۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

احتضار يا چرت زمان در آفتاب عصرگاهي

"اگر دلت نمي خواد روي خودت بالا بياري و به لباست گند بزني اين فيلمو نبين" جي.دي.سلنجير - ناتور دشت

احتمالاً دماهاي خاصي كه هريك از ما مي شناسيم از تعداد انگشتان يك پا بيشتر نيست. دماي يخ زدن و جوش آب را بلديم. دماي طبيعي بدن انسان را بلديم. علوم و مهندسي خوانده ها شايد دماي صفر مطلق را هم بدانند. دمايي كه در آن وزارت كار بايد دستور تعطيلي محل هاي كار را بدهد نيز بد نيست بدانيم. بعضي از آن هايي هم كه با رمان علمي تخيلي معروف ري بردبري (Ray Bradbury) آشنا هستند شايد فكر كنند دماي سوختن كاغذ 451 درجه فارنهايت است. داستان رمان "فارنهايت 451" جامعه اي لذت گرا را در آينده به تصوير مي كشد كه هر نوع تفكر نقادانه در آن ممنوع است. خبري از كرسي هاي دانشگاهي خطرناك نيست و نگهداري كتاب ممنوع است. هر كس را هنگام كتاب خواندن دستگير كنند به بازداشتگاه/آسايشگاه رواني مي فرستند. وظيفه "آتش نشانان" سوزاندن كتاب هايي است كه پيدا مي كنند. قهرمان داستان يكي از همين آتش نشانان است كه در دفاع از ارزش هاي سياسي حكومت دست به كتاب سوزان مي زند. در يكي از روزهاي مأموريت است كه او شاهد سوختن زني به همراه كتاب هايش مي شود و تصادفاً جمله اي از يكي از كتاب هاي پيرزن را مي خواند: "زمان در آفتاب عصرگاه چرتش گرفته بود" و كتاب را بر مي دارد. مرگ دلخراش آن زن و مطالعه كتاب، علاقه به آزاد انديشي را در او بيدار مي كند. از آتش نشاني بيرون مي آيد و گروهك زيرزميني كتابخوانان را پيدا مي كند. اين ها كساني هستند كه هريك كتابي را تماماً از بر كرده و به اين ترتيب مانع نابودي آثار بزرگ تاريخ انديشه بشري شده اند. رمان بردبري از اين جا به شكلي كاملاً علمي-تخيلي پيش مي رود و درباره كشمكش، نبرد و نهايتاً نابودي هر دو گروه است.
من در مورد اين كه در آينده نزديك دانش آموختگان علوم انساني بايد چه كتاب هايي را از بر كنند صحبتي ندارم (گرچه اين سؤال شخصي جالبي براي هريك از ما مي تواند باشد). نكته مهم در اين جا اين است كه دماي سوختن كاغذ 451 درجه فارنهايت نيست! بلكه 451 درجه سلسيوس (معادل 842 درجه فارنهايت) است، اما برادبري فكر كرده حضور فارنهايت در عنوان كتاب جالب تر است (و به نظر من كاملاً هم حق داشته است).
انتخاب عنوان مقاله بسيار مهم است. استفاده از عنوان يك فيلم در ابتداي يك مقاله، كليشه اي است كه اين روزها در كار مقاله نويسي جا افتاده است. يكي از دوستان مستندساز من، كه از قضا "جشنواره" سينما حقيقت را هم تحريم كرده، برايم توضيح داد استفاده از عناوين فيلم ها در عناوين مقاله ها دست كم به دو صورت ممكن است: يكي فقط استفاده از معناي عبارت عنوان فيلم است، بي آن كه متن مقاله هيچ ارتباطي با محتواي آن فيلم داشته باشد. مثل مقاله اي با عنوان "راه رفتن مرد مرده" كه قرار است بگويد فلاني چند صباحي است كه ديگر آن كاري را كه در زماني قبل (مثلاً زمان حياتش) مي توانست انجام دهد، ديگر نمي تواند انجام دهد، بهتر است انجام ندهد، نبايد انجام دهد يا اصلاً انجام دادنش غريب و دور از ذهن است. در اين مقاله، في المثل هيچ اشاره اي به محتواي فيلم "محتضر" به كارگرداني تيم رابينز وجود ندارد كه در واقع فيلمي تأثيرگذار عليه قتل دولتي –يا همان مجازات اعدام- است. از اين منظر، وضع اين مقاله مشابه بسياري از مقاله هاست كه در اين سال ها با عنوان "شايد وقتي ديگر" چاپ شده اند. اما نوع دوم استفاده از عناوين فيلم ها آن دسته اي است كه به تحليل محتوايي ، روانكاوانه و زيبايي شناسانه فيلم هم در متن مقاله ارجاع مي شود و فيلم صرفاً وظيفه فراهم كردن عنوان مقاله را به عهده ندارد.
جهان لاروش را در نظر بگيريد. جهان لاروش (برگرفته از اسامي لاريجاني و سروش) جهاني است بسيار شبيه جهان ما، تنها با اين تفاوت كه نويسنده مقاله "راه رفتن مرد مرده"، در آن جهان، به جاي آن كه آخرين مطلب كتبي عبدالكريم سروش را موضوع بحثش قراردهد مطالب شفاهي محمدجواد لاريجاني را به چالش كشيده است. احتمالاً برگزيدن عنوان آن مقاله در جهان لاروش براي خوانندگان اين پست باعث فراغ خاطر باشد. اگر از موضع غير تحليلي براي آن مقاله كذايي، كه در جهان لاروش در قبال افاضات جواد لاريجاني نوشته شده،عنوان انتخاب كنيم، فكر مي كنم اقتباس هاي سينمايي نمايش نامه هاي تنسي ويليامز خوب از كار در آيند: "گربه روي شيرواني داغ" يا حتي "ناگهان تابستان گذشته". اما پيشنهاد من زميني به نويسنده لاروشي اين است كه عنواني را انتخاب كند كه ماجراي فيلم هم در آن نقش داشته باشد و به صرف معناي عنوان بسنده نكند. مثلاً "لاريجاني 451" كه مي تواند علاوه بر اشاره به ماجراي محدوديت انديشه در رمان، تلويحاً بر دماي سوت كشيدن مخ يا سوختن بعضي اندام هاي بدن انسان نيز دلالت كند. به اين ترتيب، اطلاع خواننده مقاله از دماهاي خاص، كه در ابتداي اين يادداشت ديديم بسيار محدود است، كمي افزايش پيدا مي كند. و اين چيزي نيست جز توليد علم بومي.

پي نوشت: معناي تحت الفظي Dead man walking شايد "مرد مرده راه مي رود" يا "راه رفتن مرده" باشد. اما اين عبارت در مورد مردگان نيست؛ در مورد انساني زنده است كه منتظر مرگ قريب الوقوع خويش مي باشد. "محتضر" يا "لب مرگ" تر جمه هاي بهتري هستند.

۱۴ نظر:

  1. سپاس فراوان از نويسنده‌ي اين يادداشت كاملن نامربوط به فلسفه‌ي علم.
    ديگر داشتيم از خواندن "چيزهايي به رنگ" مقاله‌ي "عجالتن" فلسفي در جهت توليد يك "تبارشناسي" جعلي براي يك "مزخرف‌گويي" درجه يك كلافه مي‌شديم.

    پاسخحذف
  2. از ساکنان دير مغان کمترين منم۴ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱:۰۰

    پيشنهاد من "گاو" است. هم فيلمش بومی است هم بعضی چيزها را خوب توصيف می کند.

    راستی دکتر نسرين عزيز؛ ظاهراً به اين نتيجه رسيده ايد که نان ای.پی.ام خوردن ندارد. لااقل به خوشمزگی نان "ايران" نيست.

    پاسخحذف
  3. 1) من الان چند باره دارم میگردم ببینم اهمیت این آقا در چیه که شما اینقدر بهش گیر میدین، هیچی پیدا نمیکنم، هر چند که از ظرافت و دقت گیر و همینطور از تصور استیصال گیرخورنده در مواجهه، به شدت بر ما خنده رفت
    به نظر من که میتونه این گیرها رو به عنوان سند افتخار آرشیو کنه

    2) دمای سوختن کاغذ حالا درسته که دقیقا 451F نیست اما قطعا به 451 خیلی نزدیک تره تا 842
    Handbook for the physical testing of paper
    Flashpoint - p406
    ifile.it/rbov63m/116261___0824746074.zip

    3)ناشناس جان " مزخرف گویی" که خودی بود، برادر

    4) من میخوام در آینده قرآن بشم (در موقعیت 451 البته)، برای همین میخواستم بدونم جزو کتب علوم انسانی میشه یا چی؟

    پاسخحذف
  4. ببخشید مجددا مزاحم میشم، فقط میخواستم تاکید کنم که من میخوام در آینده قرآن بشم، تازه اونم با "ترتیل"



    آخه تا از اینجا رفتم یاد یه خاطره نفرت انگیز از معلم رذل قرآن 14 سالگیم افتادم، گفتم یه حالی هم به اون بدم

    پاسخحذف
  5. من یه چیزی کشف کردم
    450C مربوط به ignition point
    و محدوده 450F تقریبی flash point کاغذه

    که اولی اشتعال "مستقل از" و دومی "در مجاورت" منبع حرارت خارجیه

    و با توجه به فیلم و شیوه سوزوندن کتابها، منظور بردبری قاعدتا دومی بوده که تخمینشم پر بدک نیست

    پاسخحذف
  6. دکتر استرنج لاو یا چگونه می‌توان بمب اتم را دوست داشت؟

    استانل کوبریک این فیلم را با بکار گیری طنزی تلخ در سال ۱۹۶۴ بر روی صحنه میاورد

    داستان فیلم روایت مسخره‌ای از مسابقه اتمی‌ بین آمریکا و شورویست

    که بخوبی کاریکاتور مسخره‌ای از بورکراسی این دو ابر قدرت را بنمایش می‌گذرد

    پاسخحذف
  7. محمود وحيد نيا دانشجوی نخبه ی رياضی دانشگاه شريف در حضور رهبر به انتقاد از وی پرداخت. بعضی از ما محمود رو ميشناسيم. همون دانشجوی مودب، لاغر و نسبتاً ضعيف و متفکری که بعضی از کلاسای فلسفه علم رو ميومد مينشست.

    پاسخحذف
  8. ضمن عرض "زنده باد محمود در هر حال"، این متن هم جای تامل داره

    محمود وحیدنیا: سلام،دوستان هیچ برخوردی با من صورت نگرفته،کمک کنید از پخش شایعات جلوگیری بشه.آنچه که گفته شد اعتقادات شخص من بود و تنها مایل بودم نزد شخص رهبری هم مطرح بشه و دوستانم تأیید خواهند کرد که نمی توان برچسب هیچ گروه و جنبش خاصی را به من زد.در ضمن نقل قولهایی که در سایت های رادیو فردا و موج سبز آزادی و پیک نت به من نسبت داده شده اند غلط های آشکاری دارند و شخصا تا به حال نزدیک ترین مطالب به صحبت هایم را در سایت الف دیده ام

    پاسخحذف
  9. محمود وحیدنیا: زنگها برای که به صدا در می آیند؟

    پاسخحذف
  10. محمود وحیدنیا: مردیکه زیاد می دانست!
    محمود وحیدنیا: مردیکه به زانو درآمد
    محمود وحیدنیا: یک هاف تایم در جهنم
    محمود وحیدنیا: مردی برای تمام فصول
    محمود وحیدنیا: کیل بیل!
    محمود وحیدنیا: ذهن زیبا
    محمود وحیدنیا: گام معلق لک لک
    محمود وحیدنیا: پرفشنال
    محمود وحیدنیا: بر باد رفته

    پاسخحذف
  11. محمود وحیدنیا: رم شهر بی دفاع
    محمود وحیدنیا: در بارانداز
    محمود وحیدنیا: collateral
    محمود وحیدنیا: much ado about nothing

    پاسخحذف
  12. با توجه به این که در سال اصلاح الگوی مصرف هستیم، لطفاً برای هر موضوعی فقط نام یک فیلم را انتخاب کنید. امیدواریم با هدفمند شدن کامنت ها بزودی شاهد جهش وبلاگ فلسفه علم به سوی مدیریت جهانی وبلاگ ها بشویم.

    پاسخحذف
  13. "اين چيزي نيست جز توليد علم بومي"

    از این قسمتش واقعاً لذت بردم.

    پاسخحذف
  14. 10 تجمع، 10:30 حرکت، 7 تیر

    پاسخحذف