۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

واردات از جهان‌های غیرِ ممکن


"نویسنده کسی نیست که وقتی می‌تواند، بنویسد. نویسنده کسی است که دقیقاً زمانی که نمی‌تواند، بنویسد."*

-          و این یعنی نویسنده­ای وجود ندارد و حتی امکان ندارد وجود داشته باشد.
-          پس این کتاب­ها را چه کسانی می­نویسند؟
-          اینها را وارد می­کنند.
-          از کجا؟
-          جهان­های غیرِممکن.
-          یعنی جهان­های غیرِممکن وجود دارند؟
-          چطور؟!

محمد حسن شهسواری، میمِ عزیز، نسخه الکترونیک، ص. ۱۷. (+، +، +)

و ممنون از م. ض. ع. ن. پ.

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

وبلاگ من

دوستان این وبلاگ جدید منه. توش به مسایل روز از دیدگاه یک ناظر خارجی می‌پردازم. قصدم اینه که نفوذ نتیجه در مسیر استدلال رو به حداقل برسونم. خوشحال می‌شم بخونید و نظر بدید. ا


شاهین کاوه

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

کتاب‌های فلسفی را نبندید!


پی­نوشت:

طبعاً مطلبِ فوق را از جایی سرقت کرده­ام. بر خلافِ معمول می­گویم کجا: صفحۀ اندیشۀ (صفحۀ 8) روزنامۀ اعتماد، دوشنبه 6 آذر 1391. بخشِ سرقت شده را می­توانید در مطلبی با عنوانِ «جغرافیای­فلسفه­علم» پیدا کنید. این نوشته بخشی است از یک پرونده با عنوانِ «فلسفۀ تحلیلی در ایران امروز» و قرار بوده معرفیِ کتابِ آشنایی با فلسفه علم (نوشتۀ حسین شیخ­رضایی و امیر احسان کرباسی­زاده) باشد.

و این را هم بگویم که من سال­ها ست بسیار به ندرت روزنامه می­خوانم. خصوصاً صفحاتِ اندیشه را. این را هم خیلی اتفاقی و  چون در فلسفه شریف لینک شده بود دیدم. تقریباً حوالیِ همان زمانی که تحصیلِ دانشگاهیِ فلسفه را شروع کردم دیگر رغبتی به خواندنِ مطالبِ این صفحات نداشتم. کم کم حتی برایم تحمل­ناپذیر شدند. این البته ربطی به این نداشت که ما یواش یواش قبول می­کردیم که مطبوعات پایگاهِ دشمن هستند. علت­ها و دلایلش مفصل است و اهمیتی هم ندارد. این­ها را برای این گفتم که بگویم حواسم هست که احتمالاً هر صفحۀ اندیشه­ای را که نگاه کنی شاهکاری ادبی-فلسفی در همین سطح در آن وجود داشته باشد. کما اینکه در این دو صفحه هم مواردِ مشابه فراوان بود؛ حالا البته شاید بپذیرم، نه تا این حد نبوغ­نما. لذا قضاوتِ ویژه­ای دربارۀ این نویسنده یا این روزنامه ندارم.

و یک درس اخلاقی: عمدۀ مطالبی که ما (منظورم خودمان است نه شما) دربارۀ این دوستان (منظورم فیلسوفانِ قاره­ای است) خوانده­ایم از همین صفحاتِ اندیشهٔ مطبوعات بوده. یک احتمالِ، هر چند ضعیف، هم این است که مشکل از این دوستان نباشد، از این صفحات باشد.

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

Conversational Implicature

آن یک، یکی را بپرسید که فلان مرد، اهل است؟
گفت: پدرش اهل بود. فاضل بود.
گفت: من از پدرش نمی‌پرسم، از وی می­پرسم.
گفت: پدرش سخت اهل بود!
گفت: می­شنوی چه می­گویم؟
گفت: اگر نشنیده بودم، نمی­گفتم پدرش!

(شمس به تصحیحِ شخصی)

(+)

و ممنون از م.ا.

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

ذم شبیه به ذم

محسن زمانی را گفتند معرفت‌شناسی از که آموختی، گفت از بی‌معرفتان.
در برخی مباحث مشورت و مباحثه با [...] ساجد طیبی [...] باعث شد که آن مباحث را بهتر بفهمم و و مرتکب برخی خطاها نشوم. (محسن زمانی، آشنایی با معرفت‌شناسی، انتشارات هرمس، ۱۳۹۱:پیشگفتار، ص. ۴)

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

در بابِ تألیفِ کتابِ مقدماتی در فلسفه

آن‌چه در ادامه می‌آید ترجمه‌ای (سردستی و بدونِ ویرایش)‌ از بخشی از پیش‌گفتاری است که سر آنتونی کنی در ۱۹۹۳ بر کتابِ مقدماتیِ خود درباره‌ی فرگه (فرگه: آشنایی‌ای با بنیان‌گذارِ فلسفه‌ی تحلیلیِ مدرن) نوشته است. پیشنهاد می‌کنم در صفحه‌ی ویکی‌پدیای کنی نگاهی بیاندازید به موقعیت و جایگاه‌ِ او در دانشگاهِ آکسفورد در فاصله‌ی دست‌کم هجده‌ساله‌ای که نوشتنِ کتابِ خود را موقوف بر انتشارِ کاملِ پژوهش‌های دامت درباره‌ی فرگه کرده بوده است.  
بیست سال پیش کتابی مقدماتی درباره‌ی ویتگنشتاین [توسط انتشاراتِ] پنگوئن منتشر کردم. کتاب، فروش زیادی داشت و انتشاراتِ پنگوئن مرا مأمور کرد برای خوانندگانِ عام، درباره‌ی فرگه نیز مقدمه‌ی مشابهی بنویسم. با این حال در همان سال، ۱۹۷۳، نخستین مجلدِ عظیم از پژوهشِ استادانه‌ی مایکل دامت درباره‌ی فرگه منتشر شد: فرگه، فلسفه‌ی زبان (لندن، داک‌ورث، ۱۹۷۳). انتشارِ کتابی عمومی درباره‌ی فرگه، وقتی تفسیرِ موثقِ دامت هنوز ناتمام بود، خام و عجولانه می‌بود. بنابراین توافق شد که نوشتنِ کتاب را تا انتشارِ مجلدِ دومِ  [اثرِ] دامت به تعویق بیاندازم. امری که هر آینه تا ۱۹۹۱ به درازا کشید.
در این فاصله دامت با انتشارِ چند اثر میانی جهانِ اندیشه را مدیون خود کرده است. در ۱۹۸۱ تفسیرِ فلسفه‌ی فرگه (لندن، داک‌ورث) و در ۱۹۹۱ فرگه و دیگر فیلسوفان منتشر شد. همچنین در ۱۹۹۱ کتابی که در اصل قرار بود مجلدِ دومِ اثری دوجلدی باشد منتشر شد، فرگه، فلسفه‌ی ریاضیات (لندن، داک‌ورث).
با انتشارِ آخرین مجلد از کارِ دامت، من نوشتنِ این کتاب را آغاز کردم. تأثیرِ او بر من، همچون بر هر نویسنده‌ی دیگری درباره‌ی فرگه، عظیم بوده است و احتمالاً بر تمام صفحات اثر گذاشته است.

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

Indexicals




"ساعت یکِ بامدادِ امروزه، نه، امروز نیس، دیگه رفتیم تو فردا. پس الان فرداست، دیگه نمی‌تونیم بگیم «امروز». الان یکِ بامدادِ فرداس." (منسوب به جواد خیابانی)

(+)

پی­نوشت: طبعاً عکس سرقت شده است.

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

De Dicto

- "از دشمنان برند شکایت به دوستان / چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم"

می‌گوید:
1. شکایتِ دشمنان را پیشِ دوستان می‌برند (نه پیشِ غیرِ دوستان، مثلاً خوانندگانِ ناشناسِ اشعارشان)، و
2. کسی می‌تواند دوست باشد و در عینِ حال دشمن هم باشد. (دوست و دشمنِ شخصِ واحد.)

ممکن است خواننده پیشِ خودش فرض کند:
3.  شکایت را پیشِ دشمن نمی‌برند.
یا اینکه فرض کند:
4. شکایتِ شخص را پیشِ خودش نمی‌برند.

اگر 3 را مفروض بگیریم، احتمالاً مصراعِ دوم را این‌طور می‌خوانیم: «چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟ جایی نیست که شکایت را ببریم (/ نمی‌دانیم شکایت را کجا ببریم)». برای اینکه سعدی جایی نداشته باشد که شکایتِ دشمنش را ببرد، باید همۀ دوستانش دشمن باشند. (در غیرِ این صورت می‌توانست شکایتِ دوستی که دشمن است را پیشِ دوستِ دیگری که دشمن نیست ببرد.) آیا سعدی ضمناً دارد می‌گوید همۀ دوستانم با من دشمن هستند؟ گمان نمی‌کنم. بعلاوه کسی که همۀ دوستانش با او دشمنند آیا مشکلش این است که شکایتش را کجا ببرد؟ این‌که همۀ دوستانش با او دشمنند آیا خودش مشکلِ بزرگ‌تری نیست؟

اگر 4 را مفروض بگیریم، باز هم احتمالاً مصراعِ دوم را این‌طور خواهیم خواند که «چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟ جایی نیست که شکایت را ببریم». در این حالت برای اینکه جایی نباشد که سعدی شکایتش را ببرد او باید فقط یک دوست داشته باشد، همان دوستی که دشمن است. (در غیرِ این صورت حتی اگر همۀ دوستانش هم دشمن بودند می‌توانست شکایتِ یک دوست-دشمن را پیشِ دوست-دشمنِ دیگرش ببرد.) آیا سعدی ضمناً دارد می‌گوید من فقط یک دوست دارم؟ گمان نمی‌کنم. بعلاوه کسی که فقط یک دوست (آن هم دوست-دشمن) دارد آیا مشکلش این است که شکایتش را کجا ببرد؟

اما با انکارِ دو فرضِ فوق مصراعِ دوم خیلی طبیعی این‌طور خوانده می‌شود: «چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟ کجا بهتر از اینجا، پیشِ خودِ دوست(-دشمن)، همینجایی که شکایت را آورده‌ایم؟» مصراعِ دوم بیانِ شکایت است پیشِ دوست(-دشمن) و هم‌زمان بیانِ دلیل برای اینکه چرا شکایت را اینجا آورده است.

پس اینگونه نیست که سعدی نمی‌دانسته شکایتش را کجا ببرد و لذا پرسیده باشد «شکایت کجا بریم؟». از نظر او پاسخِ این سوال روشن است: «پیشِ خودش».

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

ما سوالی نداریم


"سوال اساسی همان‌طور که عتیق می­گوید در غرب «بودن یا نبودن» است و در شرق «گفتن یا نگفتن»." (گلشیفته فراهانی)

ما، اما، سؤالی نداریم. حتی مسئلۀ مان هم چیزِ دیگری ست: سیگار کشیدن یا سیگار نکشیدن. (+، +)

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

گفتار در روش

به گفتگویی از دکتر مهدی گلشنی برخوردم که از وضعیت دانشگاه‌ها به شدت انتقاد می‌کند. انتقاداتش چنانکه می‌گوید به نحوه پذیرش دانشجو و ملاکهای علمی و ناشایسته سالاری بر می‌گردد. و نهایتا ترجیح می دهد که ارباب امور را "به خدا واگذار" کند.
گلشنی از سرمایه‌های علمی ایران است. فیزیک دان برجسته ای است. او علاوه بر این در امور اجرایی هم دستی دارد. در بنا نهادن برخی از رشته ها و مراکز علمی و پژوهشی مهم نقش جدی داشته است. ما فلسفه تحلیلی خوانده‌ها شاید بیشتر از دیگران مدیون او باشیم، دستکم تا چند سال پیش از این تنها جایی که می شد در زمینه فلسفه تحلیلی تحصیل کرد، گروه فلسفه علم شریف بود.(فرض کرده ام او بنیانگذار گروه بوده، گرچه مطمئن نیستم.)
اما با همه این‌ها، انتقادات مهدی گلشنی دامن خودش را هم می‌گیرد. گلشنی منشی مشابه همین ارباب امور دارد. شاید دانشکده فلسفه علم تنها دانشکده‌ای در آن مملکت باشد که تنها یک نفر همه تصمیمات را می‌گیرد(البته اینجا تاکیدی بر "تنها دانشکده" یا "تنها جایی" که چنان است، ندارم!). اینکه چه کسی تدریس کند، چه کسی چه درسی را ارائه کند و هر تصمیم کوچک و بزرگی نهایتا به او ارجاع می‌شود. مهدی نسرین می‌گفت که "گلشنی شرافت علمی دارد." منظورش را اینگونه توضیح می داد که او ترجیح می‌دهد که مثلا استادی را که شایسته‌تر است دعوت به تدریس کند تا استادی که شایستگی لازم را ندارد.
با این حال، در‌‌ همان مدتی که من دانشجوی فلسفۀ علم بودم برخی از کسانی که در آنجا تدریس می‌کردند که کمترین شایستگی برای تدریس را نداشتند. اولا برخی از مدرسان اصلا توانایی علمی کافی برای تدریس را نداشتند. گاهی کلاسهای درس عذاب آور می‌شد. بسیار پیش می آمد که مدرسی حدود و ثغور موضوعی را نمی‌دانست و در جواب پرسشِ سادۀ دانشجویی ترم اولی در می‌ماند. این البته موردی اتفاقی و نادر نبود، که گاهی دستمایه طنازی و تفریح دانشجویان هم بود.
ثانیا، در میان مدرسان کسانی بودند که علاوه بر اینکه توان علمی تدریس را نداشتند، مدرک علمی لازم برای تدریس در مقطع کار‌شناسی ارشد را هم نداشتند و به نظر می‌رسید تنها بنا بر ملاحظات خاصی در آنجا تدریس می‌کنند. در حالی که بودند افرادی که شایستگی تدریس چنان دروسی را داشتند و باز بنا بر ملاحظات خاصی دعوت به تدریس نمی شدند.
ثالثا دروس ثابتی ارائه می شد که دریافتن ربط و نسبت آنها به فلسفۀ علم، یا کمی فراخ تر با فلسفه تحلیلی، و نه اصلا فراخ تر از این ها با فلسفه، خود امریست در حد و اندازه معمای آگاهی. این درحالی بود که برخی موضوعات مرتبط با این حوزه ها به ندرت ارائه می شد.
علاوه بر این‌ها گلشنی ابدا انتقاد کسی را برنمی تافت، اگر که به مقتضای گردشهای گردون دون به منتقدی مجال سخن گفتن می‌داد. (یکی از خاطره هایی که گلشنی هر از گاهی تعریف می کرد، خاطره دیدار کسی با پوپر بود و اینکه فیلسوف ابطالگرا ابدا تحمل انتقاد شنیدن نداشت!) می شود چنین پنداشت که برخی اتفاقات عکس العمل جهان است در مقابل رفتار انسان.

پی نوشت: این انتقادات از جنس عقده گشایی شخصی نیست. دستکم در دو مورد مهدی گلشنی و اوتوریته‌اش به سود من بود. اولا آن زمانی بود که برای ثبت پایان نامه‌ام به راهنمایی استادی از یکی از دانشگاههای خارجی، متوجه شدم باید از رئیس تحصیلات تکمیلی دانشگاه کسب رخصت کنم. رد و بدل شدن چند کلامی با فرد مذکور کافی بود که بی‌ادبی، بددهانی و نامتمدن بودن‌اش را آشکار کند. اما همینکه از موافقت مهدی گلشنی مطمئن شدم چنان دستهای رئیس مذکور را در حنا فرو بردم که حالا حالاها رنگین بماند.
دوم بار هم به قضیه مشابهی با‌‌ همان مرد گستاخ-و به تعبیر آن شهودگرای طنّاز، کله شق- مربوط می‌شود. 

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

"موضوع این جلسات مسئله علوم انسانی و فلسفه علوم انسانی است. اگر چه که شاید درست تر، فلسفه علوم اجتماعی باشد."


"ما فلسفه علوم انسانی را به چه معنایی به کار می بریم؟ اگر علوم انسانی را معادل Humanism بگذاریم باید انسانیات ترجمه شود نه علوم انسانی. گاهی علوم انسانی معادل Humanism به کار برده می شود و گاهی هم معادل Social Science که به معنای علوم اجتماعی است در حالی که Science علم است و Social Science علوم اجتماعی است." (+)

پی نوشت: در مجموع کلِ این مطلب (جز این جمله) و نیز عنوان از کس دیگری سرقت شده است.

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

«مسائلِ وجودی»


مثال: با مفروض گرفتن یکی از دیدگاه­‌های مطرح در متافیزیکِ سوراخ (+) و همچنین اصولِ موضوعِ نظریۀ مجموعه‌­ها (+)، وجود یا دستِ کم امکانِ وجودِ تور را اثبات کنید. ( تور: مجموعه‌ای از سوراخ­ها که با طناب به هم وصل شده‌اند.)


۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

شخص تو شخص

حدس می‌زنم (و شواهدی نیز دارم) که کوچِ مهدی نسرین به وبلاگِ شخصی‌اش ضربه‌ای به این وبلاگ و تعدادِ بازدیدکنندگان‌اش وارد می‌کند که شاید با آسیبی که پایین آمدنِ او از پشتِ‌بام [فلسفه؟] به آن‌ها که هنوز روی بام‌اند (و شاید ایضاً به آن‌ها که پایین بام اند) وارد می‌کند قابلِ مقایسه باشد. این کوچِ اختیاری حتی ممکن است به کاهشِ انگیزه‌ی دیگر نویسندگانِ این وبلاگ برای نوشتن در آن بیانجامد. پیشنهادِ من به مهدی برای جبرانِ این آسیب این است که نویسندگانِ این وبلاگ را به نویسندگانِ وبلاگِ شخصی‌اش اضافه کند. البته چون وبلاگِ مهدی «شخصی» است، ما هم متعهد می‌شویم تنها تأملاتِ شخصی‌مان را آن‌جا بنویسم.

در ضمن از ایشان می‌خواهم که لطفاً نردبانی را که از آن پایین رفته‌ دوباره سرجای‌ اولش بگذارد. حالتِ ذهنی فردی که با استفاده از نردبان از بامی که هنوز دیگرانی روی آن هستند پایین می‌رود و بعد نردبان را می‌اندازد چیست؟

۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

نردبان اندر بیابان

گزاره هاي من بدين راه روشن کننده اند: آن کس که نگريسته مرا دريابد، هنگامي که طي گزاره هاي من يعني برپايه آنها از گزاره هاي من بالا رود، آنها را بي معنا مي يابد. (به يک تعبير او پس از بالا رفتن از نردبان ، بايد نردبان را به دور افکند) – ویتگنشتاین رساله منطقی فلسفی : فقره 6.54

هندوهاي هندوستان و مسلمانان پاكستاني در مورد برخي از مفاهيم مجرد با يكديگر اختلاف اساسي دارند. مثلاً می شود به این نمونه ها به عنوان مسائل مورد اختلاف این عزیزان اشاره کرد: تعداد خدايان موجود در كائنات چندتاست؟ اين كه بهترين شيوه حكومت، دموكراسي ليبرال است يا ديكتاتوري نظامي؟ و اين كه علت خلق برخي چهارپايان دم دار سم دار شاخ دار توسط خالق ما پرستيده شدن است يا كباب شدن؟ عليرغم همه اين اختلافات نظري غيرقابل رفع، هر دو گروه معتقدند بيل براي بيل زدن است، پول براي داد و ستد است و چاقو براي بريدن. از اين رو محتواي صفحات دانشنامه آزاد ويكیپديا به زبان هندي يا اردو در مورد مفاهيمي كه قابل اطلاق بر اشياء ملموس روزمره هستند چندان فرقي با يكديگر ندارند.
در بين همه ملل جهان نردبان وسيله اي است با دو كاركرد مشخص. بالا رفتن و پايين آمدن. هيچ قومي وجود ندارد كه كاركرد اول نردبان – يعني بالا رفتن – را ناديده گرفته باشد. حتی هنوهای هندوستان ومسلمانان پاکستان بر این نکته اتفاق نظر دارند. اما در بين برخي اقوام كاركرد دوم نردبان با آن كاركردي كه ما مي شناسيم فرق دارد. براي اين گروه كاركرد دوم نردبان لگد خوردن است. يعني نردبان وسيله اي است كه مي شود بعضي اوقات به آن لگد زد و آن را به دور انداخت. اين گروه افرادي هستند كه از نردبان صرفاً براي رسيدن به پشت بام استفاده نمي كنند و در ساعات و زمان هاي مختلف به دلايل مختلف به آن لگد هم مي زنند. بعضي از اين بزرگان اما درست بعد از آن كه به كمك نردبان بالاي پشت بام مي رسند با لگدي نرده بان را به دور مي افكنند و با اين كار تاريخ يك رشته را از نو مي نويسند.
 واقعن حالت ذهني فردي كه با استفاده از نردبان به پشت بام مي رسد و بعد با لگدي آن را دور مي كند چه است؟ مي خواهد در برابر وسوسه پايين آمدن مقاومت كند؟ خب حالا اگر زد و كارش به جايي رسيد كه هوس كرد  دوباره پايين بيايد چه غلطی بايد كند؟ حسرت بخورد؟ از آن بالا شيرجه بزند پايين؟ دعا کند یکی پیدا شود با نردبان بیاید بالا؟
آدم پايين كه باشد مي تواند نردبان بسازد كه برود بالا. اما از آن جا كه روي اكثر پشت بام هاي جهان كارگاه نجاري مستقر نيست، نردبان فروشي سيار هم نداريم، اگر نرده بان را دور بیاندازیم. ما مي مانيم و باممان.
اصلاٌ من مانده ام آدم عاقل چرا بايد تمام پل ها پشت سرش را خراب و تمام نردبان هاي زيرپاش را دور بیاندازد. خب مي رفتي بالاي بام يك چرخي مي زدي مي ديدي چي از تويش در مي آيد. ملتي كه كاركرد نردبان  برايش بالارفتن و دور انداختن است ملت عجيبي است. فلسفه اش هم فلسفه عجيبي است.
باری به هر جهت، چون من چند وقتی است که به هر زور و زحمتی شده است از نردبان پایین آمده ام  از این وبلاگ نقل مکان می کنم و تأملات شخصی را در وبلاگ شخصی می نویسم:  mehditationsss.blogspot.com

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

هیچی در خود می هیچد


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: شنیدم این دفعه تو فرودگاه خیلی بهت گیر دادن؟
من: آره رز. چند روز از انقضای کارت اقامتم بیشتر باقی نمانده بود. این چند وفت هم که نبودم. دقیقن مثل یک مهاجر غیرقانونی باهام رفتار کردند. کلی هم سین جیمم کردند. جالب اینه که دفعات قبل، کار به جاهای باریک که می رسید می گفتم دکترای فلسفه دارم و درها همه باز می شدند. ولی این دفعه اصلاً براشون اهمیت نداشت که دکترای فلسفه دارم.
رز: خب دیگه باید این چیزها رو یاد گرفته باشی. این جا اگر کاغذات درست نباشه، هیچی نیستی. چیزی هم که هیچ چیز نیست، هیچ چیزی رو باز نمی کنه. حالا قبلاً هر تخم دو زرده ای هم گذاشته باشد.