دوشنبه 9 خرداد |
|
دوشنبه 23 خرداد |
|
دوشنبه 6 تیر |
|
۱۳۹۰ خرداد ۳, سهشنبه
جلساتِ مقاله خوانی با موضوعِ معقولیت (Rationality) و عمل (Action) - برنامۀ جلساتِ آینده
۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه
پیچ خطرناک
يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم، از طرف دولت كانادا موظف شده است به او در كارهاى خانه كمك كند.
رز: کارت توی ایران چیه که مامانت می گه امنیت شغلی نداری؟
من: فلسفه درس می دم.
رز: فلسفه یعنی چی؟
من: ببین رز، پرسش از چیستی فلسفه سوالی است به قدمت خود فلسفه و بسته به چارچوب مفهومی ای که انتخاب کنی، تحلیل ماهیت فلسفه می تونه جنبه های مختلفی رو دربر بگیره.
رز: ببین مهدی، جواب یه سوالی رو نمی دونی، بگو نمی دونم.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه
جدال فلسفهها در قم
گفتوگوی فلسفی چگونه ممکن است
گزارش زیر هم اگرچه تقریبن خبری از ماوقع نمیدهد، به کار آسیبشناسی مخاطبان مناظرهها و سخنرانیهای فلسفی میآید:
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه
ستاره بازان
رمان ستاره بازان اثر رومن گری را ترجمه کرده ام و آن را فصل به فصل در وبلاگی مخصوص این رمان قرار می دهم. دو تا از ناشرهایی که سال 88 سراغشان رفتم به دلایل مختلفی از به دست گرفتن کار چاپ کتاب سرباز زدند. به سه دلیل سراغ ناشر سوم نمی روم. اول خرافه (به اینجا مراجعه کنید). دوم تنبلی (به اینجا مراجعه کنید). سوم تدبیر چرا که یکی از قهرمانان این داستان – ژنرال آلمایو- دیکتاتوری در آمریکای جنوبی است که اعتقاد دارد استعداد و قدرت واقعی تنها در دست شیطان است و همه هم و غمش این است که با عالیجناب شیطان ملاقات کند. و دیگر قهرمان داستان – دکتر هوروات - کشیشی است که خود را در جهاد دائم با شخص شیطان می داند. شیطان نه به مثابه یک نماد یا افسانه بلکه به عنوان یک موجود حقیقی که روی زمین راه می رود. مدبرانه آن است که در این وانفسای جن گیری و جن گیر گیری فعلن دنبال مجوز برای این کتاب نرویم.
رومن گری این کتاب را نخست در سال 1961 به زبان انگلیسی و با عنوان The Talent Scout به معنی استعدادیاب چاپ کرده بود. بعدها خودش آن را به فرانسه ترجمه کرد و عنوان Les Mageurs d'Etoiles را بر آن گذاشته بود که معنای تحت الفظی اش می شود ستاره خواران و کنایه از دو گروه است: یکی آلمایو که مرتبن ستارگان عالم سحر، جادو و شعبده بازی را به کاخ خود دعوت می کند و البته زود از دستشان خسته می شود. یکی هم بخش بزرگی از مردم کشور آلمایو که دائمن در حال جویدن برگ های توهم زایی هستند که باعث می شود بیشتر در عالم ستارگان باشند تا روی زمین. ستاره باز برای آلمایو توصیف جالب تری است (مثل قمارباز و ماشین باز) و با توجه به این که در فارسی برای مصرف کنندگان برخی مواد مخدر هم از فعل باختن استفاده می شود (مثل تل باز و اکس باز) عنوان نهایی رمان را – به پیشنهاد دکتر ضیا موحد - ستاره بازان گذاشتم.
ترجمه تمام شده است ولی چون در حال باز خوانی برخی فصول هستم کم کم روی وبلاگ قرار می گیرند، طبیعتن این وبلاگ هم مثل سایر وبلاگ های بلاگاسپات فیلتر است، بنابراين مزيد امتنان خواهد بود اگر كسي اين فصول را روي يك وبلگ يا سايت فيلتر نشده هم بگذارد. کار حروفچینی و تهیه نسخه پی.دی اف کل کتاب هم در جریان است. این برای آنهایی که حوصله وبلاگ ندارند و همه وبلاگ ها برای آن ها وبلاگ بد است. مسئول هرگونه شباهت بین قهرمانان رمان و اشخاص حقیقی و حقوقی، ذهن شباهت ساز مرحوم رومن گری و ذهن شباهت یاب خواننده است و هیچ مسئولیتی ذهنن یا قلمن متوجه مترجم نیست.
رومن گری در سال 1980 خود کشی کرد چون گویا دیگر کاری در این جهان برای خود متصور نبود. چند روز پیش یعنی هشتم می زادروزش بود. اگر از خواندن رمان لذت بردید برای بهبود وضعیت روح نویسنده در آن جهان و بهبود حساب بانکی مترجم در این جهان دعا کنید. هر چه خاک اوست عمر شما باشد.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه
پرسیدن عیب است
من (هیجان زده): می خواهی بدونی ماجراهایی که در مورد ایران نشون میده حقیقت دارن یا نه؟
رز: نه می خواستم بدونم دیدیش یا نه.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه
موقت و دائمی
رز: سفر بخیر.
من: خیلی ممنون، رز. جور کنید با اوجین و ملندا یک دفعه بیاین ایران.
رز: ملندا چهارده سالش است و هنوز چیزهایی را که توی تلویزیون می بیند باور می کند. بنابراین تا چند سالی بعید می دونم به این سفر روی خوش نشان دهد ولی من و اوجین خیلی دوست داریم کشور تو رو ببینیم. ویزا لازم داریم؟
من: فکر کنم همه شهروندان کانادا برای سفر به ایران ویزا لازم داشته باشند.
رز: البته ما خودمون رو به معنی دقیق کلمه کانادایی به حساب نمی آریم. برای این که کانادایی باشی خودت یا پدر مادرت یا اجدادت باید یک روزی از یک جای دنیا اومده باشند این جا. ما همیشه همین جا بودیم.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه
جلساتِ مقاله خوانی با موضوعِ معقولیت (Rationality) و عمل (Action) - جابجایی مقالۀ پنجم و ششم
۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه
رسمن تعطیل
من: لابد رفته بوده گل بچینه.
رز: رفته بوده چی کار کنه؟!
من: ببخشید رز! این جوری نگام نکن. بذار برات توضیح بدم. ما یک رسمی داریم که عروس بلافاصله جواب سوال عاقد رو نمی ده و یکی از اون پشت می گه "عروس رفته گل بچینه" تا عاقد دوباره سوالشو بپرسه.
رز: بعد عاقد هم باورش میشه؟ وقتی با چشم خودش داره می بینه که عروس هنوز همون جاست؟
من: رز، گیر نده. این یک رسمه. معنیش همونی نیست که داره اتفاق میفته. شما هم که کلی رسومات عجیب و غریب دارین.
رز: به خداوندی خدا ولی اگه وسط عروسیمون بریم گل بچینیم.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه
موطن آدمی در قلب یوتیوب
رز: مهدی شماها دقیقن کجایی هستید؟
من: شوخیت گرفته رز؟ بعد پنج سال نمی دونی ما ایرانی هستیم؟
رز: چرا می دونستم که از ایران آمدین کانادا؛ ولی مسئله اینه که اوجین دیروز ازم پرسید شماها این روزها چی کار می کنید، من هم بهش گفتم که این مهدی و محسن عین بیست و چهار ساعتو رو اینترنتن؛ اون هم نتیجه گرفت که شماها باید اصالتن یا لیبیایی باشید یا سوری.
۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه
طب جايگزين
۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه
آن چه هر فارغ التحصیل دبستان باید بداند
يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم، از طرف دولت كانادا موظف شده است به او در كارهاي خانه كمك كند. اين سالی يكباری هم كه می روم به يكی از سردترين پايتخت های جهان به اصرار برايم فال مي گيرد.
رز: خیلی ممنون بابت پسته هایی که از ایران آوردی، دخترم همشو یک جا خورد. فالتو بگيرم؟
من: هيچكدوم از پيش بينی هات تا حالا درست از آب در نيومده، رز. از جمله اين كه به زودی پولدار می شم.
رز: ماله اينه كه اعتقاد نداری، مهدی.
من: خب پس بهتره خودت رو اذیت نکنی. چون هنوزم اعتقاد ندارم.
رز: حالا از پيش بيني خسته ای می خواهی پس بينی بكنم؟ بهت بگم در زندگي قبلیت چي بودی؟
من: يعني چه حيووني بودم؟
رز: نه اون قدر ديگه نمي تونم عقب برم، منظورم اينه كه تا همین اواخر چی كاره بودی، کجا زندگی می کردی. از این حرف ها.
من: برای این یکی لازم نیست اعتقاد داشته باشم؟
رز: راجع به گذشته كه ديگه فرقي نداره، درست از آب دراد يا نياد! (مي خندد، كف دستم را نگاه مي كند، چهره اش در هم مي رود) مهدی، فكر مي كنم، در یکی از زندگي های قبلي ات برده بودی. يك جايي زندگي مي كردی كه حق و حقوقي نداشتی. كلاً هم بهت سخت گذشته بود. فقط يك چيز عجيب هست. برای محسن هم دو سه ماه قبل پس بينی كردم همين چيزها در آمد. خيلی عجيبه كه دو تا برادر تو زندگی قبلي هم درست يك جا زندگي كرده باشند. یک مورد نادره.
من: رز، مطمئنی مال زندگي قبليه؟
رز: برده داری خيلی وقته لغو شده، پسر. قبل از این که شما دوتا به دنیا بیاین. اين چيزها رو تو مدرسه یادتون نمی دن؟ مامانت که می گه بچه درسخونی هستی.
۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه
جلساتِ مقاله خوانی با موضوعِ معقولیت (Rationality) و عمل (Action) - جلسۀ فوق العاده برای بررسیِ ادامۀ مقالۀ 2
۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه
زیر شاخه عدل
امروز داشتم پست وبلاگی را می خواندم که در آن از کسی که دختر یکی از مسئولان مملکتی را با الفاظی از قبیل فلان و فلان و فلان مورد نوازش قرار داده بود، با عباراتی نظیر مبارز "هشت ماه" دفاع مقدس تقدیر شده بود. در یکی از کامنت ها ذیل همین یادداشت، یکی از کسانی که گویا همفکر نویسنده است، در عبارتی که ظاهرا تفسیری از اصل کلامی حسن و قبح ذاتی است، این گونه از نوازشگر مربوطه (که در فیلم با رگان بادکرده دیده ایدش) تقدیر کرده بود:
"یادم نرفته که خوب بودن صفت ذاتی عدل است و بد بودن صفت ذاتی ظلم! یادم نرفته که هرچه زیرشاخه عدل قرار گیرد خوب هست و هرچه دردیگری بد! و چه کسی فحش های حاج سعید عزیزمان را مصداق عدل نمی داند که بگوید بد است و قبیح می باشد و در عین حال چه کسی شک بر این دارد که فحش های علیه او مصداق ظلم است و قبیح می باشد!باید آن لبانی که عدل علی را جاری کرد بوسه زد ! باید آن لبانی را که امروز اسلحه دیروز خیبری اش را به تسخیر گرفت لبیک گفت!"
یعنی همان استدلال اشاعره در مورد عدالت، منتها با این تفاوت که در آن حاجی فلانی جای خدا نشسته است.چشمانم بعد از خواندن این کامنت گرد شده بود. با خود گفتم نکند در کلاسهائی که برای مبارزه نرم می گذارند، این ها تدریس می شود؟ استدلال در حد فارابی در تبیین اصل کلامی شیعه یا معتزله؟ اگر این طور است لابد باید سفارش داد خواجه نصیر الدین طوسی به حکم والی تجریدالاعتقادش را حاشیه نویسی کند।یادم آمد قدیم ها گفته شده بعضی مصالح می توانند توحید را هم تعطیل کنند। اصل کلامی عدل که جای خود دارد.
۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سهشنبه
اين تو بميري از كدام تو بميري هاست؟
بعضي وقت ها اين سوال را از خودم مي پرسم كه اي كاش با كداميك از آدم هايي كه امروز مي شناسم زودتر از اين ها آشنا مي شدم؟ دلم مي خواست كدام كتاب را زودتر خوانده بودم؟ دوست داشتم كدام جمله را زودتر مي گفتم؟ بعد بي آن كه بخواهم زمان در هم مي ريزد. مسئله از زودتر مي شود هنوز. الان دوست دارم چه كسي را ببينم كه هنوز نديده ام؟ چه كتابي را بخوانم كه هنوز نخوانده ام؟ چه جمله اي را بگويم كه هنوز نگفته ام؟
وب لاگ ها پر شده اند از جملاتي كه آدم وقتي مي خواندشان مي گويد كاش من اين را گفته بودم. پر از نويسنده هايي كه مي گويد كاش مي شناختمشان. دوباره كه سراغشان مي روي مي بيني كه وبلاگ صافي شده است و صفحه اي به نام پيوندها جلوي چشم آدم در مي آيد و آن آدم ها و نوشته هايشان كه دوست داشتي زودتر مي شناختي شان از صافي رد نشده اند.
امروز ديدم كه بالاي صفحه پيوندها نوشته:
پیوندها را صفحه خانگی خود کنید: بله | خیر | بعدا بپرس
اول فكر كردم ماجرا مربوط به مرورگر من است ولي بعد ديدم اين گزينه را براي صفحه هاي ديگر نمي آرد. حالا اگر هم مربوط به مرورگر باشد توفيري ندارد. من واقعاً دلم مي خواهد آن آدمي را ببينم كه اين در و آن در مي زند چيزي توي اينترنت بخواند و بعد چهره كريه سانسور مي خورد توي چشمش، بعد مي رود صفحه پيوندها را صفحه خانگي اش مي كند. واقعاً دلم مي خواهد ببينمش. حالا اگر اين آدم پيدا نشد آن كسي كه گزينه بعداً بپرس را هم انتخاب كرده به من معرفي كنيد مزيد امتنان خواهد بود.
پي نوشت: براي نوشتن اين پست از صافي شكن استفاده كردم در نتيجه تنظيمات به هم خورده است. اگر كسي مي تواند درستش كند. در ضمن نتوانستم دنباله صفحه پيوندها را در اين پست قرار دهم. براي كساني كه اينترنتشان آزاد است شايد عجيب باشد كه اصلاً در مورد چه صفحه اي دارم حرف مي زنم.
۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه
جلساتِ مقاله خوانی با موضوعِ معقولیت (Rationality) و عمل (Action) - تفصیلِ برنامه جلسات
دوشنبه 18 بهمن |
|
چهارشنبه 27 بهمن | جلسۀ فوق العاده – بررسیِ ادامه مقالۀ 1 |
دوشنبه 16 اسفند |
|
دوشنبه 15 فروردین |
|
دوشنبه 29 فروردین |
|
دوشنبه 12 اردیبهشت |
|
دوشنبه 26 اردیبهشت |
|
دوشنبه 9 خرداد |
|
دوشنبه 23 خرداد |
|
۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه
ونفراسن در لیبی
2- یکی از معایب گزارشِ مستقیم اظهارات و گفتههای دیگران به صورتِ مکتوب این است که بسیاری از عواملِ وابسته به سیاق در این گزارشها مفقود میشود. همهی ما میدانیم که انتقال بخشِ بزرگی از آنچه در گفتگوها و سخترانیها منتقل میشود به واسطهی عواملی به جز سخنان و کلامِ گوینده انجام میگیرد. اغلب عواملی مانندِ حالتها و حرکتهای سر و دست (و احیاناً پا)، تأکیدها و مکثهای گوینده نقشِ مهمی در درک پیام موردِ نظرِ او دارد. متأسفانه اغلب این عوامل در گزارشِ مستقیم از سخنانِ گوینده، آن هم به شکل مکتوب، منعکس نمیشوند و همین درکِ منظورش را برای خوانندگان دشوار میکند. به نظرم شایسته است گزارشگران و خبرنویسان با توضیحاتی (همانندِ آنچه در نمایشنامهها در شرحِ حالتِ بازیگران اغلب میان دو علامت کروشه نوشته میشود) این عوامل را نیز در گزارشِ مکتوب خود منعکس کنند. مثلاً «رئیس جمهور [در حالی که دست چپاش را 30 درجه از خط افق بالا آورده بود و سرش را 8 درجه به سمت غرب چرخانده بود و چشماناش را نیمبسته کرده بود و لبخندی بر گوشهی چپ لباش داشت و روی کلمهی سوم تأکید میکرد و ....] گفت ....» به گمانام این کار اگر چه کمی دشوار اما به امانت نزدیکتر است.
3- کسی میگوید «چطور ممكن است فردی پیدا شود كه مردم خود را بمباران كرده و بكشد.» ما این را از زبان گویندهی آن نشنیدهایم و فقط آن را در روزنامهها و سایتها خواندهایم. کسی که خبر را نوشته است- شاید به این دلیل که برای خودش که در جلسه حاضر بوده روشن است- به خود زحمت نداده است توضیح دهد گوینده در اظهار این جمله بر روی کدام کلمه تأکید کرده است. لاجرم جمعی متحیر ماندهاند که منظورِ گوینده و مایهی تعجبِ او چه بوده است:
- چطور ممکن است فردی [و نه جمع، سازمان، تشکیلات، یا ...] پیدا شود كه مردم خود را بمباران كرده و بكشد.
- چطور ممكن است فردی پیدا شود [و نه گم شود، پنهان شود، پیدا باشد و دیوانه شود یا ...] كه مردم خود را بمباران كرده و بكشد.
- چطور ممكن است فردی پیدا شود كه مردم [و نه گاو، گوسفند، گربه، یا ...] خود را بمباران كرده و بكشد.
- چطور ممكن است فردی پیدا شود كه مردم خود [و نه همسایهی خود، دشمن خود، یا ...] را بمباران كرده و بكشد.
- چطور ممكن است فردی پیدا شود كه مردم خود را بمباران [و نه گلباران، تیرباران، مشتباران، یا ...] كرده و بكشد.
- چطور ممكن است فردی پیدا شود كه مردم خود را بمباران كرده و بكشد [و نه بخورد، بزند، بسوزاند، یا ...]
** این مثال هم در همان کلاس مطرح شد. یاد ندارم که مثال از ونفراسن بود یا نسرین. هر کدام از ایشان که این وبلاگ را میخوانند میتوانند در این باره روشنگری کنند.