۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

آن مرد با کیف چرمی اش


تازه وارد آن ساختمان تنگ و تاریک در آن گوشه منتها الیه دانشگاه شریف شده بودم که روزی از آن راهروی باریک رد می‌شدم که مردی را دیدم که مثل پهلوان‌های شاهنامه قدم برمی داشت. با کیفی چرمی در دست، کژ می‌شد و مژ می‌شد. کنار کشیدم تا رد شود. شرط می‌بندم که در گذر از آن راهروی یک نفره و در هنگامی که من به دیوار چسبیده بودم تا رد شود هرگز من را ندید. 
درست از‌‌ همان زمان مقدمات بیرون راندن او را از دانشکده فراهم کرده بودند. این را خودش خوب می‌دانست. رفتیم و با رئیس بزرگ دیدار کردیم. البته شما که مستحضرید بنده که الان اینجا دارم تعریف می‌کنم و شما آنجا می‌خوانید اینطور باقلوا است اما آن زمان اینطور نبود. هفت خوان رستم بود. رفتیم و گفتیم پدرت خوب، مادرت خوب، بگذار یک نفر درست و حسابی بیاید تدریس کند. نخیر. نشد که نشد و کم مانده بود من هم به تیغ غضب رئیس بزرگ دچار شوم. از اینکه فلان "دکتر" است گفت و فلان علامه و... 
ه‌مان زمان یل داستان ما فلسفه ذهن گفت-کلاس آن قدر شلوغ بود که جای نشستن نبود- و همین بود که ما عطای فلسفه علم را به لقایش بخشیدیم و رفتیم سراغ فلسفه ذهن. تدریس‌اش جذاب و هیجان انگیز بود. و این بود که دو سال دانشجویی آنجا خلاصه شد در یک درسِ فلسفه ذهن. بعد‌ها هم که آمدم اینجا و سر کلاس یک دو جین فارغ التحصیل پرینستون و پیتسبورگ و فلان و فلان نشستم، هر کدام با رزومه‌های به درازای ابد که از سرش تا سوی پایان کتاب و مقاله و کنفرانس ردیف شده، یادم از آن کلاس کذایی آمد. حق با او بود، "اصلن دل آدم باید دکتر باشد". اما حیف که چنانکه او می‌پنداشت، شرافت علمی‌ای در کار نبود.