۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

درباره همه چیز

راستش حق دارید، من خودمم هم گیج شده​ام. اصلا نمی​دانم این آقا اولا و بذات معلم ریاضی بود که به ما هنر نیز درس می​داد یا معلمِ هنر بود و ریاضی هم می​گفت. اما به هر صورت از روزی که فهمیدیم که پسرِ مدیرِ مدرسۀ ما می​شود فامیلِ دخترِ معلمِ هنر و ریاضی مان، همین شباهتِ خانوادگی باعث شد که چندان پاپیِ ذاتِ معلمِ ریاضی وهنرمان نشویم. این معلمِ کذایی هر چند نقاشی بلد نبود و پسرکِ خوش سیمایی که کنار من می​نشست به جایش به ما مشقِ نقاشی می​داد، اما الحق خط زیبایی داشت. همیشۀ خدا هم تا به کلاس می​آمد می​رفت پای تخته و با لبۀ گچ می​نوشت "تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف". از همان موقع بود که ما سعی کردیم کلا بر جای هیچ بزرگی تکیه نزنیم، یعنی اصلا دیدیم کار درستی نیست!.
این کلامِ حکمت آمیز اما وقتی در 'ذهن و زبان و ضمیر' من نهادینه شد که آن حکایتِ کتابِ ادبیاتِ سومِ راهنمایی را هم خواندیم. همان زنبوری که می​رفت به دکان قصابی و از سر خودناشناسی و خودبزرگ بینی به جای اینکه از گوشه و کناری تکه گوشتی بردارد، راست راست می​رفت سراغ رانِ درسته و آویزانِ گوسفند. اما آنگاه که به ضربِ دستِ قصاب از پای درآمد، مورچه​ای که پای او را می​کشید با خود می​گفت "هر که آنجا نشیند که خواهد ومرادش بود، چنان کشند که نخواهد و مرادش نبود."
این از آن حکایات غریب است، خاصتا در روزگار ما. یعنی مثلا شما فرض کنید که بنده، البته دور از جان، چندان از فلسفه سر در نمی​آورم، خب چه کاری است که بروم سرِ کلاس و سعی کنم مخ عده​ای را به کار بگیرم که مثلا دارم به آنها مقدمه​ای بر فلسفۀ تدریس می​کنم! حالا چه برسد به اینکه بروم کنفرانس و همایش و روز جهانی و غیره برگزار کنم.
تازه که داشتم اینها را می نوشتم، یک ماجرای سومی هم به یادم آمد. کلوز آپ را. آقای سبزیان را یادتان می​آید؟ همان که عاشقِ مخملباف بود و می​خواست خودش را به جای مخملباف جا بزند. خب نهایتا کارشان به دادگاه کشید و بازجویی دادگاه که سهل است، مجبور شد در مقابل دوربینِ کیارستمی هم بنشیند و از پشت آن عینک​های نیم چهرۀ تار به سوالات تنها کارگردانِ تاریخِ سینما پاسخ دهد. گمانم به همین خاطر بود که مشمول عفو شد و دیگر به حبسِ مضاعف گرفتار نیامد.
پ.ن1: در هر صورت اگر چه می​شود -و خوب هم می​شود- که تکیه برجای بزرگان زد، حالا یا به گزاف یا به صواب، اما اصلا کار درستی نیست. یعنی بنابر نتیجه​گرایی یحتمل به نتیجه اخلاقی/غیراخلاقی ناگواری بینجامد.
پ.ن2: یادتان هست که ملانصرالدین بنا به اینکه هر کسی که در چاهی گیر می​کرد با طناب بیرون می​کشیدش، آن مرد را هم که بر بام مانده بود با طناب پایین کشید؟ خب در این موارد می​گویند از قضا سرکنگبین صفرا فزود! این را برای آن خارج​نشیان خوش​نشینی ​گفتم که فقط بلدند بگویند "تحریم"، حال می​خواهد روزجهانیِ فلسفه باشد یا مسابقۀ آشپزی و یا طناب​کشی. (افزوده)

۸ نظر:

  1. خیلی زرنگی ایوب! با حق دادن به ما در بخش اول جمله‌ی اول خرمان می‌کنی که ما را "هم" در گیجی خودت شریک بدانی؟ نه آقا ما نه حق دادنت رو می‌خواهیم و نه می‌پذیریم که گیج شده‌ایم. دست‌کم نه گیجی از جنسِ گیجیِ تو. حاشا!

    پاسخحذف
  2. با نکته تان درباب آن خارج نشیانِ تحریمی به شدت موافقم!

    پاسخحذف
  3. برای ناشناس اول: راستش حق با شماست!

    پاسخحذف
  4. یعنی چی ایوب!!! یعنی حق با ناشناس اول است که می خواهی خرمان کنی؟؟؟؟!!!!!

    پاسخحذف
  5. ایوب من هیچ وقت نفهمیدم تو چه می گویی. خواستم بدانی، همین

    پاسخحذف