اما تو باور نکن"
۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه
۱۳۸۹ مهر ۶, سهشنبه
دیوید لوئیس و محتوای گرایشهای ذهنی
۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سهشنبه
جان پری و شاخصهایها
۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه
چطور ثابت کنم دروغگو نیستم؟
قبل از طرح سوال چند جمله دربارهی واژهگزینی بنویسم. اگر وبلاگ خودم بود این همه مقدمهچینی نمیکردم و خیلی راحت واژه مورد نظرم را به کار میبردم. اما در این وبلاگ یک سری فیلسوف متشخص و آبرومند رفت و آمد میکنند و مینویسند که جلوی در و همسایه و استاد یا دانشجویشان برو بیایی دارند. خوب نیست در همین اولین یادداشتم برای این وبلاگ ذهن این عزیزان را مشوش کنم! برای همین برای مسئله مورد بحث، همان "باد شکم" را به کار خواهم برد.
۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه
۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سهشنبه
انسکام درباب اول شخص مفرد
۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه
فلسفه زبان
دانشگاه صنعتي شريف
دانشكده فلسفه علم
فلسفه زبان
يك شنبه ها دو تا پنج بعد از ظهر
مدرس: مهدي نسرين mehdi_nasrin@yahoo.com
سرفصل مباحثي كه در اين درس ارائه خواهند شد به شرح زير است:
1. ماهيت زبان
2. معنا و دلالت
3. روانشناسي گرايي و مشكلات آن
4. معماهاي فرگه
5. نظريه توصيفي راسل
6. مشكل اسامي خاص
7. انواع طبيعي
8. معناشناسي گرايش هاي گزاره اي
9. زبان و تفكر
10. صدق و معنا
11. افعال زباني
Michel Morris, 2007. An Introduction to Philosophy of Language.
ارزيابي:
- از دانشجويان خواسته مي شود نظرات، توضيحات تكميلي و پرسش هاي خود در مورد مباحث هر جلسه را در قالب يك نوشته يك صفحه اي بنويسند و در جلسه بعد تحويل دهند يا از طريق برقنامه بفرستند (هر يك از نوشته هاي هفتگي يك درصد نمره كل).
- هر دو هفته يك بار يك ( در مجموع هفت) كوئيز از دانشجویان گرفته خواهد شد (هر کوئیز پنج درصد نمره کل، در مجموع سي و پنج در صد).
- امتحان پايان ترم ( بيست و پنج درصد نمره كل).
۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه
رستگاری از شاوشنگ
گروه فلسفۀ علم
دفاعیه پایان نامۀ کارشناسی ارشد”بازنمودگرایی، زمین معکوس و مردباتلاقی“ایوب شاهمرادی
استاد راهنما: فرید مسرور
استاد مشاور: مهدی نسرین
استاد ممتحن:لاله قدکپور
۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سهشنبه
عقلانیت عملی و اعتماد
شنبۀ آینده (20 شهریور) استثناً جلسه ای در ادامه سری جلسات کواین و کاپلان و شومیکر و سایر دوستان که آقای طیبی آنها را ارائه میکردند در پژوهشکده برگذار نخواهد شد. اگر علاقهمند به شرکت در این جلسات هستید و فکر میکنید من برای اخلال در این جلسات این اعلامیه را منتشر کرده ام، ساعت 15:30 در پژوهشکدهی فلسفهی تحلیلی IPM منتظرتانیم.
۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه
صدق و گناه
بین نقد عمل گرایان بر این ایده که صدق مسئله تطابق با ماهیت ذاتی واقعیت است و نقد روشنگری بر این ایده که اخلاقیات مسئله تطابق با اراده الهی است می توان قیاسی برقرار کرد که مفید فایده خواهد بود. از جمله چیزهایی که تلقی ضد-بازنمایی گرایانه عمل گرایان از باور در تقابل با آن است یکی هم این ایده است که نوع بشر باید در قبال چیزی غیر-بشری خود را پایین آورد، خواه این چیز اراده خداوند باشد یا ماهیت ذاتی واقعیت. اگر ضد-بازنمایی گرایی را نسخه ای از ضد-اقتدارگرایی ببینیم، می شود ارزش این قیاس را که در مرکز تفکر دیوئی (Dewey) قرار دارد متوجه شویم: قیاس بین توقف باور به گناه و توقف پذیرش تمایز بین واقعیت و پدیدار.
دیوئی متقاعد شده بود که قصه جذاب دموکراسی، قصه ای که بر این ایده بنا شده بود که مقصود زندگی آدمی تعامل آزادانه با دیگر آدمیان است، به سکولاریسم جامع تری احتیاج دارد تا آن سکولاریسمی که عقل گرایی روشنگری یا پوزیتیویسم قرن نوزدهمی بدان دست یافته اند. آن طور که دیوئی به مسئله نگاه می کرد، جستجوی تمام عیار آرمان دموکراتیک ما را ملزم می کند هر نوع اقتدار به جز اقتدار حاصل از توافق میان آدمیان را کنار بگذاریم. پارادایم در انقیاد چنین اقتداری بودن یعنی شخص باور داشته باشد در حالت گناه است. دیوئی این طور فکر می کرد که وقتی که احساس گناه برطرف شود، وظیفه جستجو برای تطابق یافتن با واقعیت امر هم مرتفع می شد. به جای آن، یک فرهنگ دموکراتیک این وظیفه را مطرح می کند که به دنبال توافق غیراجباری با دیگر ابنای بشر در قبال آن باورهایی باشد که پروژه های تعامل اجتماعی را تقویت کند و تسهیل سازد.
احساس گناه کردن، برای احساس گناهکار بودن کافی نیست. کافی نیست که از نحوه برخورد آدمیان بایکدیگر و ظرفیت پلیدی در خودتان منزجر باشید. باید باور داشته باشید که موجودی هست که باید پیش او خود را پایین بیاوریم. این موجود فرمان هایی را صادر می کند که، حتی اگر دلبخواهی به نظر بیاید و بسیار نامحتمل باشند که سعادت انسان را افزایش دهند، باز باید اطاعت شوند. وقتی سعی بر این است که احساس گناه پیدا کنیم، اگر بتوانید به این فکر کنید که یک فعالیت غذایی یا جنسی ممنوع است، حتی اگر به نظر رسد ضرری برای کسی در پی نداشته باشد، بسیار به کسب این احساس گناه کمک می شود. همچنین اگر یک موجودالهی را با نامی که ترجیح می دهد بدان عنوان شناخته شود مورد خطاب قرار دهید به این حس دلواپسی کمک می کند.
اگر تلقی تطابقی سنتی از صدق را کاملاً جدی گیرید باید با کلاف (Clough) هم کلام شوید که "این نکته به روحم قدرت می دهد که بدانم / من که نباشم، حقیقت هست". شما باید در قبال این پیشنهاد ویلیام جیمز احساس تشویش بکند که "ایده ها ... تنها از رهگذر این امر صادق می شوند که به ما کمک کنند روابط رضایت بخشی با سایر اجزای تجربه مان داشته باشیم." آن ها که ابیات کلاف در گوششان طنین می اندازد به صدق – یا به عبارت دقیق تر به واقعیت به گونه ای که در خود است، شیئی که به شکلی دقیق توسط جملات صادق بازنمایی می شود – به مثابه اقتداری می نگرند که باید بدان احترام بگذاریم.
برای احترام گذاشتن به صدق و واقعیت به شیوه کلاف، کافی نیست که آدمی رفتارش را با تغییرات محیط تطابق دهد: مثلاً وقتی باران می بارد سرپناه بگیرد یا از خرس ها بپرهیزد. شما باید به واقعیت نه به صورت ترکیبی از چیزهای چون باران و خرس بلکه به مثابه چیزی که، به اصطلاح، پشت این چیزها قرار داد چیزی عظیم الشأن و بعید نگاه کنید. بهترین راه برای رسیدن به این شیوه تفکر این است که شکاک معرفتی بشوید – نسبت به این مسئله دلنگران شوید که آیا زبان بشر توانایی بازنمایی خود واقعیت را دارد، آیا ما واقعیت را با اسامی مناسبی صدا می کنیم. برای آن که به این دلنگرانی دچار شوید، لازم است این مسئله را که آیا توصیفات ما از واقعیت می شود تمام کمال بشری نباشد جدی بگیرید – این که واقعیت (و بنابرین صدق) می تواند دوری گزین و عزلت نشین و ورای دسترسی جملاتی که ما به کمک ان ها باورهایمان را صورتبندی می کنیم نباشد. باید حاضر باشید، دست کم علی الاصول، بین باورهایی که در صدق ریشه دارند و باورهایی که صرفاً ابزارهستند، باورهایی که صرفاً شانس خوشبختی را افزایش می دهند تمایز قائل شویم. شما باید این نکته جیمز را که "رد مار انسانی ورای همه چیز است" به مثابه اعتراف به ناامیدی تلقی کنید.
دیوئی اصلاً با این مسئله مشکلی نداشت که بگوید یک عمل شرورانه گناه آلود است، و درباره "5=2+2" یا "دوران اول حکومت الیزابت در سال 1623 به پایان رسید" بگوید که این جمله ها مطلقاً، بی قید و شرط، علی الابد، کاذبند. اما منظورش این نبود که به کلمات "گناه آلود" یا "کذب"، با الفاظ اقتدارگرایانه، رنگ و جلا بخشد. نمی خواست بگوید که یک قدرت و نه خود ما سبعیت را برای ما ممنوع کرده است، یا این که جملات کاذب از بازنمایی دقیق واقعیت فی نفسه عاجزند. او فکر می کرد این که ما نباید سبعیت پیشه کنیم بسیار روشن تر از این است که خدایی وجود دارد که سبعیت را بر ما حرام کرده است، و این که الیزابت اول در 1603 درگذشته است بسیار روشن تر است از این که جهان اشیاء "فی نفسه" به شکل خاصی است. از دید او این نظریه که صدق تطابق با واقعیت است، و این نظریه که که خیر اخلاقی تطابق با اراده الهی است، به یک اندازه غیرضروری اند.
برای دیوئی، هیچ کدام از این دو نظریه چیزی به شیوه های معمول، روزانه و خطاپذیر ما درباب تمیز صحیح از غلط، و صدق از کذب، نمی افزایند. اما بیهودگی این نظریات مشکل واقعی نیست. آن چیزی که دیوئی بیش از هر چیز در معرفت شناسی "واقع گرای" سنتی و باورهای مذهبی سنتی از آن بدش می آمد این بود که این نظریات با بیان این مطلب که اقتدار کسی یا چیزی بر ما حاکم است ما را دلسرد می ساختند. هر دو نظریه به ما می گفتند چیزی دست نیافتنی وجود دارد، چیزی که ما درقبالش و ظیفه هایی داریم، وظیفه ایی که بر تلاش تعاملی ما در اجتناب از درد و کسب خوشی اولویت دارند.
دیوئی، مانند جیمز(James)، یک فایده گرا بود: فکر می کرد، آخرالامر، تنها معیار اخلاقی یا معرفتی که ما داریم یا لازم داریم این است که انجام یک عمل، یا باور داشتن به چیزی، یا چیزی را اراده کردن، در طولانی مدت، به سعادت بیشتر بشر بیانجامد. به نظر او پیشرفت از گذرخواست روز افزون به تجربه، به بیرون آمدن از زیر گذشته، حاصل می شود. بنابراین امیدوار بود که ما یادبگیریم به باورهای اخلاقی، فلسفی، مذهبی، علمی جاری با شکاکیتی نگاه کنیم که بنتام به قوانین انگلستان نگاه می کرد: او امیدوار بود هر نسل تازه ای تلاش کند باورهای مفیدتر را به هم بدوزد – باورهایی که با عث شوند حیات نوع بشر غنی تر، کامل تر و شادتر شود.
ریچارد رورتی- 2009
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
شومیکر به جای کاپلان
۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه
ویلیامز در برابر کاپلان و کواین و ...
مقالۀ مشهورِ Internal and external reasons، نوشتۀ برنارد ویلیامز (Sir Bernard Arthur Owen Williams)، یکی از مقالات مهمِ بحث عقلانیتِ عملی است. سه شنبه 9 شهریور 89 ساعت 11 در نشستی در پژوهشکدۀ فلسفه تحلیلی این مقاله را بررسی خواهیم* کرد.
-----------------
* مجموعۀ مصادیقِ مرجعِ ضمیر هنوز متعیّن نشده است. (البته بر اساس شواهد این مجموعه لااقل مجموعۀ مصادیقِ مرجعِ ضمیر "ما" در این پست را شامل میشود.) اگر شما هم مایل هستید در این مجموعه حضور داشته باشید میتوانید در این جلسه شرکت کنید.
آدرسِ پژوهشکدۀ فسلفۀ تحلیلی: تهران، میدان نیاوران، پژوهشگاه دانشهای بنیادی (یا همان مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات)
-----------------
مقالۀ ویلیامز از جمله در کتابِ Varieties of Practical Reasoning باز نشر شده است. اگر مایل هستید این مقاله را برایتان بفرستم یک ایمیل به این آدرس ارسال کنید.
برای اطلاعات بیشتر دربارۀ ویلیامز پیشنهاد میکنم به دانشنامۀ فلسفی استنفورد هم نگاه کنید.
۱۳۸۹ شهریور ۲, سهشنبه
کاپلان در برابر کواین 2
۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه
۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سهشنبه
کاپلان در برابر کواین
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه
کواین و گرایشهای گزارهای
۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سهشنبه
دست خدا
از آن جایی که ارتش آرژانتین چندی قبل از آن جام جهانی از نیروی هوایی و دریایی بریتانیا شکست خورده بود، مطبوعات آرژانتین دست در دست هم فرصت را مغتنم شمردند تا دق دلیشان را بر سر جنتلمن ها و هولیگان ها خالی کنند و همه یک دل گفتند که دست مارادونا درد نکند و این دست مریزاد را تا به عرش بردن دست راست کاپیتانشان ادامه دادند و آن ضربه دست راست را به راستی دست خدا خواندند. دست بابرکتی که جام زرین را نهایتاً برای دومین بار به دستشان داد. از آن بعد از ظهر (به افق مکزیکوسیتی) تا همین اواخر، عنوان دست خدا در ید اختیار مطلق اسطوره فوتبال آرژانتین بود و می شد آرژانتینی هایی را در ورزشگاه ها دید که روی تکه مقوایی بزرگ به شکل دست و به رنگ پرچم آرژانتین با دستخط خرچنگ غورباقه ای نوشته باشند: دست خدا. اما دست سرنوشت نشان داد دست بالای دست خدا بسیار هست.
کمی قبل از جام جهانی اخیر در آفریقای جنوبی معلوم شد در کار تجارت "دست خدا" دست زیاد شده است. علت هم آن بود که جام نوزدهم از همان مرحله انتخابیش در حدود یک سال پیش شاهد دستچینی از زیباترین اشتباهات داوری بود و مجال را برای دستان خدا باز گذاشت. گویا مدعیان عنوان دست خدا بد جوری دست به کار شده بودند. اول هانری مهاجم فرانسه در ثانیه های پایانی وقت اضافی توپ را با دست جلو کشید و با پا پس زد و ایرلند شمالی را فرستاد آن جایی که کره شمالی ما را فرستاد: جهان دست از پا درازتران. برخلاف مطبوعات آرژانتینی که، دست در دست هم، دست به تمجید دست کاپیتانشان زدند، واکنش مطبوعات فرانسوی به این گل سرنوشت ساز چندان یکدست نبود. بعضی هایشان هانری را به باد انتقاد گرفتند و گفتند ما که مثل آرژانتینی ها عقده ای نیستیم و گل با دست مثل دزدی میمونه و هانری دستش کجه و فوتبالیست واقعی دست از پا خطا نمی کند و چه و چه و لابد هانری هم پیش خودش فکر کرده بشکند این دست که نمک ندارد. ایرلندی ها از آن طرف مطمئن بودند دست خدا صدا ندارد و اگر بزند دوا ندارد و منتظر نشستند تا چندی بعد هانری و هم دسته ای هایش دست از پا درازتر از قاره سیاه به قاره سبز برگردند. اما بعضی از دست اندر کاران مطبوعات فرانسه هم جسته گریخته این گل نامشروع را دستآویز تفویض عنوان دست خدا به هانری قرار دادند.
همه منتظر واکنش استاد ماندند. بچه فقیر آرژانتینی که این روزها البته دستش به دهانش می رسد، دستدرازی فرانسوی ها به عنوان دست خدا را به روی خودش نیاورد. جام جهانی که شروع شد فابیانو فرصت را برای دستکاری در عنوان دست خدا غنیمت شمرد و پیش از آن که توپ عاجی رنگ را به قعر دروازه ساحل عاج بفرستد، چهار- پنج باری آن را با دستانش استپ کرد و دوباره چو افتاد که دست خدا دیگر مال مربی آرژانتین نیست بلکه به مهاجم برزیل تعلق دارد. این بار مارادونا متوجه شد که اگر بنشیند و دست روی دست بگذارد "آبروی دستش" از دستش می رود، لذا سریعاً اعلام کرد که بازیکنان برزیل – از پله گرفته تا فابیانو – باید دستشان را به اندازه گلیمشان دراز کنند و دست خدا انحصاراً در دست خودش است و نشان داد که دستبردار این عنوان نیست. فرصت برای فابیانو با حذف برزیل در برابر دستپرورده های فوتبال شناور هلند از دست رفت. آمریکای جنوبی هنوز از دست اندازی به عنوان دست خدا فارغ نشده بود که سوآرس، مهاجم-هافبک-دفاع-دروازه بان اروگوئه، توپی را که از دستان دیگر دروازه بان هم دسته اش گریخته بود با دست از روی خط دروازه برگرداند و دست مهاجمان دستپاچه غنا را توی حنا گذاشت و صعود اولین تیم آفریقایی به مرحله نیمه نهایی را اول به اندازه یک پنالتی، بعد به اندازه ده پنالتی و بعد دست کم چهار سال به تعویق انداخت. کارت قرمزی که سوآرس را از بازی بعدی تیمش محروم کرد و باعث شد آن ها جلوی هلندی ها دست به عصا بازی کنند، مانع از آن نشد که ایشان هم مدعی شود دست خدا دیگر دست مارادونا نیست بلکه دست اوست. یک دست و هزار قلندر. باز هم همه منتظر واکنش استاد بودند. او هم که همه ستارگان تیمش دستبوسش بودند و دست بیعت به سویش دراز کرده بودند، دست به سینه کنار زمین ایستاد تا اول آلمان بعد سوآرس را به صلابه بکشاند. اما امان از دست تقدیر. دست از جان شستگان آلمان در همان دویست سیصد ثانیه اول آب پاکی را روی دست مارادونا ریختند و دست تیم دست و پا بسته او را هم از جام کوتاه کردند. مارادونا با تماشاگران آلمانی دست به یقه شد تا تمرینی باشد برای دست به یقه شدن با هموطنانش. برخلاف انتظار همگان، آرژانتینی ها دست روی او بلند نکردند بلکه همه سعی کردند تا دل او را به دست آورند و او هم به آن ها گفت که دست روی دلش نگذارند. با این حال انگار هنوز در دفاع از عنوان ربع قرنی اش دارد دست دست می کند و شاید باعث شود عنوان از دستش برود. هرچند حالا که چهار سال دیگر قرار است سر کار باشد شاید دل و دماغش را پیدا کند و بگوید عنوان دست خدا نباید دست بچه ها بیفتد. و این گونه است که الان معلوم نیست دست زمانه عنوان دست خدا را به دست چه کسی داده است. شاهد این مدعا هم آن است که صفحه دست خدا در دائرت المعارف ویکیپدیا، سابق بر این مستقیماً به گل مارادونا ارجاع می داد ولی اکنون اگر واژه دست خدا در ورزش را بجوییم لازم است ابتدا از آن ابهام زدایی کنیم.
پیش از آن که به لحاظ فلسفی مصداق فعلی دست خدا را برای خودتان مشخص کنید لازم است چند نکته را در نظر داشته باشید:
اول این که دست کاملاً به صورت تحت الفظی (و نه استعاری) به کار می رود، یعنی منظور از دست خدا در فوتبال عنایت الهی به یک فوتبالیست نیست و بر این سیاق مثلاً نباید گفت کارلوس پویول دست خدا را با خود دارد. دست یعنی دست. یعنی اندامی در قسمت فوقانی بدن که از طریق مفصل مچ به بازو وصل می شود.
دوم این که استفاده از دست باید غیرمجاز و نامشروع باشد تا عنوان دست خدا نصیب صاحبش شود. مثلاً بوفون یا کاسیاس یا هیچ دروازه بانی صاحب دست خدا نیستند هرچند با دستانشان کارهای فوق العاده ای انجام دهند. دست خدا منحصر به فوتبالیست های غیر دروازه بان است. در ورزشی که استفاده از دست در آن مجاز نیست، دست خدا نشان دهنده خطا و تقلب واضحی است که از چشم داور پنهان مانده، یا خطای آشکاری که با شانس محض نتیجه مناسبی به دست داده است. (از همین روست که مربی غنا گفته کار سوآرس در واقع دست شیطان بوده است و نه دست خدا).
سوم این که دست خدا یک برساخت اجتماعی-فوتبالی است و در تعامل با دیگر اعضای جامعه فوتبالی معنا پیدا می کند. یعنی به دنبال ضربه دست، یک تیم باید موفقیت تا حدی ناجوانمردانه را جشن بگیرد (مثل آرژانتین، فرانسه، برزیل یا اروگوئه) و یک تیم به شکل ناعادلانه ای مغبون شود (مثل انگلستان، ایرلند، ساحل عاج یا غنا). به این ترتیب اگر علی دایی یک دروازه خالی پیدا کند و شب تا صبح با دست گل نامشروع بزند، صاحب دست خدا نمی شود. دست کم دو تیم کامل فوتبال و دو سوم یک تیم داوری لازم است تا بشود در مورد دست خدا صحبت کرد.
چهارم حالت ذهنی داور یک شرط استعلایی برای اسناد عنوان دست خداست. فقط در حالتی که داور باور داشته باشد که آن چه تیم معترض خطای هند می خواند در واقع یک ضربه صحیح بوده می شود گفت دست خدا در میان است. یعنی داور باید اشتباه کرده باشد. اگر داور مثلاً رشوه گرفته باشد و یا لج کند و هند را اعلام نکند، یعنی خود داور هم باور داشته باشد که هند شده، صحبت از دست خدا بی معنی است: (شاید بشود در این موارد از سوت خدا صحبت کرد).
پنجم این که خدای فوتبالیست ها هیچ قرابتی با شیوا خدای هندوها که چندین دست و پا دارد ندارد. به عبارت دیگر خدای فوتبالیست ها فقط یک دست دارد و نمی شود آدم های مختلفی در لحظه صاحب دست خدا بشوند. از همین روست که تا صحبت از دست جدید خدا به میان می آید مارادونا برآشفته می شود.
ششم این که عنوان دست خدا تنها در بازی های ملی عرضه می شود و ضربات دست خوش عاقبت در بازی های باشگاهی به اندازه کف دستی ارزن هم ارزش ندارند.
این از تحلیل مفهوم "دست خدا" در فوتبال. این که مصداقش دست چه کسی است با خواننده.
هند شده، صحبت از دست خدا بی معنی است: (شاید بشود در این موارد از سوت خدا صحبت کرد).
پنجم این که خدای فوتبالیست ها هیچ قرابتی با شیوا خدای هندوها که چندین دست و پا دارد ندارد. به عبارت دیگر خدای فوتبالیست ها فقط یک دست دارد و نمی شود آدم های مختلفی در لحظه صاحب دست خدا بشوند. از همین روست که تا صحبت از دست جدید خدا به میان می آید مارادونا برآشفته می شود.
ششم این که عنوان دست خدا تنها در بازی های ملی عرضه می شود و ضربات دست خوش عاقبت در بازی های باشگاهی به اندازه کف دستی ارزن هم ارزش ندارند.
این از تحلیل مفهوم "دست خدا" در فوتبال. این که مصداقش دست چه کسی است با خواننده.
۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه
پارادوکس مور
...
منسوخ شدن ؛ محو شدن . باطل شدن . متروک شدن . ور افتادن . از رواج و تداول افتادن.
