نمایش پستها با برچسب نوشتۀ مصطفی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب نوشتۀ مصطفی. نمایش همه پستها
۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه
۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه
در قدمِ بادِ بهار
«زِ کویِ
یار میآید نسیمِ بادِ نوروزی» یا «زِ کوی یار میآید نسیمِ بادِ نوروزی»؟
واضحتر
بپرسم:
آیا شاعر میخواسته بگوید:
نسیمِ بادِ نوروزی از کوی یار میآید (و نه مثلاً از دریا)
یا اینکه میخواسته بگوید:
از کوی یار نسیمِ بادِ نوروزی میآید (و نه مثلاً طوفانِ کاترینا)؟
من نمیدانم
شاعر چه میخواسته بگوید. اهمیتی هم ندارد. اما اگر نظر من را خواسته باشید
خواهم گفت شعر را به صورت اول بخوانید و نه مثلِ محمدرضا شجریان (+) به صورتِ دوم، خصوصاً
اگر دارید آن را به مناسبتِ نوروز میخوانید یا قرار است کلِّ بیت را بخوانید.
کلِّ بیت از
کفرِ ابلیس مشهورتر است:
«زِ کوی یار میآید نسیمِ بادِ نوروزی * از این باد ار مدد خواهی چراغِ دل
برافروزی»
(همچنین است
کلِّ شعر).
خوب،
طبعاً این سوال ایجاد میشود که چرا. چرا «از این باد ار مدد خواهی چراغِ دل
برافروزی»؟ روشن است: چون از کوی یار میآید. حالا خودتان قضاوت کنید کدام خوانش نکته
را بهتر میرساند؟
بله، قضاوتتان درست بود، همان اولی:
زِ کویِ یار میآید نسیمِ بادِ نوروزی [و چون از
کوی یار میآید] از این باد ار مدد خواهی چراغِ دل برافروزی [یعنی اگر از کویِ یار
طوفانِ کاترینا هم بیاید... بله!]
در هر صورت،
هر خوانشی را که میپسندید چراغِ دلِتان افروخته باد، همان چراغی که «گویند که در
خانهٔ دل هست» و «اندر حرم افروختنی نیست» (شعر و صدای محمد اصفهانی).
ضمناً برای
آن کسانی که دغدغهٔ وزن و عروض دارند بگویم که من از این چیزها بلد نیستم. میتوانید
از محسن زمانی بپرسید یا اینکه صبر کنید طبعاً و لطفاً اگر مشکلی بود خودش تذکر
خواهد داد.
پینوشت: درست
است، این نوشته (تا اینجا) ربطی به «فلسفه علم» نداشت اما چندان خلاف آمدِ
عادت نیست: به گمانم اولین بار یاسر خوشنویس این کار را کرد؛ میثم بادامچی هم چندین
بار مرتکبِ چنین کاری شد؛ حتی مهدی نسرین (+). من هم میخواهم
اعلام کنم از این به بعد نوشتههای نامربوطم را در وبلاگِ دیگری منتشر خواهم کرد. این
البته به این معنی نیست که قبلاً در اینجا نوشتههای نامربوط منتشر کردهام. خیر،
همهٔ آنها مربوط بودند؛ حتی همین قبلی. من اصولاً از آن دست آدمهایی هستم که اگر حتی
فکر میکردم مقالهای که در سمینارِ انجمنِ حکمت ارائه کردم به فلسفهٔ علم مربوط نیست باز هم به نظرم میرسید صحبتهای
آن شرکتکننده (و مطلبی
که بعداً منتشر کرد و همچنین این مطلب در همان وبلاگ) به فلسفهٔ علم مربوط
هستند. و البته مربوط بودن متفاوت از حرفِ حساب بودن است. (در پاسخ به آن دو مطلبی که در وبلاگِ «درباره فلسفه علم» منتشر شد سرِ فرصت توضیحِ مختصری خواهم نوشت.)
۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه
با تحریف و تقطیعِ شخصی
پیراهنِ من و شما
پیراهنِ من و شماست.
...
مراقب باش برادرِ من!
(سید علی صالحی با تحریف و تقطیعِ شخصی)
(سید علی صالحی با تحریف و تقطیعِ شخصی)
۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه
- پس چند تا؟
- ۱۱
تا!
این
بیزینس پس از انتشارِ «دو جزمِ تجربهگرایی» کواین در ۱۹۵۱راه افتاد. مقالهای که هر چند اکنون بسیار میشنویم
که میگویند آنقدرها هم مقالهٔ خوبی نیست اما کسانی آن را «مهمترین در کلّ فلسفهٔ قرنِ بیستم» دانستهاند. اغلبِ
بزرگانِ فلسفهٔ آن دوره به صورتِ مکتوب نسبت به آن اعلامِ موضع کرده اند و شاید بیش از سایر مقالاتِ دورهٔ خودش خوانده
شده باشد.
از طرفی کسانی به دنبالِ پیدا کردنِ جزمِ سوم تجربهگرایی رفتند و سعی کردند آن را به نامِ خود بزنند، مثلاً:
بعضی از
این تلاشها کم و بیش قرینِ توفق شد. مثلاً، جزمِ سوم را به نامِ دیویدسون زدند، همان کسی که در عنوانِ مقالهاش اصلاً «Third
Dogma» را نیاورده بود!
از طرفِ دیگر، کسانی به دنبالِ دو جزمِ چیزهای دیگر (غیر از تجربهگرایی) رفتند، مثلاً:
خودتان
مستحضر هستید که لازم نیست خلاقیتِ خارق العادهای داشته باشیم تا چنان که دیدیم
به ذهنمان برسد بعد از دو به سراغ سه برویم و بخواهیم جزمِ سومِ تجربهگرایی را
کشف کنیم.
همچنین
برای اینکه به ذهنمان برسد به جای تجربهگرایی سراغِ چیزِ دیگری برویم و دو جزمِ آن
را افشا کنیم نیز خلاقیت زیادی لازم نیست، حتی اگر آن چیز فلسفهٔ
تحلیلی باشد:
میتوان
تصور کرد کسانی با خلاقیتِ معمولی حتی به این فکر کنند که جزمِ سومِ یا حتی سه
جزمِ یک چیزِ دیگر را کشف کنند (مستحضر هستید که برایِ این کار خلاقیتِ بیشتری
لازم است). اما بعضی ایدهها انصافاً احتیاج به خلاقیتِ نبوغآلودی دارد، مثلاً
اینکه بخواهی آخرین جزم را،
آن هم نه آخرین جزمِ تجربهگرایی را بلکه آخرین جزمِ یک چیزِ دیگر را، کشف کنی:
اما در
اینجا اصلاً خلاقیت نیست که عمل میکند، مسئله احتمالاً چیزِ دیگری است:
فکر میکنم
کمتر کسی حدس میزد ادامهٔ این بازی به اینجا بکشد.
با نظر
به محتوایِ مطلب تصور میکنم اگر نویسنده به هر
حال استادِ دانشگاهِ نسبتاً معتبری نبود یا اینکه در دانشگاهِ معتبری درس نخوانده
بود (اگر اصلاً مطلب را میخواندیم) واکنشمان نسبت به حداقل تعدادی از بندهای
مقاله چیزی بیش از این نبود که لبخندی بزنیم و بگوییم: «این را ببین، گویا اصلاً
نفهمیده موضوع چه است یا اصلاً نفهمیده بازی از چه قرار است! آلترناتیو هم ارائه
میدهد!»
در هر
صورت اینرا اینجا لینک کردم چون به نظرم میرسید این اواخر
بازارِ دعوا بینِ «فلسفهٔ تحلیلی» و «فلسفهٔ قارهای» بیخودی گرم شده است (بازارِ
آن در ایران موردِ نظر است) و خواستم بگویم دعوایِ (به لحاظِ معرفتی) مهمی هم اگر
باشد در این سوی میدان است. بعلاوه، بر خلافِ اغلبِ بحثهایی که در دعوای
تحلیلی/قارهای مطرح میشود، دنبال کردنِ بحثهایی که در این سوی میدان جریان دارد
بیفایده نیست (منظورم فایدهٔ معرفتی است). حداقل اینکه کمک میکند فسلفهٔ تحلیلی
را بهتر بشناسیم. به عنوانِ مثال، مشخصاً دربارهٔ هر یک از جزمهای ادعایی این
مقاله میتوان پرسید منظورِ نویسنده دقیقاً چه بوده؟ ادعا میکند فلسفهٔ تحلیلی
چگونه است؟ احیاناً چه چیزی را اشتباه گرفته؟ آلترناتیوی که مطرح میکند چیست و چه
ربطی به جزمِ ادعایی دارد؟ یا اینکه این آلترناتیو چه ربطی به بازیای که واقعاً
تحتِ عنوانِ «فلسفهٔ تحلیلی» در جریان است دارد؟
اگر فکر
میکردم کسانی، مثلاً از نویسندگان همینجا، وقت، حال و حوصله دارند، شاید، علاوه
بر لینک کردنِ مطب، پیشنهاد هم میکردم دربارهٔ هر کدام از این بندها که میپسندند
چیزکی بنویسند و شاید به سوالهایی مثلِ سوالهایی که بالا مطرح کردم جواب دهند.
شاید معرفیِ خوبی میشد.
۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه
واردات از جهانهای غیرِ ممکن
"نویسنده کسی نیست که وقتی میتواند، بنویسد. نویسنده کسی است که
دقیقاً زمانی که نمیتواند، بنویسد."*
-
و این یعنی نویسندهای وجود ندارد
و حتی امکان ندارد وجود داشته باشد.
-
پس این کتابها را چه کسانی مینویسند؟
-
اینها را وارد میکنند.
-
از کجا؟
-
یعنی جهانهای غیرِممکن وجود
دارند؟
-
چطور؟!
و ممنون از م. ض. ع. ن. پ.
۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه
کتابهای فلسفی را نبندید!
پینوشت:
طبعاً مطلبِ فوق را از جایی سرقت کردهام. بر خلافِ
معمول میگویم کجا: صفحۀ اندیشۀ (صفحۀ 8) روزنامۀ اعتماد، دوشنبه 6
آذر 1391. بخشِ سرقت شده را میتوانید در مطلبی با عنوانِ «جغرافیایفلسفهعلم»
پیدا کنید. این نوشته بخشی است از یک پرونده با عنوانِ «فلسفۀ تحلیلی در ایران امروز» و قرار
بوده معرفیِ کتابِ آشنایی با فلسفه علم (نوشتۀ حسین شیخرضایی و امیر احسان
کرباسیزاده) باشد.
و این را هم بگویم که من سالها ست بسیار به ندرت روزنامه میخوانم.
خصوصاً صفحاتِ اندیشه را. این را هم خیلی اتفاقی و چون در فلسفه شریف لینک شده بود دیدم. تقریباً حوالیِ همان زمانی که تحصیلِ دانشگاهیِ
فلسفه را شروع کردم دیگر رغبتی به خواندنِ مطالبِ این صفحات نداشتم. کم کم حتی برایم
تحملناپذیر شدند. این البته ربطی به این نداشت که ما یواش یواش قبول میکردیم که
مطبوعات پایگاهِ دشمن هستند. علتها و دلایلش مفصل است و اهمیتی هم ندارد. اینها
را برای این گفتم که بگویم حواسم هست که احتمالاً هر صفحۀ اندیشهای را که
نگاه کنی شاهکاری ادبی-فلسفی در همین سطح در آن وجود داشته باشد. کما اینکه در این دو صفحه هم مواردِ مشابه فراوان بود؛ حالا البته شاید بپذیرم، نه تا این حد نبوغنما.
لذا قضاوتِ ویژهای دربارۀ این نویسنده یا این روزنامه ندارم.
و یک درس اخلاقی: عمدۀ مطالبی که ما (منظورم خودمان است نه شما)
دربارۀ این دوستان (منظورم فیلسوفانِ قارهای است) خواندهایم از همین
صفحاتِ اندیشهٔ مطبوعات بوده. یک احتمالِ، هر چند ضعیف، هم این است که مشکل
از این دوستان نباشد، از این صفحات باشد.
۱۳۹۱ آبان ۳۰, سهشنبه
Conversational Implicature
آن یک، یکی را بپرسید که فلان مرد، اهل است؟
گفت: پدرش اهل بود. فاضل بود.
گفت: من از پدرش نمیپرسم، از وی میپرسم.
گفت: پدرش سخت اهل بود!
گفت: میشنوی چه میگویم؟
گفت: اگر نشنیده بودم، نمیگفتم پدرش!
(شمس به تصحیحِ شخصی)
و ممنون از م.ا.
۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه
۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه
Indexicals
"ساعت یکِ بامدادِ امروزه،
نه، امروز نیس، دیگه رفتیم تو فردا. پس الان فرداست، دیگه نمیتونیم بگیم «امروز». الان یکِ بامدادِ فرداس." (منسوب به جواد خیابانی)
پینوشت: طبعاً عکس سرقت
شده است.
۱۳۹۱ آبان ۱۶, سهشنبه
De Dicto
- "از دشمنان برند شکایت به دوستان / چون دوست دشمن
است شکایت کجا بریم"
میگوید:
1. شکایتِ دشمنان را پیشِ دوستان میبرند (نه پیشِ غیرِ دوستان،
مثلاً خوانندگانِ ناشناسِ اشعارشان)، و
2. کسی میتواند دوست باشد و در عینِ حال
دشمن هم باشد. (دوست و دشمنِ شخصِ واحد.)
ممکن است
خواننده پیشِ خودش فرض کند:
3. شکایت را پیشِ دشمن
نمیبرند.
یا اینکه
فرض کند:
4. شکایتِ شخص را پیشِ خودش نمیبرند.
اگر 3 را
مفروض بگیریم، احتمالاً مصراعِ دوم را اینطور میخوانیم: «چون دوست دشمن است،
شکایت کجا بریم؟ جایی نیست که شکایت را ببریم (/ نمیدانیم شکایت را کجا ببریم)».
برای اینکه سعدی جایی نداشته باشد که شکایتِ دشمنش را ببرد، باید همۀ دوستانش دشمن
باشند. (در غیرِ این صورت میتوانست شکایتِ دوستی که دشمن است را پیشِ دوستِ دیگری
که دشمن نیست ببرد.) آیا سعدی ضمناً دارد میگوید همۀ دوستانم با من دشمن
هستند؟ گمان نمیکنم. بعلاوه کسی که همۀ دوستانش با او دشمنند آیا مشکلش این است
که شکایتش را کجا ببرد؟ اینکه همۀ دوستانش با او دشمنند آیا خودش مشکلِ بزرگتری
نیست؟
اگر 4 را
مفروض بگیریم، باز هم احتمالاً مصراعِ دوم را اینطور خواهیم خواند که «چون دوست
دشمن است، شکایت کجا بریم؟ جایی نیست که شکایت را ببریم». در این حالت برای اینکه
جایی نباشد که سعدی شکایتش را ببرد او باید فقط یک دوست داشته باشد، همان دوستی که
دشمن است. (در غیرِ این صورت حتی اگر همۀ دوستانش هم دشمن بودند میتوانست شکایتِ
یک دوست-دشمن را پیشِ دوست-دشمنِ دیگرش ببرد.) آیا سعدی ضمناً دارد میگوید من فقط
یک دوست دارم؟ گمان نمیکنم. بعلاوه کسی که فقط یک دوست (آن هم دوست-دشمن) دارد
آیا مشکلش این است که شکایتش را کجا ببرد؟
اما با
انکارِ دو فرضِ فوق مصراعِ دوم خیلی طبیعی اینطور خوانده میشود: «چون دوست دشمن
است، شکایت کجا بریم؟ کجا بهتر از اینجا، پیشِ خودِ دوست(-دشمن)، همینجایی که شکایت را آوردهایم؟» مصراعِ دوم بیانِ شکایت است پیشِ
دوست(-دشمن) و همزمان بیانِ دلیل برای اینکه چرا شکایت را اینجا آورده است.
پس اینگونه نیست که سعدی نمیدانسته شکایتش را کجا ببرد و لذا پرسیده
باشد «شکایت کجا بریم؟». از نظر او پاسخِ این سوال روشن است: «پیشِ خودش».
۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه
۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه
So, inconceivability doesn't imply impossibility
از هر چه در خیالِ من آید
نکوتری (سعدی به تصحیح شخصی)
۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه
"موضوع این جلسات مسئله علوم انسانی و فلسفه علوم انسانی است. اگر چه که شاید درست تر، فلسفه علوم اجتماعی باشد."
"ما فلسفه علوم انسانی
را به چه معنایی به کار می بریم؟ اگر علوم انسانی را معادل Humanism بگذاریم
باید انسانیات ترجمه شود نه علوم انسانی. گاهی علوم انسانی معادل Humanism به
کار برده می شود و گاهی هم معادل Social Science که به معنای علوم اجتماعی است
در حالی که Science علم است و Social Science علوم
اجتماعی است." (+)
پی نوشت:
در مجموع کلِ این مطلب (جز این جمله) و نیز عنوان از کس دیگری سرقت شده است.
۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه
۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه
پیشنهادِ نام برای یک مجلّۀ "علمی-پژوهشی" (یا چه میدانم، آی اس آی) که صریح و شرافتمندانه مقاله های دزدی منتشر کند
پیشنهادِ خودم:
به فارسی:
پژوهشهای سرقتی
به انگلیسی: The Journal of Plagiarisms
۱۳۹۰ دی ۱۳, سهشنبه
۱۳۹۰ دی ۳, شنبه
Empiricism in the philosophy of mathematics
"18 تيم حاضر در رقابتهاي ليگ برتر در 153 بازی نیم فصل، 370 گل به ثمر رساندند تا میانگین گلِ زده در نیم فصل اول 2.41 باشد اما شايد جالبترين نكته نيم فصل اول اين باشد كه مجموع گلهاي خورده تيمها نيز 370 است و اين مساله به اين معنا است كه تفاضل گل نيم فصل اول ليگ برتر «صفر» است كه اين عدد تا حدودي نگران كننده به نظر ميرسد."
پی نوشت: طبعاً در مجموع کلِ این مطلب (بجز عنوان، همین جمله و جملاتِ پس از این) از کس دیگری سرقت شده است.
۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه
تبعیضِ نابجا
اگر نسبتِ فاصله چانه تا بالای سرِ کسی به فاصله گوش تا گوشِ او از 1.3 کمتر باشد یا از 1.875 بیشتر باشد، نمیتواند ویزای هلند دریافت کند. (PHOTOMATRIX GUIDELINES)
۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه
Inference to the Best Explanation
"اینایی که میگن شبا نباید چیزی خورد، اشتباه میگن، وگرنه چرا یخچال چراغ داره؟"
پی نوشت: در مجموع کلِ این مطلب (بجز عنوان، همین جمله و جملاتِ پس از این) از کس دیگری سرقت شده است.
۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)

