۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

گفتار در روش

به گفتگویی از دکتر مهدی گلشنی برخوردم که از وضعیت دانشگاه‌ها به شدت انتقاد می‌کند. انتقاداتش چنانکه می‌گوید به نحوه پذیرش دانشجو و ملاکهای علمی و ناشایسته سالاری بر می‌گردد. و نهایتا ترجیح می دهد که ارباب امور را "به خدا واگذار" کند.
گلشنی از سرمایه‌های علمی ایران است. فیزیک دان برجسته ای است. او علاوه بر این در امور اجرایی هم دستی دارد. در بنا نهادن برخی از رشته ها و مراکز علمی و پژوهشی مهم نقش جدی داشته است. ما فلسفه تحلیلی خوانده‌ها شاید بیشتر از دیگران مدیون او باشیم، دستکم تا چند سال پیش از این تنها جایی که می شد در زمینه فلسفه تحلیلی تحصیل کرد، گروه فلسفه علم شریف بود.(فرض کرده ام او بنیانگذار گروه بوده، گرچه مطمئن نیستم.)
اما با همه این‌ها، انتقادات مهدی گلشنی دامن خودش را هم می‌گیرد. گلشنی منشی مشابه همین ارباب امور دارد. شاید دانشکده فلسفه علم تنها دانشکده‌ای در آن مملکت باشد که تنها یک نفر همه تصمیمات را می‌گیرد(البته اینجا تاکیدی بر "تنها دانشکده" یا "تنها جایی" که چنان است، ندارم!). اینکه چه کسی تدریس کند، چه کسی چه درسی را ارائه کند و هر تصمیم کوچک و بزرگی نهایتا به او ارجاع می‌شود. مهدی نسرین می‌گفت که "گلشنی شرافت علمی دارد." منظورش را اینگونه توضیح می داد که او ترجیح می‌دهد که مثلا استادی را که شایسته‌تر است دعوت به تدریس کند تا استادی که شایستگی لازم را ندارد.
با این حال، در‌‌ همان مدتی که من دانشجوی فلسفۀ علم بودم برخی از کسانی که در آنجا تدریس می‌کردند که کمترین شایستگی برای تدریس را نداشتند. اولا برخی از مدرسان اصلا توانایی علمی کافی برای تدریس را نداشتند. گاهی کلاسهای درس عذاب آور می‌شد. بسیار پیش می آمد که مدرسی حدود و ثغور موضوعی را نمی‌دانست و در جواب پرسشِ سادۀ دانشجویی ترم اولی در می‌ماند. این البته موردی اتفاقی و نادر نبود، که گاهی دستمایه طنازی و تفریح دانشجویان هم بود.
ثانیا، در میان مدرسان کسانی بودند که علاوه بر اینکه توان علمی تدریس را نداشتند، مدرک علمی لازم برای تدریس در مقطع کار‌شناسی ارشد را هم نداشتند و به نظر می‌رسید تنها بنا بر ملاحظات خاصی در آنجا تدریس می‌کنند. در حالی که بودند افرادی که شایستگی تدریس چنان دروسی را داشتند و باز بنا بر ملاحظات خاصی دعوت به تدریس نمی شدند.
ثالثا دروس ثابتی ارائه می شد که دریافتن ربط و نسبت آنها به فلسفۀ علم، یا کمی فراخ تر با فلسفه تحلیلی، و نه اصلا فراخ تر از این ها با فلسفه، خود امریست در حد و اندازه معمای آگاهی. این درحالی بود که برخی موضوعات مرتبط با این حوزه ها به ندرت ارائه می شد.
علاوه بر این‌ها گلشنی ابدا انتقاد کسی را برنمی تافت، اگر که به مقتضای گردشهای گردون دون به منتقدی مجال سخن گفتن می‌داد. (یکی از خاطره هایی که گلشنی هر از گاهی تعریف می کرد، خاطره دیدار کسی با پوپر بود و اینکه فیلسوف ابطالگرا ابدا تحمل انتقاد شنیدن نداشت!) می شود چنین پنداشت که برخی اتفاقات عکس العمل جهان است در مقابل رفتار انسان.

پی نوشت: این انتقادات از جنس عقده گشایی شخصی نیست. دستکم در دو مورد مهدی گلشنی و اوتوریته‌اش به سود من بود. اولا آن زمانی بود که برای ثبت پایان نامه‌ام به راهنمایی استادی از یکی از دانشگاههای خارجی، متوجه شدم باید از رئیس تحصیلات تکمیلی دانشگاه کسب رخصت کنم. رد و بدل شدن چند کلامی با فرد مذکور کافی بود که بی‌ادبی، بددهانی و نامتمدن بودن‌اش را آشکار کند. اما همینکه از موافقت مهدی گلشنی مطمئن شدم چنان دستهای رئیس مذکور را در حنا فرو بردم که حالا حالاها رنگین بماند.
دوم بار هم به قضیه مشابهی با‌‌ همان مرد گستاخ-و به تعبیر آن شهودگرای طنّاز، کله شق- مربوط می‌شود. 

۴ نظر:

  1. بسی حظ بردیم.

    پاسخحذف
  2. خیلی دوست دارم بدانم نظر دکتر نسرین درمورد ربط "شرافت علمی" با همکاری با نهادهای اطلاعاتی امنیتی و مثلاً نقش دکتر گلشنی در تهیه‌ی محموعه‌ی تلویزیونی "هویت" چیست.

    پاسخحذف
  3. آیا گلشنی در برنامه هویت نقشی داشته است؟ دلیلی هم دارید؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. پاسخ به پرسش شما وهر پرسش دیگر در مورد دلایل همکاری اشخاص با نهادها اطلاعاتی و امنیتی محدویت‌های روشی دارد. بنا به خصلت این نهادها و همکاری‌ها همه چیز در پرده و خفا صورت می‌گیرد. جز وزیر و برخی معاونان و مدیران حراست هرگز به علن از افراد آن مجموعه کسی نام برده نمی‌شود. حتی هنوز نمی ‌دانیم چه کسانی ساواکی بودند یا مشخص‌تر چه کسانی از اهل دانشگاه و روشنفکران با ساواک همکاری می‌کردند.
      ادعاهایی از این دست را، به گمان من، به چند طریق می‌توان سنجید:
      1. باورپذیر بودنِ ادعا با توجه به بقیه‌ی وجوه فکری و عملی شخصی که چنین نسبتی به وی داده شده است.
      1.1 در مورد اشخاص وابسته به قدرتِ حاکم همه‌ی وجوه ظاهراً آکادمیک هم علنی نیست. مثلاً دکتر سروش در نامه‌ی اخیرش در مورد دکتر داوری اطلاعاتی از دکتر داوری و شاگردانش به دست می‌دهد که جزو حیطه‌ی اطلاعات عمومی نبوده است.
      http://www.rahesabz.net/story/61741/http://www.rahesabz.net/story/61741/
      2. اتکا به گفته‌ها و دیده‌های افرادی که از نظر ما "مورد وثوق"اند.
      2.1این افراد ممکن است خودشان شخص مورد نظر را در مکان‌هایی خاص دیده باشند. مثلاً روایت خانم ژیلا بنی‌ یعقوب سخن از استاد جامعه‌شناسی محترمی می‌کند که در زندان گوش شنوا داشته است و "محبت‌هایی" در حق وی روا داشته است. 2.2 روایت‌های افراد "مورد وثوق" گاهی از طریق استنتاج می‌آید مثلا این‌که دانشجویی در مقاله‌ی تکلیف درسی خود چیزی بنویسد و بعد از در بازجویی از او بابت همان مطلب پرسش شود.
      2.3 یا کسی در جمع بسیار محدودی حرفی بزند که درز پیدا کند و طبعاً شکش به همان افراد محدود برود.
      2.4 این روایت‌ها گاهی هم حاصل شنیدن‌ها یا دیدن‌های تصادفی یا حاصل از سهل‌انگاری طرفِ مقابل است.
      2.5 همیشه می‌توان در مورد اعتبار و اعتمادپذیری این افراد "مورد وثوق" پرسش کرد. اما من شخصاً اعتمادم به آن‌ها که "شریف"، "باوجدان" و "محترم" می‌پندارمشان، بیش از اعتمادم به منابع رسمی اطلاع‌رسانی در کشور مثل ایرنا، فارس، صدا و سیما یا مرکز اسناد انقلاب اسلامی است. دوست داشتم از دانشگاهیان زنده‌ی مورد وثوقم نام ببرم اما این کار فقط برایشان مزاحمت ایجاد می‌کند.
      کاش اهالی فلسفه‌ی علم درمورد این محدویت‌های روشی حرف می‌زدند. مثلاً چگونه می‌توان ادعای شکنجه از سوی زندانی را ثابت کرد؟ فیلم، عکس، شهادت هم‌بندان، آثار بازمانده بر بدن وی، تشخیص پزشک قانونی؟ فیلم و عکس هم که در آن شرایط دو نفره از محالات است. هم‌بندان هم که فاسق و فاجرند و شهادتشان قابل قبول نیست. آثار سکنجه را عمدتاً می‌توان از بین برد یا جسد را شبانه و درخفا دفن کرد. پزشگ قانونی، به فرض محال استقلال، خیلی که جرأت کند می‌نویسد "برخورد جسم سخت به سر یا سر به جسم سخت." من اما این‌قدر خوشبین/ابله نیستم که امیدوار باشم اهالی فلسفه (خاصه فلسفه‌ی علم) به این موضوعات روشی فکر کنند. همین‌قدر که گوش خود را به روی این روایت‌ها نبندند خیلی خوب است. تأمل در باورپذیری این روایت ها و ابطال/اثبات پذیری آن‌ها توقع زیادی است.

















      حذف