۱۳۹۴ دی ۶, یکشنبه

آیا تصمیم دارد ترجام را سربکشد؟


«ترجام» توافق‌نامه نیست که بشود آن را نقض یا اجرا کرد یا برای اجرای آن شرایطِ جدید تعیین کرد، به معنای دقیقِ کلمه جام است: جامِ زهر، مشابهِ آن جامی که سقراط سرکشید. به آن «*تــ*رجام» می‌گوییم چون «Toxin» (به معنیِ زهر) با «T» شروع می‌شود.

دوشنبه ۷ دیِ ۹۴ «روزِ توافق» است. (همینطوری به این روز می‌گوییم «روز توافق»: دلیلِ خاصی ندارد.) سمینارهای فلسفهٔ تحلیلیِ IPM دوشنبه‌ها برگزار می‌شود و این دوشنبه (۷ دی) قرار است دربارهٔ موضوعی که به تصمیم‌گیری بی‌ارتباط نیست مطالبی بگویم. این سخنرانی ابتدا قرار بود دوشنبه ۷ ادیبهشتِ ۹۴ انجام شود. زمانی که قرارِ آن را تنظیم می‌کردیم و حتی تا چند هفته‌ای قبل از موعدِ مقرر تصمیم داشتم که طبقِ قرار در همان دوشنبه ۷ اردیبشهت ۹۴ مقاله را ارائه کنم؛ تصمیم داشتم (/قصد داشتم) این کار را بکنم، نه اینکه صرفاً می‌گفتم یا وانمود می‌کردم که تصمیمی دارم (/قصد دارم). آدمیزاد اما گاهی تصمیمش را تغییر می‌دهد: پیشنهاد کردم بجایم مهراد المطهری سخنرانی کند؛ موافقت کردند: آن کسی که دوشنبه ۷ اردیبهشت در IPM سخنرانی کرد من نبودم، موضوع صحبتش هم به تصمیم‌گیری ارتباطی نداشت.

روزِ توافق ترجام (دقیقاً از ۷ بعدازظهر برای مدتی) در IPM خواهد بود. به هر کسی که آن روز بین ساعتِ سه تا چهار بعدازظهر به IPM بیاید و دستِ کم هنگامی که به IPM وارد می‌شود *تصمیم داشته باشد* ترجام را سربکشد همان روز پیش از ساعت ۶ یک فقره چکِ یک میلیون دلاری پرداخت خواهد شد که همان روز می‌تواند آن را نقد کند. (لازم نیست در سمینار فلسفه تحلیلی شرکت کند؛ حتی لازم نیست تصمیم داشته باشد که شرکت کند.)

درست است که ترجامِ جامِ زهر است و سرکشیدنِ آن قطعاً باعثِ مرگ می‌شود اما شرطِ پرداختِ مبلغِ ذکر شده این نیست که ترجام را سربکشید، شرطِ پرداخت مبلغ این است که هنگامِ ورد به IPM تصمیم داشته باشید (/قصد داشته باشید) که ترجام را سربکشید؛ سرکشیدنِ ترجام ضرورتی ندارد اما اینکه بگویید یا وانمود کنید که تصمیم دارید نیز کفایت نمی‌کند. همکاران ما در پژوهشکدهٔ علوم شناختیِ IPM‌ با استفاده از تکنولوژی‌ها و روش‌های علمی روز می‌توانند به دقت مشخص کنند که آیا شما در هنگام ورد به IPM به‌راستی قصد داشتید (/تصمیم داشتید) ترجام را سر بکشید یا خیر. فرایند راستی‌آزمایی و محاسباتِ مربوط به سرعت انجام می‌شود و در صورتی که تأیید شود که در هنگامِ ورود به‌راستی قصد داشته‌اید که در ساعتِ ۷ ترجام را سربکشید، پیش از ساعت ۶ یک فقره چکِ یک میلیون دلاری به نامِ شخصِ خودتان دریافت خواهید کرد که می‌توانید آن را «همان روز» نقد کنید: همان روز روزی است که دقیقاً یک ماه از روزِ اجرایی شدنِ توافق گذشته باشد؛ به این روز می‌گوییم «همان روز» چون همان روزی است که می‌‌توانید چک را نقد کنید.

...
ضمناً شرکت در سمینارهای فلسفه تحلیلیِ IPM آزاد است؛ مقالهٔ «The Toxin Puzzle» نیز مقالهٔ کوتاهی است. (به پژوهشگاه دانشگاه‌های بنیادی می‌گویند «IPM» چون «Institute» با «I» شروع می‌شود، «Physics» با «P» و «Mathematics» با «M»؛ دلیلِ درست اما این است: چون «Philosophy» با «P» شروع می‌شود.)

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

فلسفه‌ی تحلیلی؛ گزارشی از شاهدی عینی در ۳۵-۱۹۳۴

[[
ارنست نیگل زمانی که دانشجوی فلسفه در دانشگاه کلمبیا بوده، سال تحصیلی ۳۵-۱۹۳۴ را در اروپا می‌گذراند و در شهرهای مختلفِ اروپا از نزدیک با جریان‌های نوظهورِ فلسفه در این قاره همچون جریان تحلیل فلسفی کمبریج (متأثر از مور و ویتگنشتاین) و تجربه‌ گرایی منطقیِ حلقه‌ی وین و متفکران برجسته‌ی آن در شهرهای مختلفِ اروپا آشنا می‌شود. او گزارشی از این سفر خود را در مقاله‌ای در دو بخش با عنوان «برداشت‌ها و ارزیابی‌هایی از فلسفه‌ی تحلیلی در اروپا» در سال ۱۹۳۶ در «Journal of Philosophy» منتشر می‌کند (بخشِ ۱، بخش ۲)، و در آن تلاش می‌کند جامعه‌ی فلسفی آمریکا را با جدیدترین تحولاتِ فلسفی در اروپا آشنا کند. این مقاله اولین مقاله‌ای است که در عنوانِ آن از «فلسفه‌ی تحلیلی» یاد شده است، و کسانی هستند که فکر می‌کنند برداشت استاندارد از چیستی فلسفه‌ی تحلیلی بسیار متأثر از این گزارش نیگل است. 

آن چه در پی می‌آید ترجمه‌ی بخشی کوتاه از بخشِ اول گزارشِ نیگل است که به نظرم خواندنش خالی از لطف نیست. 

این پست و این ترجمه را تقدیم می‌کنم به اولین و بهترین معلم فسلفه‌ام مهدی نسرین که به هر زور و زحمتی شده از نردبان فلسفه پایین آمد. با این توضیح که اولین جلسه از اولین درس رسمی فلسفه‌ی من در کلاس مهدی بود که به خواندنِ مقاله‌ی از شلیک اختصاص داشت. فکر می‌کنم شور و اشتیاق برخی از ما در آن کلاس هم دست‌کمی از توصیف نیگل از کلاس شلیک در متن زیر نداشت.
]]

***

شاید خالی از لطف نباشد که بپرسیم چه چیز دانشجویان را ترغیب می‌کند که بیایند و شاهد شیوه‌ای از فلسفه باشند و در آن مشارکت کنند که، دست‌کم در ظاهر، ملازم چنین بخشِ کوچکی از تصویری بزرگ است. از نظرم، همچون بیشتر پرسش‌های جامعه‌شناختی، پاسخ به این پرسش بسیار مشکل است. محتوای کلاس‌های فلسفه‌ای که من توانستم در آنها شرکت کنم آن قدر فنی بود که به دشواری می‌توان ارتباط مستقیمی میانِ آنها و مسائل شخصی و اجتماعی دانشجویان و استادان تصور کرد. با وجود این،‌ دو استادِ فلسفه در لهستان به من اطمینان دادند که تنها من نیستم که از شور و شوق دانشجویان آنها متحیرم. به چشم خود می‌توانستم ببینم که بخش عمده‌ی دانشجویان لهستانی در مضیقه‌ی مالی بودند. همچنین دریافتم که، به دلیلِ تبعیض‌های نژادی و مذهبی، فرصت‌های در پیش گرفتنِ مشاغلِ آکادمیک برای بخش قابل ملاحظه‌ای از بدنه‌ی دانشجویی به شدت محدود شده است؛ و در کشوری فقیر همچون لهستان با بودجه‌ی محدودِ موجود برای تحصیلاتِ عالی، یافتنِ سمت‌های دانشگاهی حتی برای طبقاتِ ممتاز نیز دشوار است. با این حال، یهودیان و غیریهودیان، بی‌آنکه هرگز رویای امرار معاش از راه فلسفه را بپرورانند، با پشتکار تحصیلاتِ خود را دنبال می‌کنند.
در لووف [در لهستان] در یکی از کلاس‌های پرفسور خفیستک (Chwistek) شرکت کردم که در ساختمان قدیمی دانشگاه برگزار می‌شد. اتاق‌های ساختمان با وجود بخاری زغال‌سنگیِ قدیمی گوشه‌ی آنها سرد بود، کف‌شان جیرجیر می‌کرد، دیوارهاشان آشکار به خاطر پوشاندنِ پوسیدگی با گچ سفید‌کاری شده بود، چهره‌ی کلّی آن تیره و تار و نمناک بود. با وجودِ این، اشتیاق دانشجویان، آداب‌دانی‌شان و پاسخ‌های سریعِ آنها به سخنران انسان را مبهوتِ معجزه‌ی دلبستگیِ فکری می‌کرد. سمینار پروفسور لوکاشویچ (Lukasiewicz) در ورشو مملو از مردان جوانِ شایسته‌ای بود که به نحوِ قابل ملاحظه‌ای از دانشجویانِ هم‌سن و سال خود در آمریکا آموزش منطق بهتری دیده بودند و از آنها انتظار می‌رفت که به‌عنوانِ تمرین‌های سمینار مقاله‌هایی را بنویسند که در جاهای دیگر برای انتشار به‌ اندازه‌ی کافی مهم تلقی می‌شوند. من با بسیاری از آنها صحبت کردم، هیچ‌ کدام‌شان ذره‌ای امید به یافتنِ شغلی دانشگاهی نداشتند. آنها پرسشی را که من از برخی‌شان پرسیدم که چرا فلسفه می‌خوانند، پرسشِ واقعاً بامعنایی نمی‌دانستند. وقفِ مطالعه‌ای فاقد منافعِ شخصی شدن با سنتِ مألوف بیش از آن درهم‌آمیخته بود که نیازی به توجیه داشته باشد، و امری بدیهی قلمداد می‌شد.
من در وین به اندک درکی از انگیزه‌های جامعه‌شناختی رسیدم. درس‌های پرفسور شلیک (Schlick) در سالنِ بزرگی مملو از دانشجویانی از هر دو جنس ارائه می‌شد، و در سمینارهایش شرکت‌کننده‌ای اتفاقی خوش‌شانس می‌بود اگر مجبور نمی‌شد روی لبه‌ی پنجره بنشیند. محتوای سخنرانی‌ها، گرچه مقدماتی، اما در سطح بالایی بود؛ آنها راجع به شرح نظریه‌ای درباره‌ی معنا به‌مثابه‌ی روشِ تحقیق گزاره‌ها بودند. از خاطرم گذشت که گرچه من، در زمانه‌ای مهیای واکنش اجتماعی، در شهری بودم که به لحاظِ اقتصادی در حال فروپاشی بود، دیدگاه‌هایی که آن‌چنان متقاعد‌کننده از میز خطابه ارائه می‌شودند، ماده‌ی منفجره‌ی فکری بسیار قدرتمندی بودند. از خود پرسیدم که چنین آموزه‌هایی تا چه زمان در وین تحمل می‌شوند. و فکر می‌کنم دست‌کم بخشی از دلیل زنده‌بودن و جدابیتِ فلسفه‌ی تحلیلی را دریافتم. فلسفه‌ی تحلیلی در ظاهر به لحاظِ اخلاقی خنثی است؛ استادانِ آن به دانشجوهایشان جزمهایی را راجع به زندگی، مذهب، نژاد، یا جامعه تلقین نمی‌کنند. اما فلسفه‌ی تحلیلی تمرین ذکاوت در حوزه‌ای خاص است، و اگر خصیصه‌ی ذکاوت ملکه‌ی ذهنِ افراد شود، هیچ آموزه یا نهادی از بازنگری انتقادی مصون نخواهد ماند. فلسفه‌ی سنتی، از آنجا که اغلب چونان گونه‌ای دانش‌ستیزی در پیش گرفته شده است، دشمنِ اصلی حلقه‌ی وین گشته است. تنشی میانِ استادانِ فلسفه‌ی نظریه‌پردازانه و تحلیلی را می‌توان خارج از اروپای مرکزی نیز مشاهده کرد؛‌ به من گفتند که در انگلستان برخی افراد مسن‌تر متحیر و مبهوت می‌شوند، وقتی در جلسه‌ای عمومی، طرفدارِ جوانِ برجسته‌ای از حلقه‌ی وین آنها را تهدید به از میان رفتنِ زودهنگام می‌کد چرا که «ارتش‌های کمبریج و وین به زودی از راه می‌رسند». متقاعد شده‌ام که وجود این تنش صرفاً بدین خاطر نیست که فلسفه‌ی نظریه‌‌پردازانه‌ی سنتی اغلب به سردرگمی و خردستیزی آگاهانه در بابِ فلسفه‌ی جدّی پروبال می‌دهد، بلکه به این دلیل هم هست که، همان‌طور که رویدادهای اخیر به خوبی نشان داد، متضمن عواقبی در موردِ نظریه و عملِ اجتماعی است. بنابراین، فلسفه‌ی تحلیلی کارکردی دوگانه دارد: دشت‌هایی سرسبز برای تحلیل فکری فراهم می‌کند که شاغلین آن می‌توانند در آنها گریزی از جهانی پرآشوب بیابند و با بی‌تفاوتی‌ای شطرنج‌وار نسبت به جریان امور به بازی‌های فکری خویش بپردازند؛ فلسفه‌ی تحلیلی همچنین شمشیری برّا و درخشان نیز است که کمک می‌کند به از بین بردن اعتقادات نامعقول و آشکار ساختنِ ساختار ایده‌ها. فلسفه‌ی تحلیلی در عین حال که تفریحی گوشه‌گیرانه است، ماجراجویی بسیار جدّی‌ای نیز است: هدفش این است که تا آنجا که ممکن است روشن سازد که آن چه ما واقعاً می‌دانیم چیست. 

۱۳۹۴ شهریور ۱۶, دوشنبه

جدیدترین نسخه‌ی راهنمای اقدام برای تحصیلات تکمیلی فلسفه در آمریکا (پاییز دوهزار و پانزده)

راهنماي اقدام (apply) براي تحصيلات تكميلي (graduate) در رشته‌ي فلسفه
در ايالات متحده‌ي آمريكا و كانادا
نويسنده: شاهين كاوه

متن را بروزرسانی کرده‌ام، پاسخ به سوالات بیش‌تری را در قسمت‌های قبلی گنجاندم، و یک قسمت کاملاً جدید درمورد آینده‌ی شغلی فلسفه در آمریکای شمالی اضافه کرده‌ام.

مواردي كه در زير گفته مي‌شود تقريباً همه هم درمورد ايالات متحده‌ي آمريكا و هم درمورد كانادا صادق هستند مگر اين كه خلاف آن ذكر شود. (بعضی از نکات ذکر شده فقط درمورد رشته‌ی فلسفه و رشته‌های مشابه صادق هستند و ممکن است با شرایط پذیرش در مهندسی و علوم متفاوت باشند.)

چه مقطعي را بايد انتخاب كرد؟
در ايالات متحده‌ي آمريكا و كانادا دو نوع دوره‌ي تحصيلات تكميلي (graduate) وجود دارد: مستر (master) و دكترا (PhD).
دوره‌هاي دكترا پنج ساله هستند كه شامل دو سال درس و سه سال پايان‌نامه مي‌شوند. تحصيل در دوره‌ي دكترا معمولاً بلافاصله بعد از دوره‌ي كارشناسي (undergraduate) شروع مي‌شود.
دوره‌هاي مستر دو ساله هستند و شبيه به كارشناسي ارشد در ايران، ولي اهداف و كاركردشان با آن چيزي كه به نام كارشناسي ارشد در ايران وجود دارد زمين تا آسمان فرق دارد. دوره‌هاي مستر اجباري نيستند و هدف از آن‌ها عمدتاً دو چيز است: يك: براي كساني كه مي‌خواهند در زمينه‌اي اطلاعات مختصري كسب كنند، ولي نمي‌خواهند درحد دكترا روي آن كار تخصصي كنند گزينه‌ي مناسبي است؛ دو: براي كساني كه رشته‌شان در مقطع كارشناسي چيز ديگر‌ي بوده و حالا مي‌خواهند رشته‌شان را عوض كنند و براي دكترا رشته‌ي ديگر‌ي بخوانند نقش يك دوره‌ي مياني را ايفا مي‌كند. مثلاً من (شاهين) با مدرك كارشناسي فيزيك دوره‌ي مستر فلسفه را آغاز كردم. البته معمولاً گرفتن حداقل چهار-پنج درس فلسفه در دوره‌ي كارشناسي حتی براي پذيرش در دوره‌هاي مستر لازم است. پس اگر درحال‌حاضر دانشجوی رشته‌ای غیر از فلسفه هستید ولی علاقه دارید برای مستر یا دکترا به آمریکای شمالی بروید، سعی کنید حداقل چهار-پنج درس (سه واحدی) فلسفه در کارنامه‌تان داشته باشید. پذیرش بدون داشتن این چهار-پنج درس سخت‌تر است، ولی ممکن است.
جزییات درس‌های فلسفه‌ای که در ایران می‌گیرید، یا پسوندهایی مثل تحلیلی، غرب، منطق، و غیره در مدرک ایرانی‌تان خیلی مهم نیستند، ولی طبیعتاً خیلی بهتر است اگر پیش‌زمینه‌ی تحصیلی‌تان و فهرست درس‌هایی که گرفته‌اید با گرایش کلی دانشکده‌ای که در آمریکای شمالی انتخاب کرده‌اید همخوانی داشته باشند. اگر برای دانشکده‌ای اقدام می‌کنید که در سنت فلسفه‌ی تحلیلی قرار دارد (که اکثر دانشکده‌های آمریکای شمالی را شامل می‌شود)، مهم است که درس‌هایی مثل معرفت‌شناسی، متافیزیک، اخلاق (چه فرا-اخلاق و چه اخلاق هنجاری)، منطق، و «فلسفه‌های مضاف» مثل زبان، ذهن، و غیره را در کنار تاریخ فلسفه و درس‌های «شخصیت-محور» یا «مکتب-محور» داشته باشید.
(برخی از دوستان از من درمورد برداشتن درس‌های آنلاین از دانشگاه‌های خارج از کشور سوال کرده‌اند. راست‌اش اطلاعات من در این زمینه و تأثیر احتمالی آن بر شانس پذیرش صفر است. خوشحال می‌شوم از گزارش تجربیات دوستان استفاده کنم و در نسخه‌های بعدی این راهنما ذکر کنم.)
اما به جز اين‌ها دلايل ديگري هم براي انتخاب مقطع مستر وجود دارد: اولاً پذيرش در رشته‌ي فلسفه اصولاً سخت‌تر از رشته‌هاي ديگر است و شانس پذيرش كم‌تر. ولي چون پذيرش مستر از دكترا خيلي راحت‌تر است، اگر براي مستر اقدام كنيد شانس پذيرش گرفتن‌تان بيش‌تر خواهد بود. ثانياً اگر اول در يك دانشگاه آمريكايي يا كانادايي مستر بگيريد برايتان سكوي پرتاب مي‌شود. گرچه پذیرش از ایران مستقیماً برای دکترای فلسفه در سال‌های اخیر مثال‌های بیش‌تری پیدا کرده، من هنوز عقیده دارم که اگر ابتدا از آمریکای شمالی مستر بگیرید، احتمال اين كه براي دكترا از دانشکده‌های «خوش-رُتبه» پذیرش بگیرید خيلي بيش‌تر است نسبت به وقتی كه از ايران بلافاصله براي دكترا اقدام كنيد. ثالثاً مي‌توانيد پرونده‌ي بهتري درست كنيد: شاید الآن سه استاد فلسفه كه بخواهند برايتان توصيه‌نامه بنويسند نمي‌شناسيد، يا اين اساتيد خيلي شناخته‌شده نيستند؛ احتمالاً درس‌هاي فلسفه زياد برنداشته‌اید، در نوشتن مقاله تمرين زيادي نداريد و ... . در دوره‌ي مستر همه‌ي اين توانايي‌ها را بهتر خواهيد كرد. پس دلايل زيادي وجود دارد كه براي مستر اقدام كنيد.
از طرفي اگر شانس پذيرش خود را براي دكترا بالا مي‌بينيد طبيعي است كه لزومي ندارد دو سال از عمر خود را صرف گرفتن مدرك مستر كنيد. بخصوص اگر پيشاپيش مدرك كارشناسي ارشد در رشته‌ي فلسفه يا فلسفه‌ي علم داريد و يك نمونه نوشته‌ي باكيفيت آماده داريد، دليلي ندارد كه شانس خود را براي پذيرش دكترا امتحان نكنيد. (دانشجويان پسري كه سربازي‌شان را نگذرانده‌اند اجازه ندارند براي تحصيل در «مقطع مشابه» به خارج از كشور بروند. بنابراين اگر در مقطع كارشناسي ارشد تحصيل مي‌كنيد نمي‌توانيد براي مستر اقدام كنيد مگر اين كه از سربازي معاف شويد.)
اگر در حال حاضر دانشجوی دکترای فلسفه هستید و یا قصد دارید اول در ایران دکترای فلسفه بگیرید و بعد برای آمریکای شمالی اقدام کنید، توجه داشته باشید که شرایط شما در مقایسه با بقیه‌ی متقاضی‌ها خیلی خاص است. اطلاعات زیادی درمورد شانس پذیرش دکترای خوب با این شرایط وجود ندارد، گرچه مثال‌هایی از آن وجود دارد، پس حداقل می‌دانیم امکان‌اش هست. گرچه داشتن یک دکترا نشان می‌دهد برای مقطع تکمیلی (graduate) تعلیم‌دیده‌تر هستید، ممکن است در ذهن کمیته‌ی پذیرش این باشد که شانس را به کسانی بدهند که بار اول‌شان است. به‌هرحال نگران نباشید و به برتری نمونه نوشته‌تان در مقایسه با رقیبان‌تان امیدوار باشید. پنهان کردن این واقعیت که دکترا دارید از کمیته‌ی پذیرش توصیه نمی‌شود: گذشته از عواقب احتمالی آن، در آمریکای شمالی فضاهای دانشگاهی و کاری تا حد زیادی بر اعتماد متقابل بنا شده‌اند و به عقیده‌ی من همه‌ی ما باید تلاش کنیم این فضا را تقویت کنیم.
هم برای مستر و هم برای دکترا، اصولاً بايد دست‌كم براي حدود ده الی بيست دانشكده اپلاي كنيد تا شانس پذيرش‌تان خوب باشد. برنامه‌هاي دكترا زياد هستند ولي تعداد برنامه‌هاي مستر آن‌قدرها زياد نيست. بااين‌حال مي‌شود برنامه‌ي مستر خوب برای هر سلیقه‌ای پيدا كرد (پايين را ببينيد).

تأمين هزينه‌ي تحصيل (fund يا financial aid):
براي تأمين خرج تحصيل، دانشكده‌ي فلسفه با ترکیبی از پول بلاعوض یا Fellowship و به بهانه‌ی حقوق دستيار آموزشي یا Teaching Assistantship به شما حقوق مي‌دهد و شهريه نيز يا كاملاً يا عمدتاً حذف مي‌شود. باصطلاح شهريه waive مي‌شود. توجه کنید که در رشته‌ي فلسفه دستيار پژوهشي يا همان Research Assistantship شغل نادري ست. بااين‌حال بعضي وقت‌ها ممكن است دانشكده مثلاً براي يك ترم تابستان به عنوان دستيار پژوهشي استخدام‌تان كند. وظایف دستیار آموزشی شامل گرداندن جلسات بحث هفتگی برای دانشجوها زیر نظر استادی که درس را تدریس می‌کند و تصحیح برگه می‌شود. با این که این کار (بخصوص قسمت درس دادن) ممکن است کار سختی به نظر برسد، اگر زبان انگلیسی را تا حد معقولی بلد باشید هیچ جای نگرانی نیست. تقریباً همه‌ی دانشجوها از پس این کار برمی‌آیند.
درمورد اين كه چطور مي‌شود كمك‌هزينه‌ي تحصيلي دريافت كرد:
براي اين كه براي كمك مالي درنظر گرفته شويد معمولاً كار خاصي لازم نيست انجام دهيد. همين كه براي پذيرش اپلاي مي‌كنيد خود به خود براي كمك مالي هم در نظر گرفته مي‌شويد. در آمريكا (برخلاف كانادا و اروپا) استاد در ارايه‌ي كمك‌هزينه به شما خيلي نقشي ندارد. بخصوص در رشته‌ي فلسفه كه استاد بصورت فردي اصلاً تصميم‌گيرنده نيست (بنابراین – و به تجربه‌ی خود من – مکاتبه‌ی قبلی با اساتید در شانس پذیرش گرفتن یا کمک مالی گرفتن شما تأثیر چندانی ندارد، گرچه اگر سوال خاصی درمورد دانشکده داشته باشید معمولاً جوابگو خواهند بود). تمام تصميم‌ها، ازجمله اين كه آيا كمك مالي دريافت مي‌كنيد يا نه، توسط كميته‌ي پذيرش دانشكده‌ي فلسفه گرفته مي‌شود. معمولاً اکثریت غالب کسانی که پذیرش می‌گیرند حقوق هم می‌گیرند و از دادن شهریه معاف می‌شوند.
حقوقي كه مي‌گيريد تماماً خرج زندگي خودتان مي‌شود (به جز بخش كوچكي كه همان‌طور كه گفته شد در برخي دانشگاه‌ها از شهريه باقي مي‌ماند كه بايد پرداخت كنيد). معمولاً اين حقوق يك درآمد بخور-و-نمير برايتان خواهد بود و نياز به كار ديگري نخواهيد داشت. البته معمولاً هركس براي خودش چند هزار دلار از ايران مي‌آورد. معمولاً هزینه‌های زندگی یکی از نگرانی‌های اصلی کسانی است که از من درمورد اپلای کردن سوال می‌کنند. حقیقت این است که اگر برای پذیرش در آمریکای شمالی اپلای می‌کنید، این باید آخرین نگرانی‌تان باشد!
اگرچه نیازی به شغل دوم نخواهید داشت، اما بد نیست کمی هم درباره‌ی شرایط داشتن شغل دوم گفته شود. طبق قوانین مهاجرت شما فقط اجازه دارید تعداد ساعات مشخصی کار کنید: در طول ترم بیست ساعت در هفته و در طول تعطیلات (تابستان و بین دو ترم) چهل ساعت در هفته. در طول سال تحصیلی شغل دستيار آموزشي ممکن است بین ده تا بیست ساعت از ساعات مجاز كاري‌تان را اشغال کند (این که ده ساعت است یا بیست ساعت به دانشکده‌تان بستگی دارد، ولی به تجربه‌ی من معمولاً بیست ساعت است). در تابستان معمولاً ساعات کاری برایتان رد نمی‌شود و می‌توانید کار کنید. درهرحال اگر ساعت آزاد اضافه داشته باشید مي‌توانيد در خود دانشگاه كار دانشجويي كنيد (مثلاً در كتابخانه‌ي دانشگاه). حقوق اين شغل‌ها معمولاً كم است (حدود ساعتي هشت تا ده دلار كه طبق قوانين فدرال حداقل دستمزد كارگر است)، ولی درآمد جانبی خوبی خواهد بود. بعد از يك سال كه در ايالات متحده باشيد مي‌توانيد مجوز بگيريد كه خارج از دانشگاه هم كار كنيد. این کار باید مرتبط با رشته‌تان باشد و ضروری محسوب شود. البته حجم كاري تحصيل در مقطع گرجويت وقت اضافي چنداني براي شما باقي نمي‌گذارد.

مداركي كه بايد فرستاده شود:
1- نمونه نوشته (writing sample): اولين و مهم‌ترين قسمت پرونده‌ي شما در رشته‌ي فلسفه نمونه نوشته‌ي شما ست. نمونه نوشته يك مقاله‌ي فلسفي پانزده-بيست صفحه‌اي يك خط درميان يا همان double spaced است درمورد هر موضوعي كه به آن علاقه و در آن تخصص داريد. اين مقاله بايد بارها و بارها بازنگري و ويرايش‌اش شود. بسيار مهم است كه اساتيد مختلف آن را بخوانند و نظر بدهند.
برخي معتقد اند كه نمونه‌ي نوشته بايد حتماً در يكي از زمينه‌هاي جريان اصلي سنت فعلي، مثل معرفت‌شناسي، متافيزيك، فلسفه‌ي ذهن، فلسفه‌ي زبان، و يا فلسفه‌ي منطق باشد. میزان درستی این ادعا خیلی مشخص نیست. بیش از هر چیز به نظر می‌رسد نمونه نوشته بايد در زمينه‌اي باشد كه شما در آن مهارت داريد و حداقل يك يا دو استاد در آن دانشكده‌هايي كه اپلاي مي‌كنيد در آن رشته فعال باشند. به عبارت ديگر، نمونه نوشته بايد در زمينه‌اي باشد كه دست‌كم يك نفر در آن دانشكده پيدا بشود كه آن را بخواند و بطور بالقوه از آن خوش‌اش بياد. شايد علت اين كه بعضي فكر مي‌كنند نمونه نوشته حتماً بايد در يكي از موارد مذكور باشد اين است كه براي آن موارد مذكور در همه‌ي دانشگاه‌ها استاد هست ولي مثلاً براي فلسفه‌ي دين همه‌جا استاد وجود ندارد. اما اگر فرض كنيم كه شما مي‌خواهيد فلسفه‌ي دين كار كنيد و براي دانشگاه نوتردام (Notre Dame) هم اپلاي مي‌كنيد، يك نمونه نوشته درزمينه‌ي فلسفه‌ي دين به نظر من نه تنها بد نيست بلكه خيلي هم خوب است، چرا كه اين آن چيزي است كه در آن دانشكده روي آن كار مي‌شود. درهرحال چيزي كه بايد در نظر داشته باشيد اين است كه شما بايد حدود پانزده الي بيست جا اپلاي كنيد تا شانس معقولي براي پذيرش داشته باشيد. بنابراين نمونه نوشته را بايد در زمينه‌اي بنويسيد كه در همه‌ي آن بيست دانشكده آدمي وجود داشته باشد كه از آن سردربياورد و بطور بالقوه از آن خوش‌اش بيايد. اگر فرصت کار کردن همزمان روی دو نمونه نوشته‌ی مختلف را دارید، می‌توانید برای بعضی دانشکده‌ها یکی را بفرستید و برای دانشکده‌های دیگر آن یکی را. این به انتخاب خودتان، علایق فلسفی‌تان، و جاهایی که اپلای می‌کنید بستگی دارد. بیش‌تر دانشجوها از یک نمونه نوشته برای همه‌ی جاهایی که اپلای می‌کنند استفاده می‌کنند.
نکته‌ی مهم: فرض نکنید که مقاله‌ی شما را همان استادی می‌خواند که در زمینه‌ی کاری شما فعال است. مثلاً اگر برای دانشگاه نیویورک اپلای می‌کنید و روی نظریات تامس نیگل کار کرده‌اید، نباید فرض کنید که تامس نیگل نمونه نوشته‌ی شما را خواهند خواند. خیلی از دانشکده‌های فلسفه یک کمیته‌ی پذیرش دارند، که هر سال متشکل از یک جمع تصادفی از اساتید است که همه‌ی مقاله‌ها را می‌خوانند. البته تأکید می‌کنم که روال در هر دانشکده‌ای متفاوت است. بنابراین سعی کنید نمونه نوشته را طوری بنویسید که فیلسوف هر زیرشاخه‌ای بتواند بخواند و بفهمد. درعین‌حال نباید موضوع نوشته‌تان خیلی عام و غیر تخصصی باشد. پیدا کردن نقطه‌ی تعادل این دو می‌تواند کمی مشکل باشد. درکل نمونه نوشته باید سرراست، کم‌پیچ-و-خم، دقیق، و حرفه‌ای جلوه کند.
اگرچه ادعای مقاله باید جالب و تحریک‌کننده باشد، و لازم است حتماً از خودتان ایده‌ای داشته باشید، لازم نیست شالوده‌های فلسفه را در مقاله‌تان به لرزه درآورده باشید! بهتر است موضوع ساده و لحن‌تان تخصصی باشد. استفاده‌ی به‌جا از منطق و ریاضیات در مقاله‌ی فلسفه معمولاً چشم کمیته‌ی پذیرش را می‌گیرد و به نفع‌تان است. اگرچه باید به چند کار مهم و اخیر ارجاع بدهید، سعی نکنید گستردگی مطالعات‌تان را بیش از حد به رخ بکشید. باز هم به این می‌رسیم که پیدا کردن نقطه‌ی تعادل در این زمینه‌ها می‌تواند کمی مشکل باشد. به همین دلیل (و دلایل دیگر) بهتر است از چندین ماه (حتی یک سال) قبل از تاریخ اپلای شروع به کار کردن و ویرایش مقاله‌تان بکنید. در دانشکده‌های با گرایش فلسفه‌ی تحلیلی به سادگی و روان‌خوانی متن تا حد وسواس اهمیت داده می‌شود، بنابراین از کلمات و جملات دهان‌پرکن پرهیز کنید. جملات‌تان را تا می‌شود کوتاه و ساده نگه دارید.
2- توصيه‌نامه (recommendation letter): توصيه‌نامه يك نامه‌ي يك تا دو صفحه‌اي است كه استاد در تعريف از شما مي‌نويسد. بايد حداقل از سه استاد فلسفه توصيه‌نامه بگيريد. بهتر است اساتيدي را انتخاب كنيد كه واقعاً از كار شما خوش‌شان مي‌آيد و از نزديك شما را مي‌شناسند (ولی لازم نیست این اساتید از دانشگاه خودتان باشند). سعی کنید از سه توصیه‌نامه حداقل دو تای آن از اساتید فلسفه باشد. سومی می‌تواند از استاد رشته‌ای غیر از فلسفه باشد به شرطی که این شخص کار شما بشناسد. اعضاي كميته‌ي پذيرش معمولاً در تشخيص تعريف و تحسين‌هاي ساختگي و سرسري مهارت دارند. اگر اساتیدتان بتوانند چیزی درمورد شما بگویند که به چشم بیاید و شما را منحصر به فرد کند بسیار خوب است. از آن‌جایی که اساتید فلسفه‌ای که درحال‌حاضر در ایران هستند در آمریکا عمدتاً ناشناخته هستند، این که چه کسی برایتان توصیه‌نامه بنویسد خیلی اهمیتی ندارد. فقط مهم است که خوب و تآثیرگذار نوشته شده باشد. در اين مورد توضيح چندان ديگري لازم نيست چون اساتيد شما احتمالاً خودشان مي‌دانند نوشتن توصيه‌نامه به چه صورت است.
(مشابه قضیه‌ی برداشتن درس‌های آنلاین، من درمورد تأثیر گرفتن توصیه‌نامه از اساتید این درس‌های آنلاین اطلاعات کافی ندارم. باز هم خوشحال می‌شوم از تجربیات دوستان استفاده کنم.)
3- SOP: يك نوشته‌ي يك يا دو صفحه‌اي درمورد خودتان و اين كه به چه چيزي علاقه داريد و روي چه چيزي مي‌خواهيد كار كنيد. سعي كنيد خودتان را شخص با انگيزه و هيجان‌انگيزي نشان دهيد. اس-او-پي نبايد شرح رزومه‌ي شما باشد. اس او پی با research proposal هم فرق دارد. گرچه در اس او پی هم باید درباره‌ی علایق تحقیقاتی خود صحبت کنید، اما برخلاف research proposal نباید زمینه‌ی کاری‌تان را خیلی ریز و تخصصی نشان بدهید. البته این به این معنا نیست که بهتر است خودتان را همه‌فن‌حریف و جامع‌الاطراف نشان بدهید، چون در این صورت به نظر می‌رسد که در کارتان حرفه‌ای نیستید. پیدا کردن این تعادل و بطور کلی نوشتن اس او پی کار سختی است، بنابراین ناامید نشوید و تا می‌توانید ویرایش‌اش کنید! شاید بد نباشد از کسانی که قبلاً اپلای کرده و موفق بوده‌اند بخواهید که اس او پی‌شان را برایتان بفرستند تا از طرح کلی یک اس او پی خوب ایده‌ی بهتری داشته باشید.
4- نمرات دو امتحان TOEFL و GRE: اين نمرات هم مهم هستند، ولي به‌هيچ‌وجه فاكتور اصلي نيستند و فقط بعد از نمونه نوشته، توصيه‌نامه‌ها، و اس-او-پي اهميت پيدا مي‌كنند. معمولاً نمره‌ي تافل (اينترنتي) حول و حوش صد (از صد و بيست) خوب است. جمع نمره‌ي قسمت verbal و قسمت رياضي جي-آر-اي بهتر است بالاتر از هزار و سيصد بشود (جی آر ای قدیمی). در جی آر ای جدید بهتر است جمع بیش‌تر از سیصد و بیست بشود. دانشکده‌های فلسفه ممکن است به نمره‌ی writing و speaking شما بیش‌تر از مثلاً دانشکده‌های مهندسی اهمیت بدهند، پس سعی کنید روی این توانایی‌ها کار کنید.
5- كارنامه (transcripts): كارنامه‌ي تمام مقاطع قبلي كه درشان تحصيل كرده‌ايد را بايد بفرستيد. معدل‌تان بهتر است (اما ضروري نيست) بالاتر از هفده باشد. این که در کدام دانشگاه درس خوانده‌اید خیلی اهمیتی ندارد، چون در آمریکا (بخصوص در دانشکده‌های فلسفه) هیچ‌کدام از این دانشکده‌ها شناخته شده نیستند. بنابراین یک مدرک کارشناسی از دانشگاه تهران احتمالاً با مدرک مشابه از دانشگاه آزاد شهرستان خیلی برایشان فرقی ندارد. اگر از دانشگاه خوبی فارغ‌التحصیل شده‌اید شاید بتوانید بنحو ظریفی که در ذوق خواننده هم نزند این موضوع را در SOP یا یکی از توصیه‌نامه‌هایتان بگنجانید (مثلاً به یکی از اساتیدتان بگویید در توصیه‌نامه‌اش جمله‌ای به این مضمون بنویسد: «پذیرش گرفتن در دانشکده‌ی ... دانشگاه ... بسیار مشکل است و صرف قبول شدن ایشان نشان‌دهنده‌ی استعداد بالای‌شان می‌باشد»). نمرات‌تان گرچه مهم هستند، ولی زیاد نگران آن نباشید. اگر مدرک کارشناسی ارشد دارید نمرات کارشناسی‌تان بسیار کم‌اهمیت‌تر خواهند شد. اگر در اوایل تحصیل‌تان نمرات بدی داشته‌اید ولی در سال‌های آخر معدل‌تان خوب شده است، سعی کنید در SOP به نحوی این موضوع را توضیح بدهید (در سال‌های اول چه مشکلاتی داشتید که نمرات‌تان خوب نشد؟).
6- رزومه (Resume/CV): آخرین مدرکی که می‌فرستید رزومه یا خلاصه‌ی فعالیت‌ها و افتخارات‌تان است. این مدرک احتمالاً کم‌تر از آن چیزی که فکر می‌کنید اهمیت دارد. سعی کنید تا جایی که می‌شود خودتان را دانشجوی فعال و موفقی نشان بدهید، ولی زیاد روی تأثیرگذاری چیزهایی که در رزومه می‌نویسید حساب نکنید، بخصوص که احتمالاً مقاله‌ای در نشریات معتبر ندارید. ذکر مقاله‌هایی که ممکن است به زبان فارسی یا به زبان انگلیسی اما در نشریه‌های نامعتبر چاپ کرده باشید قطعاً ضرری ندارد، ولی این که چقدر به قبول شدن‌تان کمک می‌کند نامشخص است. توصیه‌ی کلی این است که وقت خود را صرف چاپ کردن مقاله حتی در نشریات معتبر نکنید و بیش‌تر روی تقویت نمونه نوشته‌تان کار کنید. چاپ مقاله توسط دانشجو در نشریات معتبر فلسفه خیلی نادر است و تنها اثرش اضافه شدن یک خط به رزومه‌ی شما ست که ممکن است توسط خیلی از کمیته‌های پذیرش اصلاً دیده نشود یا بار زیادی به آن داده نشود.
به‌همین‌ترتیب دانستن زبان‌های خارجی (آلمانی، فرانسوی، ...) و ذکر آن در رزومه خیلی تأثیری در پذیرش شما ندارد، گرچه ضرر هم ندارد.
7- ایمیل‌بازی با اساتید مورد علاقه در دانشگاه مورد نظر: گرچه این کار در رشته‌های علوم و مهندسی بسیار رایج است و بخش مهمی از فرایند پذیرش محسوب می‌شود، طبق تجربه‌ی من و کسانی که در اطراف خود دیده‌ام، در فلسفه ایمیل زدن به استاد مورد نظرتان هیچ تأثیری در پذیرش شما ندارد. استاد مربوطه احتمالاً خواهد گفت: «حالا اپلای کن تا ببینیم چه خواهد شد» و ممکن است اصلاً جزو کمیته‌ی پذیرش نباشد که بخواهد تأثیری بگذارد. توجه کنید که در رشته‌ی فلسفه، برخلاف علوم و مهندسی، شما از ابتدای ورود برای یک استاد کار نمی‌کنید. ابتدا دو سال واحد می‌گذرانید و حتی بعد هم که وارد مرحله‌ی تحقیق شدید خودتان تعیین می‌کنید که چه کاری انجام بدهید و استاد نفع و ضرری در موضوع پایان‌نامه‌ی شما ندارد. پس طبیعی است که علاقه‌ای هم به اعمال نفوذ در مرحله‌ی پذیرش نداشته باشد.

كدام دانشگاه را انتخاب كنيم؟
اين سايت معروف‌ترين رتبه‌بندي (ranking) دانشكده‌هاي فلسفه در كشورهاي انگليسي‌زبان است که تقریباً هر دو سال یک بار بروزرسانی می‌شود. اين قسمت مربوط به برنامه‌هاي مستر:
و اين قسمت هم مربوط به برنامه‌هاي دكترا است:
دقت كنيد كه دانشگاه‌هايي كه برنامه‌ي مستر خوبي دارند با دانشگاه‌هايي كه برنامه‌ي دكتراي خوب دارند فرق مي‌كنند. معمولاً هر دانشگاهي يكي از اين دو را دارد، نه هردو را. برخي دانشگاه‌ها كه هم برنامه‌ي مستر و هم برنامه‌ي دكترا دارند معمولاً به دانشجويان مستر كمك مالي (financial aid) نمي‌دهند.
اين قسمت هم دانشكده‌هاي فلسفه را به تفكيك زيرشاخه رتبه‌بندي كرده است:
دقت كنيد كه دانشگاهي كه در زيرشاخه‌ي مورد علاقه‌ي شما قوي است لزوماً رتبه‌ي بالايي در رتبه‌بندي كلي ندارد و بالعکس.
توجه كنيد كه اين رتبه‌بندي (معروف به «گزارش لايتر») صددرصد بي‌طرف نيست و به سمت فلسفه‌ي تحليلي گرايش دارد. ولي در نسخه‌هاي اخيرتر اين جهت‌مندي تعديل شده است و اطلاعات خوبي درمورد دانشكده‌هاي فلسفه قاره‌اي هم مي‌شود در گزارش لايتر پيدا كرد، بخصوص در اين صفحات:
در نظر داشته باشيد كه فلسفه‌ي قاره‌اي (سنتي كه شامل هرمنوتيك، اگزيستانسياليسم، نظريه‌ي انتقادي مكتب فرانكفورت، پساساختارگرايي و پسامدرنيسم مي‌شود) در ايالات متحده‌ي آمريكا اولاً در اقليت قرار دارد و ثانياً در نوعي «تفكيك نژادي» به سر مي‌برد. بيش‌تر دانشگاه‌هاي معروف فقط يا عمدتاً روي فلسفه‌ي تحليلي (سنتي كه شامل فلسفه‌ي علم، فلسفه‌ي ذهن، فلسفه‌ي دين، فلسفه‌ي زبان، متافيزيك و معرفت‌شناسي، و اخلاق مي‌شود) كار مي‌كنند. دانشكده‌هايي هستند كه فقط يا عمدتاً روي فلسفه‌ي قاره‌اي كار مي‌كنند، ولي معمولاً منزوي هستند. اما همه‌ي اين‌ها به اين معني نيست كه در آمريكا نمي‌شود در فلسفه قاره‌اي با كيفيت بالا تحصيل كرد. بعضي از بهترين فلاسفه‌ي قاره‌اي در آمريكا هستند. از طرفي خوشبختانه دانشگاه‌هايی هم هستند (و به نظر مي‌رسد تعدادشان بمرور زيادتر هم مي‌شود) كه هم اساتيد فلسفه‌ي تحليلي دارند و هم اساتيد فلسفه‌ي قاره‌اي. دانشگاه‌هایی مثل دانشگاه كلمبيا، دانشگاه کالیفرنیا در بركلي، دانشگاه استنفورد، دانشگاه شيكاگو، و تا حدی دانشگاه پیتسبورگ از معتبرترين و دست‌کم «خوش-رتبه‌ترین» دانشگاه‌هاي دنيا هستند که در بعضی شخصیت‌ها یا زیرشاخه‌های قاره‌ای قوی هستند. فلاسفه‌ي معدود (اما در حال افزايشي) هم روي پروژه‌ي آشتي دادن اين دو سنت كار مي‌كنند. براي يك رتبه‌بندي غيررسمي از دانشكده‌هاي منحصراً يا عمدتاً قاره‌اي به اين لينك نگاه كنيد:
درمورد ارتباط تفکیک تحلیلی / قاره‌ای با شانس شغل پیدا کردن در پایین توضیحاتی خواهم داد.

سايت خود دانشكده‌ها:
توضيحات درمورد جزييات اپلاي كردن و غيره بصورت خيلي روشن و كامل در وب‌سايت همه‌ي دانشكده‌ها در قسمت Admissions يا Application for Admission نوشته شده است. اگر هيچ كدام از اين دو گزينه در منوي وب‌سايت نبود حتماً تحت منوي Graduate Studies پيدايشان خواهيد كرد. مهم است كه مقدار زيادي از وقت‌تان را صرف خواندن اين سايت‌ها كنيد تا با شرايط اپلاي كردن آشنا شويد. خوشبختانه نظام دانشگاه‌هاي ايالات متحده و كانادا بسيار يكدست است و معمولاً دانشكده‌ها شرايط و قوانين مشابهي دارند. ضمناً حتماً به قسمت هيأت علمي يا همان faculty برويد و ببينيد كه آيا كساني هستند كه روي موضوع مورد علاقه‌ي شما كار كنند يا نه. مهم است كه فقط به فكر اين نباشيد كه «يك‌جايي قبول بشويد». با توجه به تنوع ذاتي رشته‌ي فلسفه، قبول شدن در جايي كه شاخه‌ي مورد علاقه‌ي شما جدي گرفته نمي‌شود (يا بدتر از آن تحقير مي‌شود) شايد بهتر از پذيرش نگرفتن نباشد.

آینده‌ی شغلی فلسفه در آمریکای شمالی:
درمورد آینده‌ی شغلی فلسفه حرف زیاد است. درمجموع در آمریکای شمالی هم مثل همه جای دنیای امروز، بازار کار علوم انسانی به‌هیچ‌وجه به خوبی رشته‌های سنتاً پول‌ساز مثل مهندسی، پزشکی، یا وکالت نیست. اما دو نکته را باید در نظر داشت: اولاً وضع رشته‌ی فلسفه در آمریکای شمالی بین بقیه‌ی علوم انسانی نسبتاً خوب است، و ثانیاً بین کسانی که شغل ثابت به دست می‌آورند آینده‌ی شغلی یک فیلسوف در آمریکای شمالی از خیلی جهات بهتر از مشابه آن در ایران است، گرچه این قضاوت به فاکتورهای فردی و سلیقه‌ای و ارزشی، و به جهان‌نگری شخص بستگی شدید دارد.
این که رایج‌ترین شغلی که دارنده‌ی دکترای فلسفه می‌تواند به دست بیاورد استادی دانشگاه است نیاز به تشریح چندان ندارد. اما «استادی» در سیستم آمریکای شمالی انواع مختلف دارد. مهم‌ترین دسته‌بندی شغل‌های دانشگاهی بین شغل‌های موقتی و شغل‌هایtenure track  است. دسته‌ی دوم شغل‌ها معمولاً درنهایت به شغل‌های دایمی (tenured) منجر می‌شوند. اجازه دهید یک نگاه سریع به انواع مشاغلی که برای یک فیلسوف وجود دارند بکنیم (با تأکید بر مشاغل دانشگاهی):
Assistant Professor یا شغل‌های tenure track: ایده‌ی این سیستم این است که شما برای حدود پنج یا شش سال استخدام می‌شوید، و نزدیک به پایان این دوره کمیته‌ای تصمیم می‌گیرد که آیا شما را بطور دایمی یا tenured استخدام کند یا خیر. این تصمیم تا حد زیادی بستگی به مقاله‌هایی که طی این پنج-شش سال چاپ کرده‌اید و بطور کلی‌تر فعالیت پژوهشی‌تان در این دوره و در طول سالیان بستگی خواهد داشت. اگر کمیته رأی منفی بدهد، قرارداد بعد از موعد مقرر به پایان رسیده و باید دنبال شغل دیگری باشید. اما اگر کمیته رأی مثبت بدهد تا آخر عمر امنیت شغلی دارید و به جز تخلفات جدی به هیچ بهانه‌ی دیگری اخراج نخواهید شد. در بازار فعلی تقریباً %50 از دارندگان دکترای فلسفه می‌توانند نهایتاً یک شغل tenure track پیدا کنند (%40 در اولین تلاش). این درصد از دانشکده به دانشکده تفاوت دارد و از %10 تا %90 متغیر است (%10 تا %70 در اولین تلاش). توجه کنید که شغل‌های tenure track مخصوص دانشکده‌ها یا دانشگاه‌های مشهور یا خوش-رتبه نیستند. آینده‌ای که باید در این ارتباط متصور شوید داشتن یک درآمد بالاتر از متوسط و زندگی نسبتاً مرفه از طریق تدریس در گوشه‌ای از آمریکا است که ممکن است اسم‌اش را نشنیده باشید و در دانشکده‌ی فلسفه‌ای که ممکن است برنامه‌ی تحصیلات تکمیلی نداشته باشد. نیاز به ذکر ندارد که اگر کارتان خوب باشد، از دانشکده‌ی معتبری دکترا گرفته باشید، و شانس هم یارتان باشد، احتمال پیدا کردن شغل «اسم-و-رسم‌دار»، یعنی شغل دایم در یک دانشکده‌ی شناخته‌شده و خوش-رتبه کاملاً وجود دارد.
شغل‌های موقتی: شغل‌های موقتی از چند دسته تشکیل می‌شوند:
Visiting Assistant Professor: این عنوان به کسانی داده می‌شود که قرارداد یک‌ساله یا دوساله دارند و در مسیر tenure نیستند.
Adjunct Professor: این عنوان متعلق به یکی از نامحبوب‌ترین دسته‌های مشاغل دانشگاهی است. وقتی به عنوانadjunct  استخدام شوید حقوق‌تان به تعداد کلاس‌هایی که تدریس می‌کنید بستگی دارد، و چون دستمزد هر کلاس چندان بالا نیست، معمولاً باید حداقل چهار کلاس در طول ترم تدریس کنید که ممکن است خسته‌کننده باشد و وقتی برای پژوهش برایتان باقی نگذارد. بعلاوه امنیت شغلی ندارید و معلوم نیست هر ترم چند کلاس برای تدریس وجود داشته باشد، و ممکن است کارفرمایتان خدماتی مثل بیمه برایتان درنظر نگیرد. بالاخره این که این شغل به دلیل کوتاه‌مدت بودن به شما امتیاز گرفتن کارت سبز (green card) را نمی‌دهد. تعداد مشاغل adjunct در سال‌های اخیر در آمریکا رو به افزایش بوده است، و در حال حاضر حدود %30 فلاسفه شغل این‌چنینی دارند. بااین‌حال وضعیت این بازار در ایالات متحده‌ی آمریکا کماکان بهتر از اروپا است. آینده‌ی بازار کار دانشگاهی قابل پیش‌بینی نیست و پشت سر گذاشتن بحران اقتصادی هفت سال گذشته وضع بازار را بهتر کرده است.
Postdoctoral Fellowship یا postdoc: در رشته‌های علوم پایه بسیار رایج است که دارنده‌ی دکترا قبل از گرفتن لقب استادی چند سال به عنوان postdoc کار تحقیقاتی انجام دهد. این پدیده در رشته‌ی فلسفه کم‌تر اتفاق می‌افتد اما وجود دارد. قراردادهای postdoc معمولاً سه ساله هستند.
مشاغل غیرآکادمیک: فارق‌التحصیلان فلسفه که به هر دلیل ارادی یا غیرارادی وارد بازار کار آکادمیک نمی‌شوند، می‌توانند در مشاغل زیادی در بخش خصوصی مشغول به کار شوند. گرچه داشتن مدرک فلسفه با درآمد درازمدت بالاتر در بخش خصوصی همبستگی دارد و خیلی از شرکت‌ها (بخصوص در بخش تکنولوژی اطلاعات) از هوش و دقت کارمندانی که فلسفه و ریاضیات خوانده‌اند ترانه‌سرایی می‌کنند، ورود به این مسیر شغلی برای یک فیلسوف با عدم اطمینان زیاد همراه است. بخصوص اگر اقامت دایم ندارید به این مسیر با احتیاط بیش‌تر نگاه کنید.
در این وبسایت که اَندرو کارسون تهیه کرده است، می‌توانید چندین ربته‌بندی از دانشکده‌های فلسفه را براساس شانس فارق‌التحصیلان‌شان در پیدا کردن انواع شغل‌ها از جمله tenure track ببینید:
در همین وبسایت می‌توانید شانس پیدا کردن شغل‌های «اسم-و-رسم‌دار» (prestigious) را هم ببینید:
و این هم برای فلسفه‌ی قاره‌ای:
اگر به فکر این هستید که بعد از تحصیل کار پیدا کنید، در نظر داشته باشید که کار کردن روی فلاسفه‌ی قاره‌ای یا روی پروژه‌ی آشتی دو سنت کمی ریسک دارد. اگر کارتان با استقبال روبه‌رو شود، همه‌ی دانشکده‌ها علاقه دارند کسی مثل شما را داشته باشند که بین سنت‌ها پل می‌زند. اما از طرفی هم احتمال خوبی دارد که کارتان با شکاکیت و بددلی از هر دو طرف خط مواجه شود. راه مطمئن‌تر (و البته محافظه‌کارانه‌تر) این است که ابتدا جا بیفتید و بعد این گونه خطرها را بپذیرید.
نکته‌ی جالب و مهم: توجه داشته باشید که رتبه‌ی لایتر دانشکده‌ای که از آن دکترا می‌گیرید با رتبه‌ی کارسون دانشکده (یعنی شانس شغل پیدا کردن) لزوماً رابطه‌ی ساده و شهودی‌ای ندارد.


۱۳۹۴ تیر ۳۱, چهارشنبه

چهارمین مدرسه‌ی تابستانیِ فلسفه‌ی تحلیلی

 پژوهشکده‌ی فلسفه‌ی تحلیلی پژوهشگاه دانشهاي بنیادی (IPM) چهارمین دوره‌ی مدرسه‌ی تابستانی را با عنوان «معرفت‌شناسی (۱): معرفت، توجیه، و شکاکیت» از ۸ تا ۱۱ شهریور ماه ۱۳۹۴برگزار می‌کند.از علاقه‌مندان دعوت می‌شود حداکثر تا تاریخ ۳ مرداد ۹۴ جهت پیش‌ثبت‌نام، اطلاعات زیر را به نشانی الکترونیکی phil@ipm.ir دبیرخانه مدرسه‌ی تابستانی ارسال کنند. 
  • نام و نام خانوادگی،
  •  سوابق تحصیلی و پژوهشی،
  • نشانی الکترونیکی و تلفن.



هزینه دوره ۹۰۰۰۰۰ ریال است. این هزینه شامل ناهار و پذیرایی در طول دوره و بسته‌ی آموزشی مربوط به کلاس‌ها است.
در طول دوره‌ی مدرسه، امکان اسکان عده‌ای محدود از پذیرفته‌شدگانی که ساکن تهران نیستند در مهمان‌سراي پژوهشگاه فراهم است. براي آگاهی از شرایط و هزینۀ اسکان درمهمان‌سرایِ پژوهشگاه می توانید با شمارة تلفن ۰۲۱۲۲۸۰۳۶۶۹ تماس بگیرید.

جهت اطلاع از برنامه‌ی مدرسه‌ی تابستانی به اینجا مراجعه کنید.

۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

در باب «چه باید کرد؟»

شاید این روزها و پس از ماجراهای پیش آمده درباره‌ی انتحال برخی استادان فلسفه در ایران، پرسش‌هایی نظیر «چرا چنین اتفاقی افتاده است» و «برای بهبود این وضعیت چه باید کرد» را زیاد از خودمان پرسیده باشیم یا درباره‌ی آنها با دوستان و همکاران‌مان بحث کرده باشیم. طبعاً اختلاف نظرهایی با هم داشته‌ایم. فارغ از همه‌ی این بحث‌ها، فکر می‌کنم پیش‌نیاز هر بحثی درباره‌ی تغییر وضعیت فعلی ــ که احتمالاً کم و بیش موافقیم مطلوب نیست ــ این است که بدانیم دقیقاً در چه وضعیتی هستیم. گزارشی که امیر صائمی تهیه و ویراست اولش را در اینجا منتشر کرده است البته مدعی ارائه پاسخی کامل به این پرسش‌ نیست، اما دست‌کم بر یک جنبه‌ی آن (یعنی مقایسه وضعیت انتشار مقاله در نشریات معتبر بین‌المللی در ایران و برخی کشورهای دیگر) نوری می‌افکند. شخصاً فکر می‌کنم گرچه معیار انتشار مقاله نباید تنها معیار ارزیابی نهاد‌های پژوهشی یا پژوهشگران باشد، اما باید یکی از معیارها باشد. 


۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

پی‌نوشتی بر نوشته‌ای شخصی که نیست


[پیش‌پیش‌نوشت: متنی که در ادامه می‌آید پی‌نوشتی است بر نوشته‌ای با عنوانِ «فیلسوفانِ برتر جهان از نظرِ دل‌پذیرتر بودن (این یک نوشته شخصی است.)» که چون نوشتهٔ اصلی ابتدا در این وبلاگ منتشر شده بود و اکنون دیگر اینجا نیست، در این وبلاگ و به عنوانِ پستی مستقل منتشر می‌شود.]

[پیش‌نوشت: اگر به هر دلیل مایل هستید این متن را بخوانید (یا علی‌رغمِ بی‌تمایلی به‌هر‌حال احتمال می‌دهید آن را بخوانید)، شاید مایل باشید پیش از خواندنِ آن، ابتدا نوشته‌ای که این متن پی‌نوشتِ آن است و بعد این نوشته از مهدی نسرین را بخوانید.]

در همان گیرودار – یعنی دقیقاً در ۲۱ اردیبهشتِ بعدی – پستی‌ در وبلاگِ «فلسفه علم» منتشر کردم - با عنوانِ «عدم تعین نظریه‌ با مشاهدات» - که باعث شد مهدی نسرین از مواضعش عدول کند و پستی بنویسد - با عنوانِ «عدم تعینِ نظریه‌ها با مشاهدات» - («ها» مهم است) و ضمنِ تذکرِ بعضی دقایقِ فلسفی، «با عنایت به پستِ» من (و نیز با توجه به اینکه «مگس‌ها در این‌جا همه سیاه‌اند و در انگلستان خیلی مگس وجود ندارد») پیشنهاد کند «مگس را به‌جای کلاغ وارد ادبیات فلسفی خودمان بکنیم و دست از سر کلاغ‌ها برداریم» و «در ضمن روزِ ۲۱ اردیبهشت [...] را در تقویم فلسفی به‌عنوان روز ملی مگس نام‌گذاری کنیم». (پیشنهاد دیگری هم کرده بود که برای منظورِ فعلیِ ما مهم نیست). پستِ «فیلسوفانِ برترِ جهان ازنظر دل‌پذیرتر بودن» - که در ۲۴ آبان منتشر شد - از جهتی شبیه آن پستِ ۲۱ اردیبهشت است: مهدی نسرین در واکنش به پستِ ۲۴ آذر نیز نوشته‌ای منتشر کرده است و به گواهی خودش - دستِ‌کم در ظاهر - از مواضعش عدول کرده («کتاب بدون نویسنده نویسنده بدون کتاب» عنوانِ نوشته‌ای است که مهدی در واکنش به پستِ ۲۴ آبان منتشر کرده)؛ اما پستِ ۲۴ آبان از جهتی هم با پستِ ۲۱ اردیبهشت متفاوت است: من در واکنش به پستی از او که در واکنش به پستِ ۲۱ اردیبهشت نوشته‌شده بود چیزی ننوشتم اما در واکنش به پستی از او که در واکنش به پستِ ۲۴ آبان نوشته‌شده است دارم چیزی می‌نویسم. (واقعاً ازاین‌جهت متفاوت هستند؟ اگر پاسختان منفی است، پست‌ها را از این جهت مقایسه کنید: من در واکنش به پستی از مهدی که در واکنش به پستِ ۲۱ اردیبهشت نوشته‌شده بود در هفتهٔ دومِ بعد از منتشر شدنش چیزی ننوشتم اما در واکنش به پستی از او که در واکنش به پستِ ۲۴ آبان نوشته‌شده است در هفتهٔ دومِ بعد از منتشر شدنش دارم چیزی می‌نویسم. بنابراین، نتیجه می‌گیریم که پست‌های مورد بحث واقعاً از جهتی با هم متفاوت هستند و نوشته‌های درونِ پرانتز چندان مهم نیستند.)

ممکن است اعتراض کنید که جملهٔ مهدی -- یعنی اینکه «اگر در نوشته مصطفی [...] ارجاعی به چیزی که مدت‌ها پیش نوشته بودم نبود این‌ها را نمی‌نوشتم» -- نتیجه نمی‌دهد که پستِ اخیر مهدی در واکنش به آن پستِ تو نوشته‌شده است و توضیح بدهید که (اولاً) او نگفته «اگر آن نوشته نبود»، گفته «اگر آن ارجاع در آن نوشته نبود»؛ و باز توضیح بدهید که (ثانیاً) او نمی‌گوید «اگر آن ارجاع نبود این نوشته یا پست را نمی‌نوشتم»، می‌گوید «این‌ها را نمی‌نوشتم». این اعتراض‌ها از جنسِ مته‌به‌خشخاش‌گذاشتن‌های بی‌حاصل است و خواهید دید که من آن‌قدر فلسفه-تحلیلی-نخوانده نیستم که با این صحنه‌آرایی‌ها مرعوب شوم. اولاً اگر آن پست نبود، آن ارجاع هم نبود و اگر آن ارجاع نبود، آن پستْ پستِ دیگری بود و درواقع همانْ پستْ نبود. تا اینجا نتیجه می‌گیریم که این درست است که «اگر آن پست نبود مهدی این‌ها را نمی‌نوشت». می‌توان ادامه داد که (ثانیاً) اگر فی‌المثل در پاسخ به اینکه از او خواسته بودند چیزی «در مورد ماجراهای اخیر» بنویسد، چیزهای دیگری نوشته بود نه این‌ها را، هرچند در آن اوضاع و احوال - یا در آن جهانِ ممکن - «پستِ اخیرش» (یعنی چیزی که در آن اوضاع و احوال به آن می‌گفتیم «پستِ اخیرش») در واکنش به پستِ من نبود اما این ارتباطی به بحث ما ندارد چون چیزی که در آن اوضاع و احوال به آن می‌گفتیم «پستِ اخیرش» پستِ اخیرش نیست، پستِ دیگری است. برای اینکه پست اخیرِ او همان پستی باشد که اکنون هست باید این‌ها در آن باشند. پستی که این‌ها در آن نباشند پستِ دیگری است و موضوعِ بحث نیست. پستی که موضوع بحثِ ما است (یعنی پستی که فی‌الواقع پستِ اخیرِ اوست) در واکنش به پستِ من نوشته‌شده است. بنابراین، نتیجه می‌گیریم که آن جملهٔ مهدی خیلی هم خوب جملهٔ موردنظر من را نتیجه می‌دهد (و بعضی نوشته‌های بیرونِ پرانتز هم چندان مهم نیستند).

برگردیم به وَجهِ تفاوتِ دو پست: اینکه در واکنش به واکنشِ مهدی به آن پستِ ۲۱ اردیبهشت چیزی ننوشتم و در واکنش به واکنشِ مهدی به این پستِ ۲۴ آبان دارم چیزی می‌نویسم.

برخلاف مهدی، از من خواسته نشده چیزی بنویسم و این تعجبی ندارد؛ اما اینکه چیزی که دارم می‌نویسم (لااقل ازنظر خودم) در مخالفت با نوشته‌ای نیست که دربارهٔ آن می‌نویسم چندان طبیعی نیست و خودم هم از آن در عجبم. البته خوشبختانه این موضوع چندان مهم نیست و می‌توان از آن گذشت. مهم این است که (چرا می‌نویسم و) چه می‌خواهم بنویسم. (البته شاید فقط برای خودم.) (اینکه چرا می‌نویسم را نمی‌نویسم. چرایَش هم قابلِ حدس زدن است: چون اگر این باب باز شود، لابد بعدش (یا قبلش) باید بنویسم که چرا چرایَش را می‌نویسم و همین‌طور الی‌آخر (به بیانِ دیگر: اگر اینکه چرا می‌نویسم را هم بنویسم آن‌وقت این خودش بخشی از نوشته خواهد بود و لازم است بنویسم چرا آن را نوشته‌ام) و آن‌وقت کی چیزی که از اول می‌خواستم بنویسم را بنویسم؟ (و کی مقاله‌های دکتر کلباسی اشتری را بخوانم؟ و کی مقاله‌های دکتر اکبریان را؟) به فرض هم که نوشتم، کی حوصله می‌کند بخواند؟ اگر بخوانند هم، لابد یکی پیدا می‌شود و می‌گوید «پستت تسلسل دارد و باطل است»؛ حالا بیا و درستش کن (یا قضایش را بنویس). ملاحظه می‌کنید که دلایل یکی و دو تا نیست؛ بیشتر است: سه چها تا است. بنابراین، نتیجه می‌گیریم که بهتر است اصلاً سعی نکنم بنویسم چرا چیزهایی که می‌نویسم را می‌نویسم و برویم سرِ اصل مطلب، یا تقریباً سرِ اصلِ مطلب:)

در اواخرِ آن نوشته (یعنی در بند ۵) مهدی می‌نویسد گویا نظرِ من (یعنی من، نه مهدی) به نظرِ او (یعنی مهدی) نزدیک‌تر باشد تا به نظرِ ارسطو. می‌خواستم این موضوع در حد گمانه‌زنی باقی نماند و صریحاً اعتراف کنم: «هرچند که ارسطو از ارکان فلسفه است» نظرِ من (هم) به نظر مهدی نزدیک‌تر است، و باید بگویم ازآنچه او فکر می‌کند نیز نزدیک‌تر است. من نه‌تنها «آدم‌هایی را که دوست دارم از حقیقت بیشتر دوست دارم» بلکه من هم مثلِ او «اصلن حقیقت را دوست ندارم». از وقتی یادم هست همین‌طور بوده‌ام. من علاوه بر آدم‌هایی که دوست دارم، درخت‌های خیلی بلند - مثلاً چنارهای ولیعصر و IPM - و کوه‌های شمالِ تهران و برف و فلسفه و چای و خیلی چیزهای دیگر را هم دوست دارم. بعضی آدم‌ها و چیزهای دیگر را هم دوست ندارم اما می‌توانم درک کنم چطور کسی می‌تواند آن‌ها را دوست داشته باشد. حقیقت اما برای من حتی در این دستهٔ اخیر هم نیست: من اصلاً نمی‌فهمم حقیقت را - به‌خودی‌خود یا، چه می‌دانم، مطلقِ حقیقت را - چطور می‌توان دوست داشت. نهایتِ همدلیم را که بکار ببندم و نیز اگر یک حرفِ ساده را فیلسوفانه به نحوِ راز آمیزی بگویم، خواهم گفت بعضی حقایق را دوست دارم (مثلاً این حقیقت را که تهران کوه دارد)؛ اما حتماً اضافه خواهم کرد که بعضی حقایق را هم دوست ندارم. آدم‌هایی که همهٔ حقایق را دوست دارند باید آدم‌های عجیبی باشند (و درعینِ‌حال احتمالاً دوست‌نداشتنی (یا نادوست‌داشتنی)، مثلِ آدم‌هایی که فکر می‌کنند، و طوری رفتار می‌کنند که گویی، همیشه حق باکسی است که قدرت دارد). از اینکه بگذریم، مطلقِ حقیقت را یا حقیقت-به-خودیِ-خود را اصلاً نمی‌فهمم چیست؛ و درنتیجه، به‌طریق‌اولی، درک نمی‌کنم چطور کسانی می‌توانند آن را دوست داشته باشند. آدم‌هایی که این قبیل چیزها را دوست دارند باید خیلی عجیب باشند (یا شاید خیلی خیلی عجیب، آن‌قدر عجیب که نمی‌توانم حدس بزنم آیا دوست‌داشتنی هستند یا خیر).

از نکاتِ بندِ قبل هم که بگذریم، می‌خواهم بگویم: من با «پیامِ اصلی» آن نوشته نیز همدلم. به نظرِ من پیامِ اصلی آن نوشته در یک جمله این نیست که «دنیا (این دنیا یا آن دنیایی که همهٔ نوشته‌ها بدونِ نامِ نویسنده چاپ شوند) خوش است و مال عزیز است و تن شریف * لیکن رفیق بر همه‌چیزی مقدم است * حقیقت هم مهم نیست * آکادمی هم به من چه؟!». (روشن است که من نگفتم با این همدل نیستم، فقط گفتم به نظرم این پیامِ اصلیِ آن نوشته نیست.) به نظرِ من پیامِ اصلیِ آن نوشته این است که «علی‌رغمِ اینکه از من خواسته‌شده دربارهٔ این ماجرا نظر بدهم اما به دلیلِ دوستی‌ای که با محمود خاتمی داشته‌ام و دارم - و حقیقت این است که او را خیلی دوست دارم - در این بحث وارد نمی‌شوم و نمی‌پذیرم در نقشِ اعضای هیئت‌منصفه با دقت در شواهد و مدارک همهٔ حقایقِ مربوط را بکاوم و بر اساسِ آن اعلامِ مجرمیت و برائت کنم». این به نظرم پیامِ اصلیِ آن نوشته است و من با آن همدلم. به نظرِ من دوستانِ متهم حق‌دارند نخواهند در جریان جزئیات ماجرا قرار بگیرند و حق‌دارند عضویت در هیئت‌منصفه را نپذیرند. نه‌تنها حق‌دارند بلکه اگر این کار را بکنند شایستهٔ تحسین هم هستند. به گمانم در هیچ کجای دنیا هم دوستانِ متهم را - و نیز دشمنانِ او را - برای عضویت در هیئت‌منصفه دعوت نمی‌کنند. اگر هم بکنند کارِ درستی نمی‌کنند. به‌طورکلی، کسانی که به لحاظِ عاطفی با متهم مرتبط هستند (و نیز کسانی که محکومیت و برائتِ او برای آن‌ها نفع و ضرر شخصی در پی دارد و بسیاری کسانِ دیگر) درست نیست در مقامِ هیئت‌منصفه یا قاضی قرار گیرند. به نظر من دانشگاه تهران هم وقتی بیانیه می‌دهد که «کمیته‌ای از برجسته‌ترین استادان مرتبط تشکیل داده تا این موضوع را با سرعت، دقت و جدیتِ تمام موردبررسیِ تخصصی قرار دهند» طبعاً منظورش این نیست که آن استادانِ-برجسته‌ترینِ-عضوِ-کمیته به لحاظِ عاطفی به متهم مرتبط هستند. اتفاقاً مراقب است (یا باید مراقب باشد) که اعضای کمیته از این لحاظ (و از بعضی لحاظ‌های دیگر) با متهم مرتبط نباشند.

بنابراین، نتیجه می‌گیریم که اگر ما - درعوضِ تحقیرِ مگس‌ها - در این سال‌ها روزِ ملیِ مگس را گرامی می‌داشتیم، مگس‌ها این‌چنین از جامعهٔ فلسفیِ نحیفمان انتقام نمی‌گرفتند. (به عنوان نمونه‌ای از تحقیر مگس‌ها نگاه کنید به بخشِ پایانیِ نوشتهٔ حسین شیخ‌رضایی.)