شاید این روزها و پس از ماجراهای پیش آمده دربارهی انتحال برخی استادان فلسفه در ایران، پرسشهایی نظیر «چرا چنین اتفاقی افتاده است» و «برای بهبود این وضعیت چه باید کرد» را زیاد از خودمان پرسیده باشیم یا دربارهی آنها با دوستان و همکارانمان بحث کرده باشیم. طبعاً اختلاف نظرهایی با هم داشتهایم. فارغ از همهی این بحثها، فکر میکنم پیشنیاز هر بحثی دربارهی تغییر وضعیت فعلی ــ که احتمالاً کم و بیش موافقیم مطلوب نیست ــ این است که بدانیم دقیقاً در چه وضعیتی هستیم. گزارشی که امیر صائمی تهیه و ویراست اولش را در اینجا منتشر کرده است البته مدعی ارائه پاسخی کامل به این پرسش نیست، اما دستکم بر یک جنبهی آن (یعنی مقایسه وضعیت انتشار مقاله در نشریات معتبر بینالمللی در ایران و برخی کشورهای دیگر) نوری میافکند. شخصاً فکر میکنم گرچه معیار انتشار مقاله نباید تنها معیار ارزیابی نهادهای پژوهشی یا پژوهشگران باشد، اما باید یکی از معیارها باشد.
۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه
۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه
پینوشتی بر نوشتهای شخصی که نیست
[پیشپیشنوشت: متنی که در ادامه میآید پینوشتی
است بر نوشتهای با عنوانِ «فیلسوفانِ برتر جهان از نظرِ دلپذیرتر بودن (این یک نوشته
شخصی است.)» که چون نوشتهٔ اصلی ابتدا در این وبلاگ منتشر شده بود و اکنون دیگر
اینجا نیست، در این وبلاگ و به عنوانِ پستی مستقل منتشر میشود.]
[پیشنوشت: اگر به هر دلیل مایل
هستید این متن را بخوانید (یا علیرغمِ بیتمایلی بههرحال احتمال میدهید آن را
بخوانید)، شاید مایل باشید پیش از خواندنِ آن، ابتدا نوشتهای که این متن پینوشتِ آن است و بعد این نوشته از مهدی نسرین را بخوانید.]
در همان گیرودار – یعنی دقیقاً در ۲۱
اردیبهشتِ بعدی – پستی در وبلاگِ «فلسفه علم» منتشر کردم - با
عنوانِ «عدم تعین نظریه با مشاهدات» - که باعث شد مهدی
نسرین از مواضعش عدول کند و پستی بنویسد - با عنوانِ «عدم
تعینِ نظریهها با مشاهدات» - («ها» مهم است) و ضمنِ تذکرِ بعضی دقایقِ فلسفی،
«با عنایت به پستِ» من (و نیز با توجه به اینکه «مگسها در اینجا همه سیاهاند و
در انگلستان خیلی مگس وجود ندارد») پیشنهاد کند «مگس را بهجای کلاغ وارد ادبیات
فلسفی خودمان بکنیم و دست از سر کلاغها برداریم» و «در ضمن روزِ ۲۱ اردیبهشت
[...] را در تقویم فلسفی بهعنوان روز ملی مگس نامگذاری کنیم». (پیشنهاد
دیگری هم کرده بود که برای منظورِ فعلیِ ما مهم نیست). پستِ «فیلسوفانِ برترِ جهان
ازنظر دلپذیرتر بودن» - که در ۲۴ آبان منتشر شد - از جهتی شبیه آن پستِ ۲۱
اردیبهشت است: مهدی نسرین در واکنش به پستِ ۲۴ آذر نیز نوشتهای منتشر کرده است و
به گواهی خودش - دستِکم در ظاهر - از مواضعش عدول کرده («کتاب
بدون نویسنده نویسنده بدون کتاب» عنوانِ نوشتهای است که مهدی در واکنش به پستِ ۲۴ آبان منتشر کرده)؛ اما
پستِ ۲۴ آبان از جهتی هم با پستِ ۲۱ اردیبهشت متفاوت است: من در واکنش به پستی از
او که در واکنش به پستِ ۲۱ اردیبهشت نوشتهشده بود چیزی ننوشتم اما در واکنش به
پستی از او که در واکنش به پستِ ۲۴ آبان نوشتهشده است دارم چیزی مینویسم.
(واقعاً ازاینجهت متفاوت هستند؟ اگر پاسختان منفی است، پستها را از این جهت
مقایسه کنید: من در واکنش به پستی از مهدی که در واکنش به پستِ ۲۱ اردیبهشت نوشتهشده
بود در هفتهٔ دومِ بعد از منتشر شدنش چیزی ننوشتم اما در واکنش به پستی از
او که در واکنش به پستِ ۲۴ آبان نوشتهشده است در هفتهٔ دومِ بعد از منتشر شدنش
دارم چیزی مینویسم. بنابراین، نتیجه میگیریم که پستهای مورد بحث واقعاً از جهتی
با هم متفاوت هستند و نوشتههای درونِ پرانتز
چندان مهم نیستند.)
ممکن است اعتراض کنید که جملهٔ مهدی -- یعنی اینکه «اگر در نوشته مصطفی [...] ارجاعی به چیزی که مدتها پیش نوشته بودم نبود اینها
را نمینوشتم» -- نتیجه نمیدهد که پستِ اخیر مهدی در واکنش به آن پستِ تو
نوشتهشده است و توضیح بدهید که (اولاً) او نگفته «اگر آن نوشته نبود»، گفته
«اگر آن ارجاع در آن نوشته نبود»؛ و باز توضیح بدهید که (ثانیاً) او نمیگوید
«اگر آن ارجاع نبود این نوشته یا پست را نمینوشتم»، میگوید «اینها
را نمینوشتم». این اعتراضها از جنسِ متهبهخشخاشگذاشتنهای بیحاصل است و
خواهید دید که من آنقدر فلسفه-تحلیلی-نخوانده نیستم که با این صحنهآراییها
مرعوب شوم. اولاً اگر آن پست نبود، آن ارجاع هم نبود و اگر آن ارجاع نبود، آن پستْ
پستِ دیگری بود و درواقع همانْ پستْ نبود. تا اینجا نتیجه میگیریم که این درست است که
«اگر آن پست نبود مهدی اینها را نمینوشت». میتوان ادامه
داد که (ثانیاً) اگر فیالمثل در پاسخ به اینکه از او خواسته بودند چیزی «در مورد
ماجراهای اخیر» بنویسد، چیزهای دیگری نوشته بود نه اینها را، هرچند در آن
اوضاع و احوال - یا در آن جهانِ ممکن - «پستِ اخیرش» (یعنی چیزی که در آن
اوضاع و احوال به آن میگفتیم «پستِ اخیرش») در واکنش به پستِ من نبود اما این
ارتباطی به بحث ما ندارد چون چیزی که در آن اوضاع و احوال به آن میگفتیم «پستِ
اخیرش» پستِ اخیرش نیست، پستِ دیگری است. برای اینکه پست اخیرِ او همان پستی باشد
که اکنون هست باید اینها در آن باشند. پستی که اینها در آن نباشند
پستِ دیگری است و موضوعِ بحث نیست. پستی که موضوع بحثِ ما است (یعنی پستی که فیالواقع
پستِ اخیرِ اوست) در واکنش به پستِ من نوشتهشده است. بنابراین، نتیجه میگیریم که
آن جملهٔ مهدی خیلی هم خوب جملهٔ موردنظر من را نتیجه میدهد (و بعضی
نوشتههای بیرونِ پرانتز هم چندان مهم نیستند).
برگردیم به وَجهِ تفاوتِ دو پست: اینکه
در واکنش به واکنشِ مهدی به آن پستِ ۲۱ اردیبهشت چیزی ننوشتم و در واکنش به واکنشِ
مهدی به این پستِ ۲۴ آبان دارم چیزی مینویسم.
برخلاف مهدی، از من خواسته نشده چیزی
بنویسم و این تعجبی ندارد؛ اما اینکه چیزی که دارم مینویسم (لااقل ازنظر خودم) در
مخالفت با نوشتهای نیست که دربارهٔ آن مینویسم چندان طبیعی نیست و خودم هم از آن
در عجبم. البته خوشبختانه این موضوع چندان مهم نیست و میتوان از آن گذشت. مهم این
است که (چرا مینویسم و) چه میخواهم بنویسم. (البته شاید فقط برای خودم.) (اینکه
چرا مینویسم را نمینویسم. چرایَش هم قابلِ حدس زدن است: چون اگر این باب باز
شود، لابد بعدش (یا قبلش) باید بنویسم که چرا چرایَش را مینویسم و همینطور الیآخر
(به بیانِ دیگر: اگر اینکه چرا مینویسم را هم بنویسم آنوقت این خودش بخشی از
نوشته خواهد بود و لازم است بنویسم چرا آن را نوشتهام) و آنوقت کی چیزی که از
اول میخواستم بنویسم را بنویسم؟ (و کی مقالههای دکتر کلباسی اشتری را بخوانم؟ و کی
مقالههای دکتر اکبریان را؟) به فرض هم که نوشتم، کی حوصله میکند بخواند؟ اگر
بخوانند هم، لابد یکی پیدا میشود و میگوید «پستت تسلسل دارد و باطل است»؛ حالا
بیا و درستش کن (یا قضایش را بنویس). ملاحظه میکنید که دلایل یکی و دو تا نیست؛ بیشتر است: سه چها تا است. بنابراین،
نتیجه میگیریم که بهتر است اصلاً سعی نکنم بنویسم چرا چیزهایی که مینویسم را مینویسم و برویم سرِ اصل مطلب، یا تقریباً سرِ اصلِ مطلب:)
در اواخرِ آن نوشته (یعنی در بند ۵) مهدی
مینویسد گویا نظرِ من (یعنی من، نه مهدی) به نظرِ او (یعنی مهدی) نزدیکتر باشد تا
به نظرِ ارسطو. میخواستم این موضوع در حد گمانهزنی باقی نماند و صریحاً اعتراف
کنم: «هرچند که ارسطو از ارکان فلسفه است» نظرِ من (هم) به نظر مهدی نزدیکتر است،
و باید بگویم ازآنچه او فکر میکند نیز نزدیکتر است. من نهتنها «آدمهایی را که
دوست دارم از حقیقت بیشتر دوست دارم» بلکه من هم مثلِ او «اصلن حقیقت را دوست
ندارم». از وقتی یادم هست همینطور بودهام. من علاوه بر آدمهایی که دوست دارم،
درختهای خیلی بلند - مثلاً چنارهای ولیعصر و IPM - و کوههای شمالِ تهران و برف
و فلسفه و چای و خیلی چیزهای دیگر را هم دوست دارم. بعضی آدمها و چیزهای دیگر را
هم دوست ندارم اما میتوانم درک کنم چطور کسی میتواند آنها را دوست داشته باشد.
حقیقت اما برای من حتی در این دستهٔ اخیر هم نیست: من اصلاً نمیفهمم حقیقت را - بهخودیخود
یا، چه میدانم، مطلقِ حقیقت را - چطور میتوان دوست داشت. نهایتِ همدلیم را که
بکار ببندم و نیز اگر یک حرفِ ساده را فیلسوفانه به نحوِ راز آمیزی بگویم، خواهم
گفت بعضی حقایق را دوست دارم (مثلاً این حقیقت را که تهران کوه دارد)؛ اما
حتماً اضافه خواهم کرد که بعضی حقایق را هم دوست ندارم. آدمهایی که همهٔ حقایق را
دوست دارند باید آدمهای عجیبی باشند (و درعینِحال احتمالاً دوستنداشتنی (یا
نادوستداشتنی)، مثلِ آدمهایی که فکر میکنند، و طوری رفتار میکنند که گویی، همیشه
حق باکسی است که قدرت دارد). از اینکه بگذریم، مطلقِ حقیقت را یا حقیقت-به-خودیِ-خود
را اصلاً نمیفهمم چیست؛ و درنتیجه، بهطریقاولی، درک نمیکنم چطور کسانی میتوانند
آن را دوست داشته باشند. آدمهایی که این قبیل چیزها را دوست دارند باید خیلی
عجیب باشند (یا شاید خیلی خیلی عجیب، آنقدر عجیب که نمیتوانم حدس بزنم آیا دوستداشتنی
هستند یا خیر).
از نکاتِ بندِ قبل هم که بگذریم، میخواهم
بگویم: من با «پیامِ اصلی» آن نوشته نیز همدلم. به نظرِ من پیامِ اصلی آن
نوشته در یک جمله این نیست که «دنیا (این دنیا یا آن دنیایی که همهٔ نوشتهها بدونِ نامِ نویسنده چاپ شوند) خوش است و مال عزیز است و تن شریف *
لیکن رفیق بر همهچیزی مقدم است * حقیقت هم مهم نیست * آکادمی هم به من چه؟!».
(روشن است که من نگفتم با این همدل نیستم، فقط گفتم به نظرم این پیامِ اصلیِ آن
نوشته نیست.) به نظرِ من پیامِ اصلیِ آن نوشته این است که «علیرغمِ اینکه از من
خواستهشده دربارهٔ این ماجرا نظر بدهم اما به دلیلِ دوستیای که با محمود خاتمی داشتهام
و دارم - و حقیقت این است که او را خیلی دوست دارم - در این بحث وارد نمیشوم و
نمیپذیرم در نقشِ اعضای هیئتمنصفه با دقت در شواهد و مدارک همهٔ حقایقِ مربوط را
بکاوم و بر اساسِ آن اعلامِ مجرمیت و برائت کنم». این به نظرم پیامِ اصلیِ آن نوشته
است و من با آن همدلم. به نظرِ من دوستانِ متهم حقدارند نخواهند در جریان جزئیات ماجرا
قرار بگیرند و حقدارند عضویت در هیئتمنصفه را نپذیرند. نهتنها حقدارند بلکه
اگر این کار را بکنند شایستهٔ تحسین هم هستند. به گمانم در هیچ کجای دنیا هم دوستانِ
متهم را - و نیز دشمنانِ او را - برای عضویت در هیئتمنصفه دعوت نمیکنند. اگر هم بکنند
کارِ درستی نمیکنند. بهطورکلی، کسانی که به لحاظِ عاطفی با متهم مرتبط هستند (و
نیز کسانی که محکومیت و برائتِ او برای آنها نفع و ضرر شخصی در پی دارد و بسیاری
کسانِ دیگر) درست نیست در مقامِ هیئتمنصفه یا قاضی قرار گیرند. به نظر من دانشگاه
تهران هم وقتی بیانیه
میدهد که «کمیتهای از برجستهترین استادان مرتبط تشکیل داده تا این
موضوع را با سرعت، دقت و جدیتِ تمام موردبررسیِ تخصصی قرار دهند» طبعاً منظورش
این نیست که آن استادانِ-برجستهترینِ-عضوِ-کمیته به لحاظِ عاطفی به متهم
مرتبط هستند. اتفاقاً مراقب است (یا باید مراقب باشد) که اعضای کمیته از این لحاظ
(و از بعضی لحاظهای دیگر) با متهم مرتبط نباشند.
بنابراین، نتیجه میگیریم که اگر ما - درعوضِ
تحقیرِ مگسها - در این سالها روزِ ملیِ مگس را گرامی میداشتیم، مگسها
اینچنین از جامعهٔ فلسفیِ نحیفمان انتقام نمیگرفتند. (به عنوان نمونهای از
تحقیر مگسها نگاه کنید به بخشِ پایانیِ نوشتهٔ
حسین شیخرضایی.)
۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه
دومین همایش سالانه انجمن منطق ایران (پوستر + برنامه)
دومین همایش سالانه انجمن منطق ایران ۲۵ و ۲۶ آذرماه در دانشکده ریاضی، آمار، و علوم کامپیوتر دانشگاه تهران برگزار خواهد شد. در صورتی که مراحل ذکر شده در راهنمای شرکت و ثبت نام در دومین سمینار سالانه انجمن منطق ایران را به دقت انجام دهید، به احتمال بسیار قادر خواهید بود در این همایش شرکت کنید.
برنامهی همایش نیز بدین شرح است (به نقل از اینجا)
سه شنبه 25 آذر
| |
ساعت
|
برنامه
|
9
|
دریافت کارت سمینار
|
هماهنگی و دریافت فایل پاورپوینت سخنرانان
| |
9:30 –10:00
|
افتتاحیه سمینار
|
سخنرانی ریاست محترم انجمن منطق ایران، ضیا موحد
| |
ریاست جلسه: محمد اردشیر، دانشگاه شریف
| |
10:00 – 11:00
|
مهرنوش صدرزاده
دانشگاه کوئین مری، انگلستان
|
Linear Algebraic Semantics for Natural Language
| |
11:00- 11:30
|
پذیرایی
|
11:30 - 12:00
|
سید محمدعلی حجتی، علیرضا دارابی
دانشگاه تربیت مدرس
|
بازخوانی قاعدۀ نقض تالی در منطق سینوی
| |
12:00 - 12:30
|
سمیه تاری
دانشگاه تبریز
|
Smoothness in Weakly O-minimal Structures
| |
12:30 - 14:00
|
صرف ناهار
|
ریاست جلسه: مجید علیزاده، دانشگاه تهران
| |
14:00 – 15:00
|
اسفندیار اسلامی
دانشگاه کرمان
|
معرفی منطق جبری جامع
| |
15:00 - 15:30
|
پذیرایی
|
15:30 - 16:00
|
اسدالله فلاحی
مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران
|
منطق ربط نزد شمسالدین سمرقندی
| |
16:00 - 16:30
|
مقداد قاری
پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)
|
The Surprise Test Paradox in Quantified Logic of Evidence
| |
چهارشنبه 26 آذر
| |
ریاست جلسه: ضیاء موحد، مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران
| |
10:00 – 11:00
|
سید نصرالله موسویان
پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)
|
Originalism, Concepts, Contents, and Beliefs
| |
11:30 - 12:00
|
پذیرایی
|
11:30 - 12:00
|
داوود حسینی
دانشگاه تربیت مدرس
|
ابهام در جهان - مدلی فراارزشگذارانه
| |
12:00 - 12:30
|
علی صادق دقیقی ( و همکاران )
دانشگاه امیرکبیر(IPM ، CUNY، آکادمی علوم جمهوری چک)
|
On the Independent Nature
of Global &Well-founded Universes of Mathematics
| |
12:30 - 14:00
|
صرف ناهار
|
ریاست جلسه: دکتر مسعود پورمهدیان، پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)
| |
14:00 – 15:00
|
سید محمد باقری
دانشگاه تربیت مدرس
|
منطق پیوسته و پارَکهای آن
| |
15:00 - 15:30
|
پذیرایی
|
15:30 - 16:30
|
اختتامیه
|
۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه
کتاب بدون نویسنده نویسنده بدون کتاب
1- از من خواسته شده بود که چیزی بنویسم. در مورد ماجراهای
اخیر. واقعیت این است که اگر در نوشته مصطفی مهاجری که مدتی در این وبلاگ بود و
بعد به وبلاگ خودش منتقل شد ارجاعی به چیزی که مدتها پیش نوشته بودم نبود این ها
را نمی نوشتم.
2-
نمی دانم چرا ناگهان احساس کردم آن پستی که با عنوان "رای ربایی"
نوشته بودم خیلی خام اندیشانه بوده است و آن زمان از دیدن تصویر بزرگتر عاجز بوده
ام. بعد به فکر دنیایی افتادم که در آن هر کتاب و مقاله ای که چاپ می شود بدون اسم
نویسنده است. دنیای خیلی بهتری است از دنیای ما. آن جا آدم ها می نویسند که نوشته
شان خوانده شود نه خودشان. آدم ها نوشته های های خوب را به هم معرفی می کنند و کسی
وقت خودش را صرف نوشتن چیزهایی که دیگران
نخواهند خواند نخواهد کرد. نه سانسور در میان است و نه بازار تراشی. کسی هم برای
بالا رفتن از نردبان ترقی آکادمیک اجباری به چاپ کردن ندارد. سرقت ادبی که بنا به
تعریف رخ نخواهد داد. دنیایی که همه نوشته ها بدون نام نویسنده چاپ شوند، دنیای
خیلی بهتری است.
3-
از هیچ یک از ما خواسته نشده که به عنوان عضوی از هیئت
منصفه در محکمه حاضر شویم؛ بنابراین اعلام مجرمیت و برائت کاری است بسیار عبث. به
نظرم باید در این مورد صحبت کرد که این
ماجرا چه درس هایی برای همه ما دارد. درسش لابد برای یاسر پوراسماعیل این
است که دفعه بعد که از او خواستند مقاله ای را ترجمه کند بیشتر دقت کند.
4-
آدم به هزار و یک دلیل ممکن است به جزء یا تمام نوشته کسی
ارجاع ندهد. آدم شاید کارهای مهمتری داشته باشد به جای نوشتن نوشته ای که در طول
تاریخ بشریت – از دمیدن در گل تا دمیدن در صور - به جز دو داور ژورنال، دو نفر
دیگر هم نخوانندش و بنابراین تصمیم بگیرد به جای مقاله الکی نوشتن،
بخش یا همه نوشته کس دیگری را (باز)چاپ کند و این وقتی را که از این طریق پس انداز
می کند صرف آن کارهایی کند که به نظرش مهم تر است. والبته به خیلی دلایل دیگر.
5-
من هنوز نمی دانم حقیقت ماجرا چیست. می دانستم هم احتمالن
توفیری نمی کرد. اول آمدم بنویسم بر خلاف
ارسطو که گفته بود حقیقت را بیشتر از افلاطون دوست دارد، من آدم هایی را که دوست
دارم از حقیقت بیشتر دوست دارم. در این
مورد، هر چند که ارسطو از ارکان فلسفه است، گویا نظر مصطفی مهاجری هم به
نظر من نزدیک تر است. بعد یادم افتاد خیلی وقت است اصلن حقیقت را دوست ندارم.
بنابراین صرفن باید بگویم من محمود خاتمی را دوست دارم. و حقیقت این است که خیلی
هم دوست دارم.
۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه
لئو اشتراوس و کارل پوپر: نزاع ایدئولوژیهای سیاسی در آکادمیا
می دانیم که پوپر با نظریه عقلانیت انتقادی اش از مدافعان سرسخت مدرنیسم بود و به لئو اشتراوس به خاطر نقدش بر مدرنیته (به قول کاترین زوکرت از شاگردان و شارحان او) می توان نوعی پست مدرنیسم نسبت داد. پوپر را در سیاست می توان کمابیش لیبرال شمرد و اشتراوس را نوعی محافظه کار. تفسیرهای کارل پوپر و لئو اشتراوس از اندیشه سیاسی افلاطون، خصوصا عقیده افلاطون در مورد "دروغهای والامنش" (noble lies) دقیقاً ضد هم اند. کنجکاو بودم بدانم پوپر یا اشتراوس در مورد هم چه گفته اند، خصوصاً آنکه هردو به طایفه یهودیان آلمانی تباری تعلق داشتند که حین جنگ جهانی دوم و از بیم تعقیب نازیها آلمان یا اتریش را به مقصد کشورهای انگلیسی زبان ترک کردند.
ظاهراً تنها جایی که اشتراوس مستقیماً به پوپر اشاره کرده در مکاتبه هایی است که میان او و دوستش اریک وگلین انجام شده و بعداً تحت عنوان کتابی ایمان و فلسفه سیاسی: مکاتبات میان لئو اشتراوس و اریک وگلین: 1964-1934 منتشر شده است. این مکالمه را عیناً اینجا به نقل از وبلاگی در فلسفه علم می آورم. در مورد شان نزول نامه باید نوشت ظاهراَ پوپر تقاضای کار در جایی که اشتراوس درش بوده (دانشگاه شیکاگو) کرده بوده و اشتراوس که تا آنزمان اسم پوپر را نشنیده بود از وگلین در مورد پوپر اصطلاحاً استعلام می کند. در نامه اولیه اشتراوس می گوید پوپر علی رغم سخن گفتن از "عقلانیت" قادر به تفکر "عقلانی" نیست، در پاسخش به پاسخ وگلین از امکان استخدام پوپر با عنوان "مایه آبروریزی" (scandal) یاد می کند. این نامه ها نشان می دهند چقدر دعواهای عقیدتی و ایدئولوژیک در کسب شغل دانشگاهی، حتی در کشورهای غربی و آمریکای شمالی، موثر است:
نکته آخر. فارغ از اینکه در نزاع سیاسی میان پوپر و اشتراوس، یا لیبرالیسم و محافظه کاری، گرایش ما به کدام طرف باشد، نمی توان تردید داشت که در مورد تخصص در آثار کلاسیک یونان اشتراوس واقعاً متبحرتر از پوپر است، همانطور که در معرفت شناسی و علم جدید پوپر واقعاً متخصص تر از اشتراوس است.
با این حال من شخصاً تفسیر اشتراوس از مسئله "دروغهای والامنش" افلاطون در سیاست را نمی پسندم، گرچه خوانش پوپر از افلاطون هم قدری متن را بیرون از بافتار تاریخی اش خواندن است.
ظاهراً تنها جایی که اشتراوس مستقیماً به پوپر اشاره کرده در مکاتبه هایی است که میان او و دوستش اریک وگلین انجام شده و بعداً تحت عنوان کتابی ایمان و فلسفه سیاسی: مکاتبات میان لئو اشتراوس و اریک وگلین: 1964-1934 منتشر شده است. این مکالمه را عیناً اینجا به نقل از وبلاگی در فلسفه علم می آورم. در مورد شان نزول نامه باید نوشت ظاهراَ پوپر تقاضای کار در جایی که اشتراوس درش بوده (دانشگاه شیکاگو) کرده بوده و اشتراوس که تا آنزمان اسم پوپر را نشنیده بود از وگلین در مورد پوپر اصطلاحاً استعلام می کند. در نامه اولیه اشتراوس می گوید پوپر علی رغم سخن گفتن از "عقلانیت" قادر به تفکر "عقلانی" نیست، در پاسخش به پاسخ وگلین از امکان استخدام پوپر با عنوان "مایه آبروریزی" (scandal) یاد می کند. این نامه ها نشان می دهند چقدر دعواهای عقیدتی و ایدئولوژیک در کسب شغل دانشگاهی، حتی در کشورهای غربی و آمریکای شمالی، موثر است:
Leo Strauss:
"May I ask you to let me know sometime what you think of Mr. Popper. He gave a lecture here, on the task of social philosophy, that was beneath contempt: it was the most washed-out, lifeless positivism trying to whistle in the dark, linked to a complete inability to think “rationally,” although it passed itself off as “rationalism”–it was very bad. I cannot imagine that such a man ever wrote something that was worthwhile reading, and yet it appears to be a professional duty to become familiar with his productions. Could you say something to me about that–if you wish, I will keep it to myself.
Warmest greetings,
Leo Strauss
April 18, 1950
Dear Mr. Strauss,
The opportunity to speak a few deeply felt words about Karl Popper to a kindred soul is too golden to endure a long delay. This Popper has been for years, not exactly a stone against which one stumbles, but a troublesome pebble that I must continually nudge from the path, in that he is constantly pushed upon me by people who insist that his work on the “open society and its enemies” is one of the social science masterpieces of our times. This insistence persuaded me to read the work even though I would otherwise not have touched it. You are quite right to say that it is a vocational duty to make ourselves familiar with the ideas of such a work when they lie in our field; I would hold out against this duty the other vocational duty, not to write and to publish such a work. In that Popper violated this elementary vocational duty and stole several hours of my lifetime, which I devoted in fulfilling my vocational duty, I feel completely justified in saying without reservation that this book is impudent, dilettantish crap. Every single sentence is a scandal, but it is still possible to lift out a few main annoyances.
1. The expression “closed [society]” and “open society” are taken from Bergson’s Deux Sources. Without explaining the difficulties that induced Bergson to create these concepts, Popper takes the terms because they sound good to him; [he] comments in passing that in Bergson they had a “religious” meaning, but that he will use the concept of the open society closer to Graham Wallas’s “great society” or to that of Walter Lippmann. Perhaps I am oversensitive about such things, but I do not believe that respectable philosophers such as Bergson develop their concepts for the sole purpose that the coffeehouse scum might have something to botch. There also arises the relevant problem: if Bergson’s theory of open society is philosophically and historically tenable (which I in fact believe), then Popper’s idea of the open society is ideological rubbish. For this reason alone, he should have discussed the problem with all possible care.
2. The impertinent disregard for the achievements in his particular problem area, which makes itself evident with respect to Bergson, runs through the whole work. When one reads the deliberations on Plato or on Hegel, one has the impression that Popper is quite unfamiliar with the literature on the subject–even though he occasionally cites an author. In some cases, as for example Hegel, I would believe that he has never seen a work like Rosenzweig’s Hegel and the State. In other cases, where he cites works without appearing to have perceived their contents, another factor is added:
3. Popper is philosophically so uncultured, so fully a primitive ideological brawler, that he is not able even approximately to reproduce correctly the contents of one page of Plato. Reading is of no use to him; he is too lacking in knowledge to understand what the author says. Through this emerge terrible things, as when he translates Hegel’s “Germanic world” as “German world” and draws conclusions from this mistranslation regarding Hegel’s German nationalist propaganda.
4. Popper engages in no textual analysis from which can be seen the author’s intention; instead he carries the modern ideological clichés directly to the text, assuming that the text will deliver results in the sense of the clichés. It will be a special pleasure for you to hear that, for example, Plato experienced an evolution–from an early “humanitarian” period still recognizable in the Gorgias, to something else (I can’t recall any more if “reactionary” or “authoritarian”) in the Republic.
Briefly and in sum: Popper’s book is a scandal without extenuating circumstances; in its intellectual attitude it is the typical product of a failed intellectual; spiritually one would have to use expressions like rascally, impertinent, loutish; in terms of technical competence, as a piece in the history of thought, it is dilettantish, and as a result is worthless.
It would not be suitable to show this letter to the unqualified. Where it concerns its factual contents, I would see it as a violation of the vocational duty you identified, to support this scandal through silence.
Eric Voegelin
My dear Mr. Voegelin,
I have never thanked you for your interesting letter dated 18.4. In confidence I would like to tell you that I showed your letter to my friend Kurt Riezler [احتمالا این فرد], who was thereby encouraged to throw his not inconsiderable influence into the balance against Popper’s probable appointment here. You thereby helped to prevent a scandal."
نکته آخر. فارغ از اینکه در نزاع سیاسی میان پوپر و اشتراوس، یا لیبرالیسم و محافظه کاری، گرایش ما به کدام طرف باشد، نمی توان تردید داشت که در مورد تخصص در آثار کلاسیک یونان اشتراوس واقعاً متبحرتر از پوپر است، همانطور که در معرفت شناسی و علم جدید پوپر واقعاً متخصص تر از اشتراوس است.
با این حال من شخصاً تفسیر اشتراوس از مسئله "دروغهای والامنش" افلاطون در سیاست را نمی پسندم، گرچه خوانش پوپر از افلاطون هم قدری متن را بیرون از بافتار تاریخی اش خواندن است.
۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه
۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه
محمود خاتمی
[توضیحِ اضافه شده در ۲۰ آبان ۹۳: در جدولی که در ادامه میآید برخی بخشهای برخی نوشتههای ادعاییِ
محمود خاتمی و برخی بخشهای نوشتههای (ادعایی) دیگران نقل شده است. مطالبِ نقل
شده بر گرفته از مقالاتی است که در پنج روزِ منتهی به یکشنبه ۱۸ آبانِ ۹۳، دربارهٔ
بعضی نوشتههای ادعاییِ محمود خاتمی، استادِ فلسفه دانشگاه تهران، منتشر شد. نویسندگانِ
این مطالب مدعی هستند (و مستنداً برای ادعاهای خود استدلال میکنند) که (حسبموردْ
تمام یا بخشی از) رسالهٔ دکتری، مقاله، یا کتابهایی که خاتمی ادعا کرده محصول
پژوهش خودش هستند در اصل نوشته و محصول کارِ کسانِ دیگری هستند. همهٔ ارجاعاتِ
مربوط و برخی ادعاهای مطرح شده در جدول آمده است.]
[توضیحِ اضافه شده در ۱۳ آذر ۹۳: دانشگاه تهران
(در ۱۰ آذر ۹۳) بیانیهای منتشر کرده است که در مقدمهٔ آن توضیح داده شده که بیانیهٔ مذکور با «نظر به نشر شایعاتی مبنی بر عدم رعایت امانت داری علمی یکی از اعضاء هیأت علمی
دانشگاه تهران در فضاهای مجازی» منتشر میشود. محمود خاتمی «یکی از» اعضاء هیأت علمیِ
آن دانشگاه است، و میتوان حدس زد شاید او مورد نظر بوده است و نیز میتوان حدس زد
که شاید منظور از «شایعات» از جمله مراجعی باشد که جدولِ زیر بر مبنایِ آنها تهیه شده است.]
۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه
دربارۀ ترجمۀ من از کتاب روانشناسی فلسفی "نوشتۀ" محمود خاتمی
ما
نگوییم بد و میل به نا حق نکنیم / جامۀ کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب
درویش و توانگر به کم و بیش بد است / کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
حافظ!
ار خصم خطا گفت نگیریم بر او / ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
حول و
حوش سالهای 1386 و 1387 به صورت آزاد یا از باب تکلیف دانشگاهی در درسهای دکتر
محمود خاتمی شرکت میکردم؛ از جمله درسهای هوسرل، هگل، دکارت، اگزیستانسیالیسم و
فلسفۀ ذهن. دانشجویان فلسفه معمولاً کمتر استادی سراغ دارند که چنین مباحث متنوعی
را برایشان تدریس کند؛ بیشتر استادها معمولاً در حد دکارت و کانت، آن هم با مضامین
تکراری و بدون آشنایی با تحقیقات جدید دربارۀ این فیلسوفان، متوقف شدهاند. وجود
آقای خاتمی از این جهت برای بسیاری از دانشجویان مغتنم بود که ایشان باب آشنایی با
بسیاری از مباحث و فیلسوفانی را میگشودند که در دیگر اساتید یافت نمیشد. من
شخصاً از درسهای هوسرل و هگل ایشان کمابیش بهره بردم، گرچه این سخن بدین معنا
نیست که درس ایشان بینقص بوده است. خاتمی در درسهایش (دست کم آن زمان که من شرکت
میکردم) روایتی پیوسته از یک فیلسوف به دست میداد، برخلاف بسیاری استادان دیگر،
به حاشیه نمیرفت، معمولاً نقشهای کلی از موضوع درس به دانشجویان ارائه میداد و
با حوصله به پرسشها پاسخ میگفت. البته برخلاف انتظاری که از یک کلاس دانشگاهی
فلسفه میرود، بحثهایش به صورت کلی باقی میماند و به ندرت وارد جزئیات یک مسئله
میشد. من شخصاً ارادت و علاقۀ زیادی به ایشان داشتم و بسیار علاقهمند بودم که با
کارهای اصیل فلسفی خود ایشان هم آشنا شوم و چون برایم خواندن متون تحلیلیتر آسانتر
بود، به سراغ مقالهای از ایشان در مجلۀ Transcendent Philosophy
(به سردبیری سید قهرمان صفوی و وابسته به آکادمی مطالعات ایرانی در
لندن؛ این مجله عمدتاً نوشتههای استادان و دانشجویان ایرانی را منتشر میکند) رفتم
با عنوان «آیا تلقی صدرائی از علیت ذهنی میتواند سردرگمی فلسفۀ ذهن معاصر را
دربارۀ علیت ذهنی حل کند؟». این مقاله را ترجمه کردم و برای آقای خاتمی فرستادم. ایشان
این مقاله را در مجموعهای با عنوان ذهن، آگاهی و خود (در کنار ترجمۀ برخی
دیگر از مقالات ایشان) منتشر کردند (تهران: نشر علم، 1386).
ایشان در
ترم بعد از آن به من پیشنهاد ترجمۀ مقالهای از خودشان را دربارۀ علمالنفس اسلامی
دادند. فایل wordای حدوداً 20 صفحهای بود و من
هم پذیرفتم. ایشان گفتند که این مقاله بخشی از کتاب مفصلی است که کار کردهاند و
بخشهای دیگر آن شامل موضوعاتی است از قبیل زمان، متافیزیک، اخلاق و غیره. گفتند
که قرار است انگلیسی آن هم با عنوان Living Issues
in Islamic Philosophy به زودی منتشر شود (که البته به نظر میرسد
که هرگز انگلیسی آن منتشر نشد). و نیز گفتند که اگر دوستان دیگر سایر موضوعات را
ترجمه کنند، همه در یک مجلد چاپ خواهند شد. من شروع به ترجمۀ مقاله کردم اما متوجه
شدم که تعداد کلمات با تعداد صفحات تناسب ندارد. فایل word را در notepad کپی
کردم و دیدم که فایل بیش از صد صفحه است (روشن نبود که در تنظیمات word چه اتفاقی رخ داده است که چنین شده است). موضوع را با آقای خاتمی
در میان گذاشتم؛ ایشان گفتند که میتوان این را به صورت کتابی مستقل منتشر کرد. من
کار ترجمه را انجام دادم و نشر علم آن را در سال 1387 منتشر کرد (من عمدتاً از باب
ارادت به آقای محمود خاتمی ترجمه را انجام دادم و بهرهای مالی برای بنده نداشت).
انگلیسی این کتاب گویا هرگز منتشر نشد، گرچه در ترجمۀ کتاب مقدمهای به قلم خاتمی
هست که امضای «منچستر 1996» را بر خود دارد.
اخیراً در وبلاگ dailynous، افراد گمنامی مطلبی مبنی بر سرقت علمی گستردۀ محمود خاتمی منتشر کرده کردهاند. از طریق دوستان متوجه شدم که اتهام مشابهی متوجه برخی دیگر از آثار ایشان نیز است (اینجا و اینجا و اینجا را ببنید). با کمک یکی از دوستان دریافتم که کتابی که من از محمود خاتمی با عنوان روانشناسی فلسفی ترجمه کردم نیز بدین مشکل دچار است. با جستجوی جملات متن انگلیسیای که خاتمی به من داد در گوگل، متوجه شدم که کل مطلب کپیشده از کتابی است با مشخصات زیر:
Mercier, Désiré, et al. 1916. A Manual of
Modern Scholastic Philosophy. London: Kegan Paul, Trench, Trubner & Co.
Ltd.
این کتاب به دلیل قدیمی بودن و انقضای کپیرایتاش، به طور قانونی از طریق سایت زیر قابل دانلود است:
آقای
خاتمی متن "نوشتۀ" خود را از طریق ایمیل برای من فرستاد و همانطور که
گفتم به نظر میرسد هرگز به انگلیسی منتشر نشده باشد. فایلی که محمود خاتمی به
عنوان نوشتۀ خودش به من داد تا من ترجمه کنم، کپی کلمه به کلمهای است از فصل psychology همین کتاب (از ص 161 تا 329). جالب اینکه این کتاب بخشهای دیگری
هم دارد مانند کیهانشناسی، زمان و مکان، مباحث معرفتشناسی (با عنوان criteriology)، و متافیزیک. جلد دوم این کتابش شامل موضوعات زیر میشود: الهیات
طبیعی و تئودیسه، منطق، اخلاق، و تاریخ فلسفه. هر بخشی از کتاب نویسندۀ جداگانهای
دارد؛ بخش روانشناسی این کتاب را Cardinal Mercier نوشته است. در واقع، من متن خاتمی را ترجمه نکردهام بلکه متن
کاردینال مرسیه را ترجمه کردم. مقایسۀ چند مورد:
1. خاتمی:
1. مرسیه:
1. خاتمی:
1. Object of Psychology.—Psychology (‘ilm al-nafs) is that department of
philosophy which contemplates the human soul. The soul, understood in its most general
sense, denotes that which makes a being live; it is the first principle of life in a living being. If
regard be paid only to the etymology of the word, the object of psychology should be
co-extensive with
all living beings, vegetable and animal as well as man. Custom, however, has
restricted it at the present day, so that psychology is limited to the study of man.
1. Object of Psychology.—Psychology (ψυχή, λογός) is that department of philosophy which contemplates the human soul. The soul, understood in its most general sense, denotes that which makes a being live; it is the first principle of life in a living being. If regard be paid only to the etymology of the word, the object of psychology should be co-extensive with all living beings, vegetable and animal as well as man. Custom, however, has restricted it at the present day, so that psychology is limited to the study of man.
در این
متن صرفاً در پرانتز، معادل یونانی جای خود را به معادل عربی داده است.
2. خاتمی:
2. خاتمی:
4. According
to popular ideas the ordinary sign of life is movement without any
apparent external cause. A bird on the
wing, a creeping insect, a fish darting up
stream, all awaken in us the idea of
life. The untrained mind of the savage
and the child fondly imagines that
even any piece of automatic mechanism
is gifted with life ; the child, for
instance, wants to see the little
animal that makes the ticking inside the watch. On the other hand, as soon as an
object that was once seen to live has ceased to move, we consider its
life to have departed and immediately
declare it dead.
2. مرسیه:
4. According to popular ideas the ordinary sign of life is
movement without any apparent external cause. A bird on the wing, a creeping
insect, a fish darting up stream, all awaken in us the idea of life. The
untrained mind of the savage and the child fondly imagines that even any piece
of automatic mechanism is gifted with life ; the child, for instance, wants to
see the little animal that makes the ticking inside the watch. On the other
hand, as soon as an object that was once seen to live has ceased to move, we
consider its life to have departed and immediately declare it dead.
3. خاتمی:
93.
Answers to Certain Objections.—First objection: The power of abstraction
we have been claiming for the intellect is objected to by Berkeley as unreal. According to him, I can
consider the hand,
the eye, the nose, each by itself abstracted or separately from the rest of the
body. But then whatever hand or eye I imagine, it must have some particular shape and
colour. Likewise the idea of
man that I frame to myself must be either a white, or a black, or a tawny, or a straight,
or a crooked, a tall, or a low, or a middle-sized man.
3. مرسیه (ص 247):
93. Answers to Certain Objections.—First objection : The power
of abstraction we have been claiming for the intellect is objected to by
Berkeley as unreal. 'I can consider the hand, the eye, the nose, each by itself
abstracted or separately from the rest of the body. But then whatever hand or
eye I imagine, it must have some particular shape and colour. Likewise the idea
of man that I frame to myself must be either a white, or a black, or a tawny,
or a straight, or a crooked, a tall, or a low, or a middle-sized man ' 32.
4.
آخرین جملات خاتمی:
The object that is
best suited to the
imperfect conditions of our feeble intelligence is what is knowable through the
medium of the senses, the intelligible presented in the sensible. Hence the soul's natural activity can be most
perfectly exercised only when the soul is united to the body; and therefore a
resurrection or reunion with the body is natural to man.
4. مرسیه (ص 327):
The object that is best suited to the imperfect
conditions of our feeble intelligence is what is knowable through the medium of
the senses, the intelligible presented in the sensible. Hence the soul's
natural activity can be most perfectly exercised only when the soul is united
to the body ; and therefore a resurrection or reunion with the body is natural
to man.
گمان
نمیکنم که باید کل هر دو متن را از اول تا به آخر مقایسه کنم تا "ثابت
شود" که در اینجا تقلبی صورت گرفته است. کسانی که ترجمۀ فارسی کتاب را در
اختیار دارند میتوانند از طریق مقایسۀ آن با متن اصلی کتاب A
manual of modern Scholastic philosophy
متوجه تطابق کامل این دو نوشته با یکدیگر شوند.
با
توجه به ارادتی که به آقای خاتمی داشتهام، برای من چنین اتفاقی باورنکردنی بود؛ اما
در مورد کاری که خود ایشان به عنوان نوشتۀ خود به من دادند تا من ترجمه کنم، «تقلب
کامل» محرز است. من به آقای خاتمی ایمیلی زدم (که بیجواب ماند) و به ایشان عرض
کردم که اصلاً مایل نبودم که ارادتی که به ایشان داشتهام مخدوش شود، اما بسیار
بسیار بهتزده و ناراحتام از اینکه ایشان متن نویسندهای دیگر را به عنوان نوشتۀ
خود به من دادند تا ترجمه کنم. اگر ایشان پاسخ قانعکنندهای به ایمیل من میدادند
این یادداشت را منتشر نمیکردم، اما نمیدانم پاسخی قانعکننده به چنین مسئلهای
چه میتواند باشد.
اشتراک در:
پستها (Atom)



