۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

انتخابات هیات مدیره انجمن منطق ایران

ساعت ۵ بعد از ظهرِ چهارشنبه‌ی این هفته (اول آبان) نشست مجمع عمومی انجمن منطق ایران در محلِ انجمن حکمت برگزار می‌شود. قرار است در این نشست انتخاباتِ هیأتِ مدیره‌ی انجمن منطق نیز برگزار شود.
 

۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه

مدرسهٔ آخرِ تابستانی

مطابقِ روالی که امیدواریم در آینده ایجاد شود، پژوهشکدهٔ فلسفهٔ تحلیلیِ پژوهشگاهِ دانش‌های بنیادی امسال هم در اواخر تابستان مدرسهٔ تابستانی‌ای را برگزار می‌کند.

برای اطلاع از محتوای دوره اینجا و برای اطلاع از نحوهٔ ثبت‌نام اینجا را ببینید. ضمناً برای دیدنِ اینجا نیز اینجا را ببینید.

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

چامسکی دربرابرِ مصطفی

مصطفی مهاجری چندی پیش در پایانِ یکی از پست‌هایش در این وبلاگ، منبری اخلاقی رفته بود که:
عمدۀ مطالبی که ما (منظورم خودمان است نه شما) دربارۀ این دوستان (منظورم فیلسوفانِ قاره­‌ای است) خوانده­ایم از همین صفحاتِ اندیشهٔ مطبوعات بوده. یک احتمالِ، هر چند ضعیف، هم این است که مشکل از این دوستان نباشد، از این صفحات باشد.
من هم مثلِ مصطفی این احتمال را منتفی نمی‌دانم و موضعی هم درباره‌ی  تمایز فلسفه‌ی قاره‌ای/فلسفه‌ی تحلیلی، اگر چنین تمایزی وجود داشته باشد، ندارم؛ از جمله به این دلیل که یک طرفِ ماجرا را بسیار کم‌ خوانده‌ام.  
با این حال با ملاحظه‌ی این گفته‌های چامسکی، به نظرم می‌رسد یا او هم دست‌کم درباره‌ی برخی فیلسوفانِ شهره-به-قاره‌ای عمدتاً از صفحاتِ اندیشه‌ی مطبوعات (ایرانی) چیزهایی خوانده، یا مشکل از خودِ «این دوستان» است، یا به هر حال از جایی دیگر:
.... بنابراین در همه‌ی این آثار، به معنایی از نظریه که هر کس در علوم یا هر حوزه‌ی جدی دیگری با آن آشنا است، نظریه‌ای وجود ندارد. سعی کنید در سرتاسر کارهایی که نام بردید اصولی را بیابید که بتوان از آنها نتایجی، گزاره‌هایی به لحاظِ تجربی آزمون‌پذیر، استنتاج کرد؛ نتایجی فراتر از سطح چیزهایی که می‌توان در پنج دقیقه برای بچه‌ای دوازده‌ساله توضیح داد. ببینید پس از رمزگشایی از عبارت‌های قلنبه سلمبه می‌توانید چنین چیزی بیابید. من نمی‌توانم. لذا به این سنخ ادا و اطوارها علاقه‌ای ندارم. ژیژک نمونه‌ای افراطی از آن است. در آنچه او می‌گوید هیچ نمی‌یابم. ژاک لاکان را در واقع می‌شناختم. به نوعی دوست‌اش داشتم. گاهی ملاقات‌هایی داشتیم. ولی بی‌رودربایستی فکر می‌کردم او یک شارلاتان تمام عیار است. او تنها برای دوربین‌های تلوزیونی ژست می‌گرفت، همان طور که بسیاری روشنفکرانِ پاریسی چنین می‌کنند. کوچکترین ایده‌ای ندارم که چرا این کار تأثیرگذار است. در آن هیچ چیزی که در خورِ تأثیرگذاری باشد نمی‌بینم.  

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

اولین همایش سالانه‌ی انجمن منطق ایران

اولین همایش سالانه‌ی انجمن منطق ایران ۲۶ اردیبهشت‌ماه در دانشکده‌ی علوم ریاضی دانشگاه صنعتی شریف برگزار می‌شود. 

برنامه‌ی همایش را می‌توانید اینجا ببینید. 

برای شرکت در همایش تا تاریخ ۱۳ اردیبهشت فرصت هست برای ثبت نام. (راهنمای ثبت‌ نام)


۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

در قدمِ بادِ بهار

«زِ کویِ یار می‌آید نسیمِ بادِ نوروزی» یا «زِ کوی یار می‌آید نسیمِ بادِ نوروزی»؟

واضح‌تر بپرسم:

آیا شاعر می‌خواسته بگوید:

نسیمِ بادِ نوروزی از کوی یار می‌آید (و نه مثلاً از دریا)

یا اینکه می‌خواسته بگوید:

از کوی یار نسیمِ بادِ نوروزی می‌آید (و نه مثلاً طوفانِ کاترینا)؟

من نمی‌دانم شاعر چه می‌خواسته بگوید. اهمیتی هم ندارد. اما اگر نظر من را خواسته باشید خواهم گفت شعر را به صورت اول بخوانید و نه مثلِ محمدرضا شجریان (+) به صورتِ دوم، خصوصاً اگر دارید آن را به مناسبتِ نوروز می‌خوانید یا قرار است کلِّ بیت را بخوانید.

کلِّ بیت از کفرِ ابلیس مشهورتر است:

«زِ کوی یار می‌آید نسیمِ بادِ نوروزی * از این باد ار مدد خواهی چراغِ دل برافروزی»

(همچنین است کلِّ شعر).

خوب، طبعاً این سوال ایجاد می‌شود که چرا. چرا «از این باد ار مدد خواهی چراغِ دل برافروزی»؟ روشن است: چون از کوی یار می‌آید. حالا خودتان قضاوت کنید کدام خوانش نکته را بهتر می‌رساند؟ 

بله، قضاوتتان درست بود، همان اولی:

زِ کویِ یار می‌آید نسیمِ بادِ نوروزی [و چون از کوی یار می‌آید] از این باد ار مدد خواهی چراغِ دل برافروزی [یعنی اگر از کویِ یار طوفانِ کاترینا هم بیاید... بله!]

در هر صورت، هر خوانشی را که می‌پسندید چراغِ دلِ‌تان افروخته باد، همان چراغی که «گویند که در خانهٔ دل هست» و «اندر حرم افروختنی نیست» (شعر و صدای محمد اصفهانی).

ضمناً برای آن کسانی که دغدغهٔ وزن و عروض دارند بگویم که من از این چیزها بلد نیستم. می‌توانید از محسن زمانی بپرسید یا اینکه صبر کنید طبعاً و لطفاً اگر مشکلی بود خودش تذکر خواهد داد.

پی‌نوشت: درست است، این نوشته (تا اینجا) ربطی به «فلسفه علم» نداشت اما چندان خلاف آمدِ عادت نیست: به گمانم اولین بار یاسر خوشنویس این کار را کرد؛ میثم بادامچی هم چندین بار مرتکبِ چنین کاری شد؛ حتی مهدی نسرین (+). من هم می‌خواهم اعلام کنم از این به بعد نوشته‌های نامربوطم را در وبلاگِ دیگری منتشر خواهم کرد. این البته به این معنی نیست که قبلاً در اینجا نوشته‌های نامربوط منتشر کرده‌ام. خیر، همهٔ آنها مربوط بودند؛ حتی همین قبلی. من اصولاً از آن دست آدم‌هایی هستم که اگر حتی فکر می‌کردم مقاله‌ای که در سمینارِ انجمنِ حکمت ارائه کردم به فلسفهٔ علم مربوط نیست باز هم به نظرم می‌رسید صحبت‌های آن شرکت‌کننده (و مطلبی که بعداً منتشر کرد و همچنین این مطلب در همان وبلاگ) به فلسفهٔ علم مربوط هستند. و البته مربوط بودن متفاوت از حرفِ حساب بودن است. (در پاسخ به آن دو مطلبی که در وبلاگِ «درباره فلسفه علم» منتشر شد سرِ فرصت توضیحِ مختصری خواهم نوشت.)

۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه

۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

تبختر


من از اواسط سال 88 تقریبا کار فلسفی نکردم. حتی موقعی که کتاب نوخاستگی و آگاهی را می نوشتم یا جلد آخر تاریخ فلسفه راتلج را ترجمه می کردم، فکرم جای دیگری بود. 3 سال و نیم گذشته عمدتا صرف مریض بودن، ازدواج و مریض داری شد. حالا چهار پنج هفته ای هست که از خواب بیدارم شده ام، و بیشتر وقتی را که به خواندن اختصاص داده ام، جامعه شناسی علم خوانده ام. بعد از مدتها، از خانه بیرون آمده ام و به جلسات فلاسفه و برخی گروه های دیگر از اهل فکر می روم. رفتارهای حاضرین در این جلسات بسیار برای من جالب است. وقتی شما به طور مداوم در جامعه ای زندگی می کنید، رفتارهای اعضای جامعه برایتان عادی می شود، اما وقتی مدتی نباشید، ممکن است این رفتارها به نظر عجیب بیایند. اجازه دهید چند مورد را برای مثال ذکر کنم.

چندی پیش نشستی دو روزه در انجمن حکمت و فلسفه برقرار بود.
من: سخنرانی های دیروز چه طور بود؟
دوست 1: بد بود، این کوهن و فایرابند پدر ما را درآورده اند. (البته دوستم جمله دیگری گفت قریب به همین مضمون.)
دوست 2: این روزها چه کار می کنی؟
من: جامعه شناسی علم می خوانم.
دوست 2 (با لحنی کمی تردیدآمیز و نکوهش آمیز): رلتیویست ها دیگر؟

دو سه روز بعد، برای دیدن یکی از دوستانم به یک کافه جدیدالتاسیس رفتم. وقتی رسیدم، اواخر حلقه بحثی بود که موضوع آن مقاله ای از دکتر داوری اردکانی بود. بیشتر حاضران مرا می شناختند.
دوست 3: یاسر، بگذار یک سوال از تو بپرسم. این پست مدرن ها که می گویند به لحاظ فکری به چهارچوب مرجعی وابسته نیستند، آیا راست می گویند. چنین چیزی ممکن است؟
من: خوب بالاخره آنها هگل خوانده اند، هایدگر خوانده اند، نیچه و چیزهای زیاد دیگری خوانده اند، این طور نیست که ناگهان از آسمان آمده باشند.
- پس لیوتار که می گوید ما در وضعیت پست مدرن هیچ فراروایتی نداریم، دروغ می گوید؟
- من نمی دانم، کتاب های آنها را نخوانده ام.
دوست 4 (با کمی عصبانیت): بله دیگر، ژست فلاسفه تحلیلی؛ اینها مینینگ لس اند، ارزش خواندن ندارند.
من: نه، من اهل این جور ادعاها نیستم. فقط نخوانده ام.
لحظاتی بعد، بحث به ریشه های علم مدرن کشید. دوست 3 از من می خواست توضیح دهم که چرا علم پروتستانی قرن هفدهم به علم سکولار قرن نوزدهم منتهی شد. من گفتم که می توانیم دنبال تبیینی اجتماعی باشیم. او و چند تن دیگر از حاضران مدام از من می خواستند که تبیین بهتری ارائه کنم. من گفتم:
ببینید می شود چیزهای دیگری گفت، مثلا اینکه روح زمانه فلان جور بوده است، یا اینکه اسم جدیدی از اسامی خداوند ظهور کرده است یا چیزهایی دیگر. اما من تبیین هایی از این جنس بلد نیستم، فقط تبیین جامعه شناختی بلدم.
دوست 5 ((با لحنی متاملانه): پس کلا از تفکر خارج شدی.

یک روز دیگر به یک موسسه جدیدالتاسیس رفتم که در پی راه اندازی کلاس های علوم انسانی و ترجمه کتاب و کارهای مشابه بود. یکی از کتاب خوانده های مورد وثوق فهرستی از حدود 80 کتاب را که ارزش ترجمه شدن داشتند، برای موسسه تهیه کرده بود. من فهرست را که دسته بندی شده بود، نگاه کردم. تعداد زیادی کتاب از نویسندگان آلمانی به همراه کتاب هایی در مورد تاریخ فلسفه و فلسفه هنر. تنها یک کتاب در کتگوری فلسفه تحلیلی آمده بود: «فلسفه تحلیلی، یک نیهیلسم مد روز» آیا واقعا هیچ کتاب دیگری «در» فلسفه تحلیلی قابل ترجمه نیست که باید برویم یک کتاب «درباره» فلسفه تحلیلی ترجمه کنیم؟

از همه جدیدتر، هفته پیش به آی. پی. ام رفتم. چندین سال پیش هنگامی که نفر دوم کنکور فلسفه علم شدم، مجله همشهری جوان با من مصاحبه کرد. در آنجا از نحوه آشنا شدنم با فلسفه پرسیدند و من گفتم که در دوره دبیرستان کتاب های مرتضی آوینی را می خواندم و بعد دیدم که او به هایدگر ارجاع می دهد و بعد هایدگر و فلسفه اگزیستانس خواندم – اینکه آن موقع چه قدر می فهمیدم که چه می خوانم، بماند- و تازه بعد از اینها بود که کم کم فهمیدم در فلسفه چه خبر است. دوست 6، دکتر محسن زمانی، زمانی در سال 87 به من گفت:
- آیا از اینکه قبلا آوینی می خوانده ای، شرمنده نیستی؟
- نه برای چه شرمنده باشم. این یک فکت از زندگی من است که آوینی خوانده ام، اینکه شرمندگی ندارد.
با بچه ها ناهار می خوردیم که من این واقعه را یادآوری کردم. محسن زمانی گفت:
- من این را واقعا پرسیدم. چون خودم از اینکه زمانی آوینی و شریعتی می خوانده ام، شرمنده ام.
- چرا؟
- برای اینکه می بینم قوای ذهنی ام خیلی ضعیف بوده است که کارهای آوینی و شریعتی را می خوانده ام و فکر می کرده ام که چیزهای مهمی می خوانم، اما درک نمی کردم که حرف های آنها کانتنتی ندارد.
- خوب قوای ذهنی آدم به مرور قوت می گیرد، اینکه خوب است که پس از مدتی که احساس کرده ای آنها اشتباه می گفته اند، از آنها عبور کرده ای. من هم زمانی آوینی می خواندم، اما الان ارادت خاصی به او ندارم.
- نه ببین، من سروش هم خوانده ام و با او موافق نیستم، اما از بابت خواندن سروش شرمنده نیستم. چون حرف های او کانتنت دارد، اما حرف های آوینی اصلا کانتنت ندارد. او فقط ایگنورنس منتشر می کند. مثلا این جمله را ببین: «پس از رنسانس به غیر از رمان های روسی هیچ هنری وجود نداشته است.»
- خوب، این حرف که کانتنت دارد. علاوه بر این، کسی که این را گفته حداقل 6 سال در دانشکده معماری تحصیل کرده و خودش هم معمار و گرافیست بوده. توچه قد ر تاریخ هنر یا فلسفه هنر خوانده ای که به این راحتی رای صادر می کنی؟
دوست 7، ساجد طیبی: خوب مگر اهمیتی دارد که چه کسی این حرف را زده است؟
- بله که اهمیت دارد، این یک قضاوت فنی است؛ مثل این است که من درباره حوزه ای که تو در آن کار می کنی (گفتار اول شخص یا چیزی شبیه به این عنوان) که هیچ چیزی در مورد آن نخوانده ام، بگویم که این موضوع هیچ کانتنتی ندارد.
محسن زمانی: آوینی فقط حرف های چند نظریه پرداز هنر غربی را نشخوار می کند.
من به محسن گیر دادم و به مرور عصبانی هم می شدم:
- خواهش می کنم اسم دو تا از این نظریه پردازها را به من بگو. لطفا اسم یکی دو تای آنها را بگو.
- (پس از سماجت من) نمی دانم.
من اوج گرفتم:
- محسن، تو نمونه اعلای یک فیلسوف آرم چیری؛ در برج عاجت می نشینی و درباره هر چیزی اظهارنظرهای رادیکال می کنی. حتی لازم نمی دانی که قدری در مورد آنچه درباره اش اظهار نظر می کنی، چیز بخوانی. یک سری عبارت های کلاسیک را تکرار می کنی: کانتنت لس است، مینینگ لس است؛ یا مثل دکتر وحید می گویی «فقط ایگنورنس منتشر می کند» و چیزهایی از این دست. تو نباید این طور راحت درباره هر چیزی ادعاهای ریشه ای کنی.
- نباید بکنم؟
- من نمی توانم تو را مجبور کنم که حرف نزنی. اما معلوم است که در این ده سالی که فلسفه می خوانی، اولین اصول تفکر انتقادی را هم یاد نگرفته ای: درباره چیزی که درباره اش نمی دانی، نباید اظهار نظر کنی.
من عصبانی شده بودم و با محسن و ساجد تند حرف زدم. راستش، مجموعه لیبل ها و ادعاهای عجیب و غریب و رادیکالی کی که طی سه هفته گشت و گذارم در محیط فلسفی تهران شنیده بودم، طاقتم را طاق کرد و در آی. پی. ام. از کوره در رفتم. 2 ساعت بعد از محسن و ساجد به خاطر رفتارعصبی ام، و نه به خاطر محتوای حرف هایم، عذرخواهی کردم.

طاقت من از قضا در مکانی طاق شد که به نظر می رسد بهترین محل تحصیل فلسفه در ایران است. رفتن به آی. پی. ام. و جلب کردن توجه دکتر وحید برای خیلی ها یک آرزوست.
آنچه چندین سال پیش میان من و دکتر وحید اتفاق افتاد، موضوع بحث من در اینجا نیست، اما یکی از مهمترین چیزهایی که باعث شد از دکترای آی. پی. ام. انصراف دهم، «تبختر» بود. من به وحید گفتم که آدم متبختری است. و بعد با وساطت دکتر نسرین و برای آنکه بعد از دو سه ماه کشمکش، وحید پای برگه انصراف مرا امضا کند و از شر بلاتکلیفی بابت اشتغال به تحصیل و سربازی خلاص شوم، از او عذرخواهی کردم. اما هنوز هم معتقدم که وحید آدم متبختری است و مهمتر و آزاردهنده تر این است که می بینم او این تبختر را به برخی از شاگردانش هم انتقال داده است. دوستان چندین و چند ساله من در برج عاجشان می نشینند و بدون آنکه زحمت زیادی به خود خرج دهند، درباره همه چیز و همه کس اظهارنظرهای ریشه ای و بنیان کن می کنند.
شما ممکن است با نظر کسی مخالف باشید، حتی ممکن است اپروچ او یا حتی شیوه تفلسف او را درست ندانید، اما گفتن اینکه نظر یا ادعای او «کانتنت» ندارد، تقریبا در تمامی موارد، حرف گزافه ای است. این شیوه حرف زدن سال هاست که به دلایلی کاملا فلسفی منسوخ شده است، در حالی که دوستان من در آی. پی. ام. با افتخار و اعتماد به نفس چنین ادعاهایی می کنند. آنها نکات فنی زیادی را در مورد کارهای همپل و کارنپ و کواین در نقد پوزیتیویسم منطقی دهه 1920 می دانند و می توانند درباره کل گرایی معنایی لکچر دهند؛ اما وقتی پای اظهار نظر کردن می رسد، به تقلید از وحید، دو دستشان را بالا می برند، دو انگشت اشاره شان را به نشانه علامت کوتیشن کج و راست می کنند، یک جمله از یک گوینده یا نویسنده را از کانتکستش بیرون می کشند و واژه مهیب «کانتنت لس» را به راحتی درباره آن به کار می برند، یا آنکه عبارت متبخترانه دکتر وحید در توصیف بیشتر گویندگان و نویسندگان، یعنی «فقط ایگنورنس منتشر می کند» را تکرار می کنند.
محسن زمانی «نباید» این گونه حرف بزند. این نباید یک نباید روش شناختی است: «درباره چیزی که درباره آن چیزی نمی دانی، اظهار نظر نکن (دست کم اظهارنظرهایی رادیکال مانند اظهار نظر در مورد کانتنت داشتن یا نداشتن آن نکن).» و البته می تواند یک نباید اخلاقی هم باشد: «ادعا کردن درباره چیزی که درباره آن چیزی نمی دانی غیراخلاقی است.» وقتی نمی دانی که آوینی حرف های چه کسانی را نشخوار می کند - دست کم به لحاظ روش شناختی و شاید حتی به لحاظ اخلاقی - «نباید» ادعا کنی که او حرف های کسانی را نشخوار می کند.
هنگامی که شما با جامعه ای از افراد همراه اید و با آنها زندگی می کنید، رفتارهای آنها برایتان عادی می شود؛ رفتارهایی که ممکن است بسیار عجیب، ناپسند، متبخترانه و توتالیترین باشد. حالا، برای من که من بعد از 3 سال و نیم از خواب بیدار شده ام، این لیبل چسباندن ها، برج عاج نشینی ها و در عین حال، متبختر و مفتخر به خود بودن ها عجیب است. و تقریبا به هر حلقه علی الظاهر فلسفی که می روم، نمونه هایی از این گونه رفتارها را می بینم. اکثر قریب به اتفاق ما متبختر و توتالیتریم.

۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

آن مرد با کیف چرمی اش


تازه وارد آن ساختمان تنگ و تاریک در آن گوشه منتها الیه دانشگاه شریف شده بودم که روزی از آن راهروی باریک رد می‌شدم که مردی را دیدم که مثل پهلوان‌های شاهنامه قدم برمی داشت. با کیفی چرمی در دست، کژ می‌شد و مژ می‌شد. کنار کشیدم تا رد شود. شرط می‌بندم که در گذر از آن راهروی یک نفره و در هنگامی که من به دیوار چسبیده بودم تا رد شود هرگز من را ندید. 
درست از‌‌ همان زمان مقدمات بیرون راندن او را از دانشکده فراهم کرده بودند. این را خودش خوب می‌دانست. رفتیم و با رئیس بزرگ دیدار کردیم. البته شما که مستحضرید بنده که الان اینجا دارم تعریف می‌کنم و شما آنجا می‌خوانید اینطور باقلوا است اما آن زمان اینطور نبود. هفت خوان رستم بود. رفتیم و گفتیم پدرت خوب، مادرت خوب، بگذار یک نفر درست و حسابی بیاید تدریس کند. نخیر. نشد که نشد و کم مانده بود من هم به تیغ غضب رئیس بزرگ دچار شوم. از اینکه فلان "دکتر" است گفت و فلان علامه و... 
ه‌مان زمان یل داستان ما فلسفه ذهن گفت-کلاس آن قدر شلوغ بود که جای نشستن نبود- و همین بود که ما عطای فلسفه علم را به لقایش بخشیدیم و رفتیم سراغ فلسفه ذهن. تدریس‌اش جذاب و هیجان انگیز بود. و این بود که دو سال دانشجویی آنجا خلاصه شد در یک درسِ فلسفه ذهن. بعد‌ها هم که آمدم اینجا و سر کلاس یک دو جین فارغ التحصیل پرینستون و پیتسبورگ و فلان و فلان نشستم، هر کدام با رزومه‌های به درازای ابد که از سرش تا سوی پایان کتاب و مقاله و کنفرانس ردیف شده، یادم از آن کلاس کذایی آمد. حق با او بود، "اصلن دل آدم باید دکتر باشد". اما حیف که چنانکه او می‌پنداشت، شرافت علمی‌ای در کار نبود. 



۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

- پس چند تا؟


- ۱۱ تا!

این بیزینس پس از انتشارِ «دو جزمِ تجربه‌گرایی» کواین در ۱۹۵۱راه افتاد. مقاله‌ای که هر چند اکنون بسیار می‌شنویم که می‌گویند آنقدرها هم مقالهٔ خوبی نیست اما کسانی آن را «مهمترین در کلّ فلسفهٔ قرنِ بیستم» دانسته‌اند. اغلبِ بزرگانِ فلسفهٔ آن دوره به صورتِ مکتوب نسبت به آن اعلامِ موضع کرده اند و شاید بیش از سایر مقالاتِ دورهٔ خودش خوانده شده باشد.

از طرفی کسانی به دنبالِ پیدا کردنِ جزمِ سوم تجربه‌گرایی رفتند و سعی کردند آن را به نامِ خود بزنند، مثلاً:


بعضی از این تلاش‌ها کم و بیش قرینِ توفق شد. مثلاً، جزمِ سوم را به نامِ دیویدسون زدند، همان کسی که در عنوانِ مقاله‌اش اصلاً «Third Dogma» را نیاورده بود!

از طرفِ دیگر، کسانی به دنبالِ دو جزمِ چیزهای دیگر (غیر از تجربه‌گرایی) رفتند، مثلاً:


خودتان مستحضر هستید که لازم نیست خلاقیتِ خارق العاده‌ای داشته باشیم تا چنان که دیدیم به ذهنمان برسد بعد از دو به سراغ سه برویم و بخواهیم جزمِ سومِ تجربه‌گرایی را کشف کنیم.

همچنین برای اینکه به ذهنمان برسد به جای تجربه‌گرایی سراغِ چیزِ دیگری برویم و دو جزمِ آن را افشا کنیم نیز خلاقیت زیادی لازم نیست، حتی اگر آن چیز فلسفهٔ تحلیلی باشد:


می‌توان تصور کرد کسانی با خلاقیتِ معمولی حتی به این فکر کنند که جزمِ سومِ یا حتی سه جزمِ یک چیزِ دیگر را کشف کنند (مستحضر هستید که برایِ این کار خلاقیتِ بیشتری لازم است). اما بعضی ایده‌ها انصافاً احتیاج به خلاقیتِ نبوغ‌آلودی دارد، مثلاً اینکه بخواهی آخرین جزم را، آن هم نه آخرین جزمِ تجربه‌گرایی را بلکه آخرین جزمِ یک چیزِ دیگر را، کشف کنی:


اما در اینجا اصلاً خلاقیت نیست که عمل می‌کند، مسئله احتمالاً چیزِ دیگری است:


فکر می‌کنم کمتر کسی حدس می‌زد ادامهٔ این بازی به اینجا بکشد.

با نظر به محتوایِ مطلب تصور می‌کنم اگر نویسنده به هر حال استادِ دانشگاهِ نسبتاً معتبری نبود یا اینکه در دانشگاهِ معتبری درس نخوانده بود (اگر اصلاً مطلب را می‌خواندیم) واکنشمان نسبت به حداقل تعدادی از بند‌های مقاله چیزی بیش از این نبود که لبخندی بزنیم و بگوییم: «این را ببین، گویا اصلاً نفهمیده موضوع چه است یا اصلاً نفهمیده بازی از چه قرار است! آلترناتیو هم ارائه می‌دهد!»

در هر صورت  اینرا اینجا لینک کردم چون به نظرم می‌رسید این اواخر بازارِ دعوا بینِ «فلسفهٔ تحلیلی» و «فلسفهٔ قاره‌ای» بی‌خودی گرم شده است (بازارِ آن در ایران موردِ نظر است) و خواستم بگویم دعوای‌ِ (به لحاظِ معرفتی) مهمی هم اگر باشد در این سوی میدان است. بعلاوه، بر خلافِ اغلبِ بحث‌هایی که در دعوای تحلیلی/قاره‌ای مطرح می‌شود، دنبال کردنِ بحث‌هایی که در این سوی میدان جریان دارد بی‌فایده نیست (منظورم فایدهٔ معرفتی است). حداقل اینکه کمک می‌کند فسلفهٔ تحلیلی را بهتر بشناسیم. به عنوانِ مثال، مشخصاً دربارهٔ هر یک از جزم‌های ادعایی این مقاله می‌توان پرسید منظورِ نویسنده دقیقاً چه بوده؟ ادعا می‌کند فلسفهٔ تحلیلی چگونه است؟ احیاناً چه چیزی را اشتباه گرفته؟ آلترناتیوی که مطرح می‌کند چیست و چه ربطی به جزمِ ادعایی دارد؟ یا اینکه این آلترناتوی چه ربطی به بازی‌ای که واقعاً تحتِ عنوانِ «فلسفهٔ تحلیلی» در جریان است دارد؟

اگر فکر می‌کردم کسانی، مثلاً از نویسندگان همین‌جا، وقت، حال و حوصله دارند، شاید، علاوه بر لینک کردنِ مطب، پیشنهاد هم می‌کردم دربارهٔ هر کدام از این بندها که می‌پسندند چیزکی بنویسند و شاید به سوال‌هایی مثلِ سوال‌هایی که بالا مطرح کردم جواب دهند. شاید معرفیِ خوبی می‌شد.