‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته‌ی ساجد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته‌ی ساجد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

فلسفه‌ی تحلیلی؛ گزارشی از شاهدی عینی در ۳۵-۱۹۳۴

[[
ارنست نیگل زمانی که دانشجوی فلسفه در دانشگاه کلمبیا بوده، سال تحصیلی ۳۵-۱۹۳۴ را در اروپا می‌گذراند و در شهرهای مختلفِ اروپا از نزدیک با جریان‌های نوظهورِ فلسفه در این قاره همچون جریان تحلیل فلسفی کمبریج (متأثر از مور و ویتگنشتاین) و تجربه‌ گرایی منطقیِ حلقه‌ی وین و متفکران برجسته‌ی آن در شهرهای مختلفِ اروپا آشنا می‌شود. او گزارشی از این سفر خود را در مقاله‌ای در دو بخش با عنوان «برداشت‌ها و ارزیابی‌هایی از فلسفه‌ی تحلیلی در اروپا» در سال ۱۹۳۶ در «Journal of Philosophy» منتشر می‌کند (بخشِ ۱، بخش ۲)، و در آن تلاش می‌کند جامعه‌ی فلسفی آمریکا را با جدیدترین تحولاتِ فلسفی در اروپا آشنا کند. این مقاله اولین مقاله‌ای است که در عنوانِ آن از «فلسفه‌ی تحلیلی» یاد شده است، و کسانی هستند که فکر می‌کنند برداشت استاندارد از چیستی فلسفه‌ی تحلیلی بسیار متأثر از این گزارش نیگل است. 

آن چه در پی می‌آید ترجمه‌ی بخشی کوتاه از بخشِ اول گزارشِ نیگل است که به نظرم خواندنش خالی از لطف نیست. 

این پست و این ترجمه را تقدیم می‌کنم به اولین و بهترین معلم فسلفه‌ام مهدی نسرین که به هر زور و زحمتی شده از نردبان فلسفه پایین آمد. با این توضیح که اولین جلسه از اولین درس رسمی فلسفه‌ی من در کلاس مهدی بود که به خواندنِ مقاله‌ی از شلیک اختصاص داشت. فکر می‌کنم شور و اشتیاق برخی از ما در آن کلاس هم دست‌کمی از توصیف نیگل از کلاس شلیک در متن زیر نداشت.
]]

***

شاید خالی از لطف نباشد که بپرسیم چه چیز دانشجویان را ترغیب می‌کند که بیایند و شاهد شیوه‌ای از فلسفه باشند و در آن مشارکت کنند که، دست‌کم در ظاهر، ملازم چنین بخشِ کوچکی از تصویری بزرگ است. از نظرم، همچون بیشتر پرسش‌های جامعه‌شناختی، پاسخ به این پرسش بسیار مشکل است. محتوای کلاس‌های فلسفه‌ای که من توانستم در آنها شرکت کنم آن قدر فنی بود که به دشواری می‌توان ارتباط مستقیمی میانِ آنها و مسائل شخصی و اجتماعی دانشجویان و استادان تصور کرد. با وجود این،‌ دو استادِ فلسفه در لهستان به من اطمینان دادند که تنها من نیستم که از شور و شوق دانشجویان آنها متحیرم. به چشم خود می‌توانستم ببینم که بخش عمده‌ی دانشجویان لهستانی در مضیقه‌ی مالی بودند. همچنین دریافتم که، به دلیلِ تبعیض‌های نژادی و مذهبی، فرصت‌های در پیش گرفتنِ مشاغلِ آکادمیک برای بخش قابل ملاحظه‌ای از بدنه‌ی دانشجویی به شدت محدود شده است؛ و در کشوری فقیر همچون لهستان با بودجه‌ی محدودِ موجود برای تحصیلاتِ عالی، یافتنِ سمت‌های دانشگاهی حتی برای طبقاتِ ممتاز نیز دشوار است. با این حال، یهودیان و غیریهودیان، بی‌آنکه هرگز رویای امرار معاش از راه فلسفه را بپرورانند، با پشتکار تحصیلاتِ خود را دنبال می‌کنند.
در لووف [در لهستان] در یکی از کلاس‌های پرفسور خفیستک (Chwistek) شرکت کردم که در ساختمان قدیمی دانشگاه برگزار می‌شد. اتاق‌های ساختمان با وجود بخاری زغال‌سنگیِ قدیمی گوشه‌ی آنها سرد بود، کف‌شان جیرجیر می‌کرد، دیوارهاشان آشکار به خاطر پوشاندنِ پوسیدگی با گچ سفید‌کاری شده بود، چهره‌ی کلّی آن تیره و تار و نمناک بود. با وجودِ این، اشتیاق دانشجویان، آداب‌دانی‌شان و پاسخ‌های سریعِ آنها به سخنران انسان را مبهوتِ معجزه‌ی دلبستگیِ فکری می‌کرد. سمینار پروفسور لوکاشویچ (Lukasiewicz) در ورشو مملو از مردان جوانِ شایسته‌ای بود که به نحوِ قابل ملاحظه‌ای از دانشجویانِ هم‌سن و سال خود در آمریکا آموزش منطق بهتری دیده بودند و از آنها انتظار می‌رفت که به‌عنوانِ تمرین‌های سمینار مقاله‌هایی را بنویسند که در جاهای دیگر برای انتشار به‌ اندازه‌ی کافی مهم تلقی می‌شوند. من با بسیاری از آنها صحبت کردم، هیچ‌ کدام‌شان ذره‌ای امید به یافتنِ شغلی دانشگاهی نداشتند. آنها پرسشی را که من از برخی‌شان پرسیدم که چرا فلسفه می‌خوانند، پرسشِ واقعاً بامعنایی نمی‌دانستند. وقفِ مطالعه‌ای فاقد منافعِ شخصی شدن با سنتِ مألوف بیش از آن درهم‌آمیخته بود که نیازی به توجیه داشته باشد، و امری بدیهی قلمداد می‌شد.
من در وین به اندک درکی از انگیزه‌های جامعه‌شناختی رسیدم. درس‌های پرفسور شلیک (Schlick) در سالنِ بزرگی مملو از دانشجویانی از هر دو جنس ارائه می‌شد، و در سمینارهایش شرکت‌کننده‌ای اتفاقی خوش‌شانس می‌بود اگر مجبور نمی‌شد روی لبه‌ی پنجره بنشیند. محتوای سخنرانی‌ها، گرچه مقدماتی، اما در سطح بالایی بود؛ آنها راجع به شرح نظریه‌ای درباره‌ی معنا به‌مثابه‌ی روشِ تحقیق گزاره‌ها بودند. از خاطرم گذشت که گرچه من، در زمانه‌ای مهیای واکنش اجتماعی، در شهری بودم که به لحاظِ اقتصادی در حال فروپاشی بود، دیدگاه‌هایی که آن‌چنان متقاعد‌کننده از میز خطابه ارائه می‌شودند، ماده‌ی منفجره‌ی فکری بسیار قدرتمندی بودند. از خود پرسیدم که چنین آموزه‌هایی تا چه زمان در وین تحمل می‌شوند. و فکر می‌کنم دست‌کم بخشی از دلیل زنده‌بودن و جدابیتِ فلسفه‌ی تحلیلی را دریافتم. فلسفه‌ی تحلیلی در ظاهر به لحاظِ اخلاقی خنثی است؛ استادانِ آن به دانشجوهایشان جزمهایی را راجع به زندگی، مذهب، نژاد، یا جامعه تلقین نمی‌کنند. اما فلسفه‌ی تحلیلی تمرین ذکاوت در حوزه‌ای خاص است، و اگر خصیصه‌ی ذکاوت ملکه‌ی ذهنِ افراد شود، هیچ آموزه یا نهادی از بازنگری انتقادی مصون نخواهد ماند. فلسفه‌ی سنتی، از آنجا که اغلب چونان گونه‌ای دانش‌ستیزی در پیش گرفته شده است، دشمنِ اصلی حلقه‌ی وین گشته است. تنشی میانِ استادانِ فلسفه‌ی نظریه‌پردازانه و تحلیلی را می‌توان خارج از اروپای مرکزی نیز مشاهده کرد؛‌ به من گفتند که در انگلستان برخی افراد مسن‌تر متحیر و مبهوت می‌شوند، وقتی در جلسه‌ای عمومی، طرفدارِ جوانِ برجسته‌ای از حلقه‌ی وین آنها را تهدید به از میان رفتنِ زودهنگام می‌کد چرا که «ارتش‌های کمبریج و وین به زودی از راه می‌رسند». متقاعد شده‌ام که وجود این تنش صرفاً بدین خاطر نیست که فلسفه‌ی نظریه‌‌پردازانه‌ی سنتی اغلب به سردرگمی و خردستیزی آگاهانه در بابِ فلسفه‌ی جدّی پروبال می‌دهد، بلکه به این دلیل هم هست که، همان‌طور که رویدادهای اخیر به خوبی نشان داد، متضمن عواقبی در موردِ نظریه و عملِ اجتماعی است. بنابراین، فلسفه‌ی تحلیلی کارکردی دوگانه دارد: دشت‌هایی سرسبز برای تحلیل فکری فراهم می‌کند که شاغلین آن می‌توانند در آنها گریزی از جهانی پرآشوب بیابند و با بی‌تفاوتی‌ای شطرنج‌وار نسبت به جریان امور به بازی‌های فکری خویش بپردازند؛ فلسفه‌ی تحلیلی همچنین شمشیری برّا و درخشان نیز است که کمک می‌کند به از بین بردن اعتقادات نامعقول و آشکار ساختنِ ساختار ایده‌ها. فلسفه‌ی تحلیلی در عین حال که تفریحی گوشه‌گیرانه است، ماجراجویی بسیار جدّی‌ای نیز است: هدفش این است که تا آنجا که ممکن است روشن سازد که آن چه ما واقعاً می‌دانیم چیست. 

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

دومین همایش سالانه انجمن منطق ایران (پوستر + برنامه)

دومین همایش سالانه انجمن منطق ایران ۲۵ و ۲۶ آذرماه در دانشکده ریاضی، آمار، و علوم کامپیوتر دانشگاه تهران برگزار خواهد شد. در صورتی که مراحل ذکر شده در راهنمای شرکت و ثبت نام در دومین سمینار سالانه انجمن منطق ایران را به دقت انجام دهید، به احتمال بسیار قادر خواهید بود در این همایش شرکت کنید. 
برنامه‌ی همایش نیز بدین شرح است (به نقل از اینجا)
سه ­شنبه 25 آذر
ساعت
برنامه
9
دریافت کارت سمینار

هماهنگی و دریافت فایل پاورپوینت سخنرانان
9:30 10:00
افتتاحیه سمینار

سخنرانی ریاست محترم انجمن منطق ایران، ضیا موحد

ریاست جلسه: محمد اردشیر، دانشگاه شریف
10:00  11:00
مهرنوش صدرزاده
دانشگاه کوئین مری، انگلستان

Linear Algebraic Semantics for Natural Language
11:00- 11:30
پذیرایی
11:30 - 12:00
سید محمدعلی حجتی، علیرضا دارابی
دانشگاه تربیت مدرس

بازخوانی قاعدۀ نقض تالی در منطق سینوی
12:00 - 12:30
سمیه تاری
دانشگاه تبریز

Smoothness in Weakly O-minimal Structures
12:30 - 14:00
صرف ناهار

ریاست جلسه: مجید علیزاده، دانشگاه تهران
14:00  15:00
اسفندیار اسلامی
دانشگاه کرمان

معرفی منطق جبری جامع
15:00 - 15:30
پذیرایی
15:30 - 16:00
اسدالله فلاحی
مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران

منطق ربط نزد شمس­الدین سمرقندی
16:00 - 16:30
مقداد قاری
پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)

The Surprise Test Paradox in Quantified Logic of Evidence

چهارشنبه 26 آذر

ریاست جلسه: ضیاء موحد، مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران
10:00  11:00
سید نصرالله موسویان
پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)

Originalism, Concepts, Contents, and Beliefs
11:30 - 12:00
پذیرایی
11:30 - 12:00
داوود حسینی
دانشگاه تربیت مدرس

ابهام در جهان - مدلی فراارزشگذارانه
12:00 - 12:30
علی صادق دقیقی ( و همکاران )
دانشگاه امیرکبیر(IPM ، CUNY، آکادمی علوم جمهوری چک)

On the Independent Nature
of Global &Well-founded Universes of Mathematics
12:30 - 14:00
صرف ناهار

ریاست جلسه: دکتر مسعود پورمهدیان، پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)
14:00  15:00
سید محمد باقری
دانشگاه تربیت مدرس

منطق پیوسته و پارَک­های آن
15:00 - 15:30
پذیرایی
15:30 - 16:30
اختتامیه

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

چامسکی دربرابرِ مصطفی

مصطفی مهاجری چندی پیش در پایانِ یکی از پست‌هایش در این وبلاگ، منبری اخلاقی رفته بود که:
عمدۀ مطالبی که ما (منظورم خودمان است نه شما) دربارۀ این دوستان (منظورم فیلسوفانِ قاره­‌ای است) خوانده­ایم از همین صفحاتِ اندیشهٔ مطبوعات بوده. یک احتمالِ، هر چند ضعیف، هم این است که مشکل از این دوستان نباشد، از این صفحات باشد.
من هم مثلِ مصطفی این احتمال را منتفی نمی‌دانم و موضعی هم درباره‌ی  تمایز فلسفه‌ی قاره‌ای/فلسفه‌ی تحلیلی، اگر چنین تمایزی وجود داشته باشد، ندارم؛ از جمله به این دلیل که یک طرفِ ماجرا را بسیار کم‌ خوانده‌ام.  
با این حال با ملاحظه‌ی این گفته‌های چامسکی، به نظرم می‌رسد یا او هم دست‌کم درباره‌ی برخی فیلسوفانِ شهره-به-قاره‌ای عمدتاً از صفحاتِ اندیشه‌ی مطبوعات (ایرانی) چیزهایی خوانده، یا مشکل از خودِ «این دوستان» است، یا به هر حال از جایی دیگر:
.... بنابراین در همه‌ی این آثار، به معنایی از نظریه که هر کس در علوم یا هر حوزه‌ی جدی دیگری با آن آشنا است، نظریه‌ای وجود ندارد. سعی کنید در سرتاسر کارهایی که نام بردید اصولی را بیابید که بتوان از آنها نتایجی، گزاره‌هایی به لحاظِ تجربی آزمون‌پذیر، استنتاج کرد؛ نتایجی فراتر از سطح چیزهایی که می‌توان در پنج دقیقه برای بچه‌ای دوازده‌ساله توضیح داد. ببینید پس از رمزگشایی از عبارت‌های قلنبه سلمبه می‌توانید چنین چیزی بیابید. من نمی‌توانم. لذا به این سنخ ادا و اطوارها علاقه‌ای ندارم. ژیژک نمونه‌ای افراطی از آن است. در آنچه او می‌گوید هیچ نمی‌یابم. ژاک لاکان را در واقع می‌شناختم. به نوعی دوست‌اش داشتم. گاهی ملاقات‌هایی داشتیم. ولی بی‌رودربایستی فکر می‌کردم او یک شارلاتان تمام عیار است. او تنها برای دوربین‌های تلوزیونی ژست می‌گرفت، همان طور که بسیاری روشنفکرانِ پاریسی چنین می‌کنند. کوچکترین ایده‌ای ندارم که چرا این کار تأثیرگذار است. در آن هیچ چیزی که در خورِ تأثیرگذاری باشد نمی‌بینم.  

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

ذم شبیه به ذم

محسن زمانی را گفتند معرفت‌شناسی از که آموختی، گفت از بی‌معرفتان.
در برخی مباحث مشورت و مباحثه با [...] ساجد طیبی [...] باعث شد که آن مباحث را بهتر بفهمم و و مرتکب برخی خطاها نشوم. (محسن زمانی، آشنایی با معرفت‌شناسی، انتشارات هرمس، ۱۳۹۱:پیشگفتار، ص. ۴)

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

در بابِ تألیفِ کتابِ مقدماتی در فلسفه

آن‌چه در ادامه می‌آید ترجمه‌ای (سردستی و بدونِ ویرایش)‌ از بخشی از پیش‌گفتاری است که سر آنتونی کنی در ۱۹۹۳ بر کتابِ مقدماتیِ خود درباره‌ی فرگه (فرگه: آشنایی‌ای با بنیان‌گذارِ فلسفه‌ی تحلیلیِ مدرن) نوشته است. پیشنهاد می‌کنم در صفحه‌ی ویکی‌پدیای کنی نگاهی بیاندازید به موقعیت و جایگاه‌ِ او در دانشگاهِ آکسفورد در فاصله‌ی دست‌کم هجده‌ساله‌ای که نوشتنِ کتابِ خود را موقوف بر انتشارِ کاملِ پژوهش‌های دامت درباره‌ی فرگه کرده بوده است.  
بیست سال پیش کتابی مقدماتی درباره‌ی ویتگنشتاین [توسط انتشاراتِ] پنگوئن منتشر کردم. کتاب، فروش زیادی داشت و انتشاراتِ پنگوئن مرا مأمور کرد برای خوانندگانِ عام، درباره‌ی فرگه نیز مقدمه‌ی مشابهی بنویسم. با این حال در همان سال، ۱۹۷۳، نخستین مجلدِ عظیم از پژوهشِ استادانه‌ی مایکل دامت درباره‌ی فرگه منتشر شد: فرگه، فلسفه‌ی زبان (لندن، داک‌ورث، ۱۹۷۳). انتشارِ کتابی عمومی درباره‌ی فرگه، وقتی تفسیرِ موثقِ دامت هنوز ناتمام بود، خام و عجولانه می‌بود. بنابراین توافق شد که نوشتنِ کتاب را تا انتشارِ مجلدِ دومِ  [اثرِ] دامت به تعویق بیاندازم. امری که هر آینه تا ۱۹۹۱ به درازا کشید.
در این فاصله دامت با انتشارِ چند اثر میانی جهانِ اندیشه را مدیون خود کرده است. در ۱۹۸۱ تفسیرِ فلسفه‌ی فرگه (لندن، داک‌ورث) و در ۱۹۹۱ فرگه و دیگر فیلسوفان منتشر شد. همچنین در ۱۹۹۱ کتابی که در اصل قرار بود مجلدِ دومِ اثری دوجلدی باشد منتشر شد، فرگه، فلسفه‌ی ریاضیات (لندن، داک‌ورث).
با انتشارِ آخرین مجلد از کارِ دامت، من نوشتنِ این کتاب را آغاز کردم. تأثیرِ او بر من، همچون بر هر نویسنده‌ی دیگری درباره‌ی فرگه، عظیم بوده است و احتمالاً بر تمام صفحات اثر گذاشته است.

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

شخص تو شخص

حدس می‌زنم (و شواهدی نیز دارم) که کوچِ مهدی نسرین به وبلاگِ شخصی‌اش ضربه‌ای به این وبلاگ و تعدادِ بازدیدکنندگان‌اش وارد می‌کند که شاید با آسیبی که پایین آمدنِ او از پشتِ‌بام [فلسفه؟] به آن‌ها که هنوز روی بام‌اند (و شاید ایضاً به آن‌ها که پایین بام اند) وارد می‌کند قابلِ مقایسه باشد. این کوچِ اختیاری حتی ممکن است به کاهشِ انگیزه‌ی دیگر نویسندگانِ این وبلاگ برای نوشتن در آن بیانجامد. پیشنهادِ من به مهدی برای جبرانِ این آسیب این است که نویسندگانِ این وبلاگ را به نویسندگانِ وبلاگِ شخصی‌اش اضافه کند. البته چون وبلاگِ مهدی «شخصی» است، ما هم متعهد می‌شویم تنها تأملاتِ شخصی‌مان را آن‌جا بنویسم.

در ضمن از ایشان می‌خواهم که لطفاً نردبانی را که از آن پایین رفته‌ دوباره سرجای‌ اولش بگذارد. حالتِ ذهنی فردی که با استفاده از نردبان از بامی که هنوز دیگرانی روی آن هستند پایین می‌رود و بعد نردبان را می‌اندازد چیست؟

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

The Principle of Charity

پنج دقیقه است که در ایستگاه مترو منتظر قطار ام. خبری نیست. روزهای پیش حداکثر ۲ دقیقه منتظر مانده بودم. نگاه‌های مردم حاکی از آن است که از نظر آن‌ها هم مشکلی وجود دارد. صدایی از بلندگوهای مترو می آید که به نظر می‌رسد توضیحاتی می دهد. به فرانسه می‌گوید و چیزی از آن نمی‌فهم. بیشتر افراد حاضر در ایستگاه شروع می کنند به ترک آن و در حین خروج، زیر لب یا به یکدیگر، چیزهایی می‌گویند. این ها را هم طبیعتا نمی فهمم. به موضعِ تعبیر‌گرِ رادیکال می‌روم: حتماً چیزی درباره مادر و خواهر مسوولین مترو می‌گویند.

من هم از ایستگاه خارج می شوم، در حالیکه زیر لب چیزی می‌گویم.

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

ضدِحال

نمی‌دونم چرا وقتی لقمان در پاسخ به این پرسش که ادب از که آموختی بامزه‌بازی درآورد و گفت از بی‌‌ادبان، کسی حال‌اش رو نگرفت که تویی که هنوز ادب نیاموخته‌ بودی، بی‌ادبان را از کجا شناخته بودی؟ 

شاید سعدی گزینشی گزارش کرده است.

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

بدل‌کاری

برای نشان‌دادنِ صحنه‌های نبردِ عباس ابن علی اصرار دارند حتماً چهره‌اش را نشان دهند و نمی‌گذارندشان. در عوض، صورتِ مختار را که می‌توانند نشان دهند، در صحنه‌های نبرد می‌پوشانند. از خود می‌پرسم چرا برای موردِ اول هم از بدل‌کار استفاده نکردند تا مشکلِ شرعیِ سریال (مُنْ-)حل شود. اتفاقاً در این مورد می‌شد که چهره را نپوشانْد و برای معترضان توضیح داد که این، چهره‌ی بازیگرِ نقشِ حضرت نیست بلکه چهره‌ی بدل‌کاری است که به جای بازیگر ایفای نقش کرده است. بر فرض هم که بازی در نقشِ بزرگانِ دین اشکال داشته باشد، یحتمل ایفای نقش به جای بازیگرِ سریال ایرادی ندارد.

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

اربابِ واژه‌ها ۲

مَلِک، ابراهیم را بخواند و بپرسید که: تو از کجایی؟ گفت از زمین بابل. گفت: ایدر به چه کار آمدی؟ گفت داد و عدل شنیدم، خواستم که به پادشاهی ملک اندر بباشم. گفت: این زن که با تو هست کیست؟ ابراهیم بترسید، و گفت اگر گویم که زنِ من است مرا بکشد و ساره را بستاند. گفت: خواهر من است. و معنیِ خواهر آن خواست که همه‌ی مؤمنان با یکدیگر خواهر و برادر باشند به دین. [و] دروغ نگفت .... (تاریخ بلعمی، ۱۳۸۶، انتشاراتِ هرمس، ص. ۲۳۳)

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

اربابِ واژه‌ها

آلیس گفت: نمی‌دانم منظورت از "افتخار" چیست.
هامپتی دامپتی لبخند مغرورانه‌ای زد. «معلوم است که تا من به تو نگویم نمی‌دانی. منظورم این است که "جواب دندان‌شکنی علیه تو وجود دارد!"»
آلیس اعتراض کرد: اما "افتخار" به معنای "جواب داندان‌شکن" نیست.
هامپتی دامپتی با لحنِ تحقیرآمیزی گفت: وقتی من واژه‌ای را به کار می‌برم، همان معنایی را می‌دهد که من می‌خواهم- نه بیشتر و نه کمتر. 
آلیس گفت: مسأله این است که آیا تو می‌توانی کاری کنی که واژه‌ها چندین معنای مختلف داشته باشند. 
هامپتی دامپتی گفت: مسأله این است که چه کسی قرار است ارباب باشد. والسلام. 
-----------------------

اصل سی و هفتمِ متممِ قانون اساسیِ مشروطه (مصوبِ مجلسِ مؤسسان در ۲۱ آذر ۱۳۰۴):
ولایت عهد با پسر بزرگ‌تر پادشاه که مادرش ایرانی الاصل باشد خواهد بود در صورتی که پادشاه اولاد ذکور نداشته باشد تعیین ولیعهد برحسب پیشنهاد شاه و تصویب مجلس شورای ملی به عمل خواهد آمد مشروط برآنکه آن ولیعهد از خانواده قاجار نباشد ولی در هر موقعی که پسری برای پادشاه بوجود آید حقاً ولایت عهد با او خواهد بود.
کلمه‌ی «ایرانی الاصلِ» مذکور در این اصل به موجب قانون مصوب ۱۴ آبان ۱۳۱۷ به شرح زیر تفسیر شده‌ است:
ماده واحده- منظور از مادر ایرانی الاصل مذکور در اصل ۳۷ متمم قانون اساسی اعم است ازمادری که مطابق شق دوم از ماده ۹۷۶ قانون مدنی دارای نسب ایرانی باشد یا مادری که قبل از عقد ازدواج با پادشاه یا ولیعهد ایران به اقتضاء مصالح عالیه کشور به پیشنهاد دولت و تصویب مجلس شورای ملی به موجب فرمان پادشاه عصر صفت ایرانی به او اعطاء شده باشد.
(توضیح: این ماده واحده حدودِ ۴ ماه پیش از ازدواجِ محمدرضا پهلوی و فوزیه فاروق (خواهرِ پادشاهِ مصر) به پیشنهادِ وزیرِ دادگستری وقت به تصویبِ مجلسِ شورای ملی رسید. مشروحِ مذاکراتِ این جلسه را اینجا می‌توانید بخوانید.) 

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

ابهامی در قانون اساسی

اصل ۱۴:
به حکم آیه شریفه «لا ینهاکم الله عن الدین لم یقاتلوکم فی الدین و لم‏ یخرجوکم‏ من دیارکم‏ ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان‏ الله یحب المقسطین» دولت جمهوری اسلامی ایران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غیر مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامی عمل نمایند و حقوق انسانی آنان را رعایت کنند. این اصل در حق کسانی اعتبار دارد که بر ضد اسلام و جمهوری اسلامی ایران توطئه و اقدام نکنند.
به نظرم از بخش آخرِ این اصل سه خوانشِ مختلف می‌توان ارائه داد که مشخص نیست منظور قانون‌‌گذار کدام یک بوده است:

خوانش اول: مسلمانان موظف نیستند نسبت به افراد غیر مسلمانی که بر ضد اسلام و جمهوری اسلامی ایران توطئه و اقدام می‌کنند، با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامی عمل نمایند و حقوق انسانی آنان را رعایت کنند.

خوانش دوم: مسلمانانی که بر ضد اسلام و جمهوری اسلامی ایران توطئه و اقدام می‌کنند موظف نیستند نسبت به افراد غیر مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامی عمل نمایند و حقوق انسانی آنان را رعایت کنند.

خوانش سوم: مسلمانانی که بر ضد اسلام و جمهوری اسلامی ایران توطئه و اقدام می‌کنند موظف نیستند نسبت به افراد غیر مسلمانی که بر ضد اسلام و جمهوری اسلامی ایران توطئه و اقدام می‌کنند، با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامی عمل نمایند و حقوق انسانی آنان را رعایت کنند.

نکته: خوانش دوم، خوانش سوم را نتیجه می‌دهد اما خوانش سوم خوانش دوم را نتیجه نمی‌دهد.

توضیحِ بدیهی و بی‌ربط: نویسنده‌ی این پست هیچ مسئولیتی در قبال محتوای اصل فوق و "حقوق انسانی" افراد ندارد.

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

متکلمِ مع‌الغیر

یونسکو دلیل کناره‌گیری خود را از شرکت در همایش روز جهانی فلسفه در ایران این‌چنین اعلام کرده است"شرایطِ لازم برای تضمینِ سازماندهیِ کارآمدِ یک کنفرانسِ بین‌المللیِ سازمانِ مللِ متحد برآورده نشده است".

حدسم بر این است که انتشار عکس زیر در صفحه‌ی ۸ شماره‌ی دومِ خبرنامه‌ی "روز فلسفه" که دبیرخانه‌ی همایش منتشر کرده است،‌ در اتخاذ این تصمیم بی‌تأثیر نبوده است.



۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

دامت و مسئولیت اجتماعی

متن زیر ترجمه‌ی بخشی از پیش‌گفتارِ بسیار خواندنی‌ای است که مایکل دامت در سال ۱۹۷۲ بر کتاب معروف و مهم‌اش، فرگه: فلسفه‌ی زبان، نوشته است. این کتاب جلد اول از دو جلد کتابی است که شرح مفصل دامت بر فلسفه‌ی فرگه را تشکیل می‌دهد و جلد دیگر آن به شرح فلسفه‌ی ریاضی فرگه اختصاص دارد. دامت در این مقدمه از جمله توضیح می‌دهد که چرا تألیف کتاب بیش از حد طولانی شده است.
از کاوه لاجوردی بابت راهنمایی‌هایش برای بهتر شدن ترجمه ممنونم.

-------------

برای چنین تأخیر طولانی‌ای [در نوشتن کتاب] دلیل کاملاً متفاوتی نیز وجود دارد. بخش عمده‌ی کتاب، که در آن زمان قرار بود یک جلد باشد، در پاییز ۱۹۶۴ به پایان رسیده بود و تنها چند ماه کار برای تکمیلِ آن لازم بود. اینکه آن را در اوایل ۱۹۶۵ به پایان نرساندم نتیجه‌ی انتخابی آگاهانه بود. وظیفه‌ی خود می‌دانستم که در مخالفت با نژادپرستی که روز به روز در زندگی انگلیسی بروز بیشتری می‌یافت به طور فعال مشارکت کنم. برای چهار سال تقریباً تمام وقت آزادم به این کار اختصاص یافت. در نتیجه ناچار بودم تا زمانی که این مشغولیت ادامه داشت، بر آرزوی تکمیل کتابم چشم بپوشم. برای این تصمیم نه عذرخواهی می‌کنم و نه تأسف می‌خورم. از برتراند راسل در مصاحبه‌ی تلویزیونی‌ای که اندکی قبل از مرگش انجام شد پرسیده شد که آیا فکر می‌کند کارهای سیاسی‌ای که در اواخر زندگی‌اش درگیر آنها بوده مهمتر از کارهای فلسفی و ریاضی‌ای بوده که پیش از آن انجام داده است. او جواب داد «بستگی داد که کارهای سیاسی چه میزان موفق باشد: اگر به نتیجه برسد، اهمیت بسیار بیشتری از کارهای دیگر دارد؛ اما در غیر این صورت، احمقانه‌ محض استبا این حال ممکن است کسی با علم به این که تنها شانس اندکی برای موفقیت هست، ناگزیر باشد عهده‌دار چیزی شود: اگر کسی با شرِ عظیمی روبرو باشد که مجالی برای مشارکت در دفع آن دارد، دلایل مخالف برای توجیه سرباززدن از انـجام آن باید قوی باشند. آنچه مرا قادر ساخت خودم را از کار برای سازمانهای ضدنژادپرستی کنار بکشم و بنابراین، با تأخیر، زمانی برای تکمیل کتاب پیدا کنم این بود که ما در اولین مرحله از این مبارزه به طور کامل شکست خوردیم. من به همراه همسرم – که این کتاب به او اهدا شده و حتی از خود من شدیدتر درگیر مبارزه بود – در جای دیگری (اول عدالت، ویرایش لوئیس دانلی) دلایل‌ام برای باور به این موضوع را شرح داده‌ام که بریتانیا در حدود ۱۹۶۸ توسط بسیاری از سیاهانی که اینجا زندگی می‌کنند، به نحو بازگشت‌ناپذیری جامعه‌ای نژادپرست شناخته می‌شود و در درجه‌ی اول سیاستمداران ما، از حزب کارگر و محافظه‌کار به یکسان، مسئول این بدبختی‌اند. این پایان غم‌انگیز مرحله‌ی اول مبارزه دو نتیجه در پی داشت: نخست اینکه غلبه بر نژادپرستی در انگلستان اکنون چند نسل به طول خواهد کشید، در حالیکه اگر رهبران ما در قبال چیزی به جز منفعت‌های سیاسی کوتاه مدت خود حس مسئولیت‌پذیری می‌داشتند، می‌توانست در یک دهه انجام گیرد؛ و دوم اینکه احساس بیگانگی اقلیتهای نژادی اکنون آنقدر زیاد است که متحدی سفید در مبارزه، جز در شرایط بسیار خاص، تنها می‌تواند نقشِ بسیار کوچکِ فرعی‌ای ایفا کند. من از کسانی که به هر حال می‌توانستند از سنـّتِ طولانیِ اداره‌ی جمعیت‌های تحتِ انقیاد بهره بگیرند، شکست خوردم؛ احساس کردم که دیگر هیچ نقشِ چندان مهمی نمی‌توانم ایفا کنم، و تنها در این مرحله بود که خودم را موجه دانستم که بازگردم به نوشتن درباره‌ی موضوع‌های انتزاعی‌تری که اهمیت بسیار کمتری برای شادی و آینده‌ی کسی دارد.
...
طعنه‌ای هست برای من در این واقعیت که مردی که من در طی سال‌ها، زمان بسیاری را به تفکر درباره‌ی دیدگاه‌های فلسفی‌اش اختصاص داده‌ام، دست‌کم در سالهای پایانی عمرش، نژادپرستی کینه‌جو و به خصوص ضدیهود بود. این واقعیت با بخشی از دفتر خاطراتی آشکار شد که در میان میراث مکتوبِ فرگه برجای مانده است، ولی پروفسور هانس هرمس آن را در کنار بقیه‌ی آنها در نوشته‌های چاپ‌نشده‌ی فرگه منتشر نکرد. این دفتر خاطرات نشان می‌دهد که فرگه انسانی با عقاید سیاسی دست‌ِ راستیِ افراطی بوده، سرسختانه با سیستم پارلمانی، دموکرات‌ها، لیبرال‌ها، کاتولیک‌ها، فرانسوی‌ها و بیشتر از همه یهودی‌ها مخالف بوده و فکر می‌کرده آنها باید از آلمان اخراج شوند. وقتی چندین سالِ قبل، نخستین بار این خاطرات را خواندم به شدت جا خوردم، چرا که فرگه را به عنوان انسانی مطلقاً معقول، اگرچه شاید نه چندان دوست‌داشتنی، تحسین می‌کردم. متأسفم که ویراستارانِ میراث مکتوبِ فرگه تصمیم گرفتند آن مورد خاص را پنهان کنند. من از آن چیزی درباره‌ی انسانها یاد گرفتم که باید از ندانستن‌اش متأسف باشم؛ شاید چیزی درباره‌ی اروپا نیز.