۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

چیزی به رنگ پوپر (نه پاپر)

1- شماره پاییز و زمستان دوفصلنامه تخصصی فلسفه دانشگاه آزاد واحد علوم وتحقیقات تحت عنوان "پژوهشهای فلسفی" منتشر شد. البته خبر مال 2 ماه قبله اما...

2- مقاله دوست خوبمان آقای رضا علیزاده با عنوان "استنتاج از بهترین تبیین" و نیز دعوای پرویز ضیاء شهابی و سیاوش جمادی بر سر ترجمه کتاب "Sein Und Zeit"(بخش مهمی از دعوا سر ترجمه همین عبارت است) اثرهیدگر(هایدگر؟) میتواند از جذابیتهای این مجله باشد با اینهمه...

3- چیزی که شب گذشته مرا به خواندن صفحاتی از مجله ترغیب کرد مقاله ای بود با عنوان "سیر تحولات فلسفه علم از آغاز تا کنون، یک ارزیابی شتابزده" از علی پایا. جدای از اینکه سیری شتابزده در تحولات فلسفه علم از آغاز تا کنون بود مثل برخی نوشته های دیگری که از ایشان خوانده ام دقت کافی هم نداشت. یک مورد نه چندان مهم آن معرفی فایرابند به عنوان همکار کوهن بود و مخصوصا ذکر این عبارت که «فایرابند ... همچون کوهن معتقد به سنجش ناپذیری نظریه ها و پارادایمهای رقیب بود»(صفحه90، تاکید از من است). در همین عبارت کوتاه دو، سه اشکال ناخوشایند هست: یکی اینکه فایرابند اصلا کاری با مفهوم پارادایم ندارد(آنقدر که در حافظه دارم در کل کتاب "علیه روش" کمتر از انگشتان یک دست از این اصطلاح استفاده کرده است) دیگری اینکه سنجش ناپذیری ترجمه غلطی برای Incommensurability است به ویژه که ایشان گاهی کلمه قیاس ناپذیری را به جای آن به کار میبرد(البته این ترجمه ها رایج اند!). سوم اینکه ناهم مقیاسی (که ترجمه ای درست برای Incommensurability است) نزد کوهن و فایرابند تفاوتهای بنیادینی با هم دارد و بدین جهت عبارت"همانند کوهن" غلط انداز است. رابعا نه کوهن و نه فایرابند به این آسانی ها به این حکم تن نمی دهند که "نظریه های رقیب ناهم مقیاس اند". البته جمله سور ندارد و مهمله است ولی معنای عرفی آن تعمیم حکم به همه مصادیق مفهوم "نظریه های رقیب" است. اما نکته جذاب ماجرا...

4- پررنگترین فیلسوف در "سیر تحولات فلسفه علم، یک ارزیابی شتابزده" کسی نیست جز پوپر(که کم کم شاید بتواند فیلسوفی غیر از پاپر باشد!). ایشان در 4 صفحه محورهای اندیشه پوپر را آورده اند. به این کار ندارم که ایشان هم (عطف به مدعایم در پست قبلی) محور دوم را «قواعد علیه استراتژی اصالت قرار داد Conventionalism» نام گذاری کرده یا اینکه هدف علم را از دیدگاه پوپر در محور اول «کشف و تبیین حقایق جالب توجه درباره عالم(شامل آدمی و طبیعت)» نامیده و حتی به این هم کاری ندارم که در این مقاله علمی پژوهشی دقیقا در جاهایی که نیاز است بدون ارجاعات مناسب عقیده ای را که به هر فیلسوف نسبت داده مستند نکرده است (میدانید که شخصا دلنگران ارجاع نداشتن مقالات نیستم اما...بماند برای بعد). اما نتوانستم از این بگذرم که ایشان در بند دوم محور هشتم (تحت عنوان برخی آموزه های کلی روش شناسانه) یکی از آموزه های پوپر را «رئالیسم و رد نسبی گرایی» نامیده اند(صفحه86، تاکید از من است). بیایید فکری برای پاورقی «پاپر» در صفحات 141 و 142 منطق اکتشاف بکنیم که بعد از دفاعی جانانه از علم عینی و در عین حال عطف به جمله مشهور «تجربه در علوم عینی بر هیچ ستون پولادینی تکیه نزده است» آورده:

«وایل مینویسد:«...به نظر من، در این زوج متقابلین ذهنی – مطلق و عینی–نسبی، یکی از ژرف ترین حقایق معرفت شناختی حاصل از مطالعه
طبیعت مندرج است. هرکه طالب امر مطلق است ناگزیر است به ذهنی گرایی – خویشتن مداری
– تن دهد، و هرکه را شوق نیل به عینیت هست، از نسبی گرایی چاره
نیست
.» پیش از این آورده است «آنچه بی واسطه دریافت می شود، ذهنی و مطلق
است...؛ و از دیگر سو، جهان عینی که علم طبیعی در صدد تبلور بخشیدن به آن
است ... نسبی است
». بورن نیز مقصودش را به طرز مشابه بیان میکند... این
نظریه در اساس، نظریه کانت در باب عینیت است که به طرز عاری از تناقضی بسط یافته
است.» (تاکید از من است)

دوباره نصف شب شد و خوابم گرفته فقط به قول خبرنگارها :گفتنی است دکتر علی پایا از نافذترین چهره ها در مرکز سیاست گذاری علم و تکنولوژی جمهوری اسلامی ایران است.

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

راي ربايي

"هنر يا دزدي است يا انقلابي" – پل گوگن

Plagiarism را معمولاً به سرقت فكري، دزدي ادبي يا دستبرد علمي ترجمه مي كنند. جست و جوي من در وب گاه فرهنگستان و زبان براي يافتن وا‍ژه مصوب به جايي نرسيد و از اين عدم توفيق نتيجه گرفتم كه فرهنگستان هنوز فكري براي دزدي علمي و ادبي نكرده است. در ضمن پيوند فرخنده رئيس استكبارستيز فرهنگستان با آن گروه از "دانشجويان" كه از سوي نشريات معتبر علمي بين المللي در مظان دزدي انديشه قرار گرفته اند، اين نويد را مي دهد كه فرهنگستان (و ايضاً شوراي انقلاب فرهنگي) فعلاً كاري به چنين دزدي هايي نداشته باشد. از طرف ديگر اين ism آخر Plagiarism در اين روزگار جنگ سخت و نرم و آبكي ممكن است كار دستمان بدهد و در نتيجه نمي شود به اميد فرهنگستان دست روي دست گذاشت. با توجه به اين كه واژه لاتين Plagiarism هم ريشه با وا‍ژه آدم ربايي است، من راي ربايي – بر وزن چاي ربايي و به معناي انديشه دزدي – را پيشنهاد مي كنم، كه البته نبايد با رأي ربايي – به معناي سرقت آراء- خلط شود. از مزاياي اين معادل اين است كه باعث تداعي واژه لاي روبي به ذهن مي شود.
در حالت كلي، دائرت المعارف ها راي ربايي را اين گونه تعريف مي كنند: "راي ربا كسي است كه از زبان، افكار يا دستآوردهاي تحقيقاتي يك فرد بگونه اي استفاده يا تقليد كند كه گويي خود مبدع آن ها بوده است". مبتديانه ترين شيوه راي ربايي، در اثر يا در عصر اينترنت، چسب و قيچي الكترونيكي است. راي ربا موضوع مورد نظر خود را در اينترنت پيدا مي كند و همه آن قسمت هايي را كه نياز دارد كپي مي كند و در مقاله خود مي چسباند. در اين حالت راي ربا بايد شخصي شديداً تنبل و نسبتاً ابله باشد و البته يك جستجوي ساده در گوگل هم (به شرط آن كه اينترنت قطع نشده باشد) دست وي را رو مي كند.
شيوه پيشرفته تر راي ربايي اين است كه راي ربا محتواي آراي نويسنده اصلي را با جملاتي جديد بيان كند. مثلاً به جاي اين كه عيناً مانند ويتگنشتاين متقدم بگويد "زبان آينه جهان است" بگويد "جهان در زبان منعكس مي شود". متأسفانه، امروزه دانشگاه ها، ‍ژورنال ها و مراكز علمي مجهز به نرم افزارهايي هستند كه خيلي راحت مچ اين نوع راي ربايان را مي گيرند.
شكل ديگري از راي ربايي وجود دارد كه به آن خود راي ربايي گفته مي شود. در اين حالت نويسنده با تغيير دادن بخش كوچكي از مقاله اي كه پيشتر چاپ كرده است آن را به عنوان اثري بديع در جاي ديگري به چاپ مي رساند. در حوزه فلسفه تحليلي، نمونه چنين كاري –حتي از سوي مشهورترين فلاسفه- كم نيست. البته مطابق قوانين موجود اين نوع راي ربايي جرم محسوب نمي شود و شايد بيشتر عملي ناپسند به حساب آيد تا تقلب علمي. فشار به دانشگاهيان براي انتشار مقاله باعث شده است اين شكل از راي ربايي در اين سال ها افزايش چشمگيري داشته باشد. صورت ديگري از راي ربايي اين است كه راي ربا با تباني با محقق و نويسنده اصلي و با اذن و علم او مطلبي را به اسم خودش چاپ كند. در اين حالت هم اگرچه به نظر مي رسد جرمي رخ نداد باشد ولي مي توان از جنبه اخلاق پژوهش اين نوع ربايش را نيز مورد نكوهش قرار داد.
سوال ساده اي كه پيش روي ماست اين است: چرا راي ربا با يك ارجاع ساده اعلام نمي كند مرجع انديشه ها و ايده هاي به كار رفته در كل يا بخشي از نوشته اش متعلق به فرد ديگري است؟ و پاسخ بسيار ساده اين است: چون ديگر كسي چاپش نمي كند. هدف اين است كه موفقيت به نام راي ربا حك شود. راي ربا راي متفكر ديگري را مي دزد و با آن پز مي دهد. (شايد بتوان شباهت هاي معناداري بين موفقيت آكادميك ناشي از راي ربايي و موفقيت ورزشي از گذر دوپينگ برشمرد).
در طول تاريخ فلسفه، پيش آمده است كه فيلسوفي ديگري را متهم كند كه آراي او را ربوده است. براي مثال، برخي تامس كوهن را متهم كرده اند كه بخشي از انديشه هاي اصلي كتاب ساختار انقلابات علمي را از مايكل پولاني ربوده است، هر چند اين افكار را با الفاظي متفاوت از پولاني بيان كرده است.
اگر كسي ادعا كند كه راي ربايي مشكل ما نيست چه؟ ادعا كند بروز اين پديده ناگوار اجتماعي در جوامع منحط غربي ناشي از تبديل شدن محيط هاي علم اندوزي و خرد ورزي به سكوي پرشي براي موفقيت هاي سياسي و اقتصادي است و محملي براي تأمين مقاصد نازل بي مايگان فكري مي باشد و نشانه بن بست فكري انديشه و معرفت در جهان مادي مدار و زورگو است. جملاتي از اين دست را مي شود تحت عنوان "ازغديات" طبقه بندي كرد. اين ها جملاتي هستند كه حتي اگر بهره اي از حقيقت هم داشته باشند وظيفه اصلي شان گمراه كردن خواننده و شنونده است. راي ربايي در همه جا اتفاق مي افتد، البته در ميان مقاطع تحصيلي پايين تر بيشتر. در بسياري از كشورهاي جهان محيط هاي دانشگاهي قوانين سفت و سختي عليه راي ربايي اتخاذ كرده اند، هر چند به نظر مي رسد ايران از اين قاعده هم مستثني است. مي دانيم كه راي ربايي مشكل ما هم هست. شايد تنها موضع گيري آكادميك در قبال اين مسئله در ايران بلاگي باشد كه برخي از اساتيد دانشگاهي عليه تقلب علمي ايجاد كرده اند:
http://profs-against-plagiarism.blogspot.com

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

عجالتا

هوالحق
قبل از تفصیل ماجرا دو تا منبع معرفی میکنم برای کسانی که نمی دانم چرا فکر میکنند ماجرای هدف علم و نقش بنیادین آن در فلسفه علم را من از خودم درآورده ام(!) در حالیکه شاید بنیادی ترین آموزه پاپر باشد. در این دو منبع شما با ابعاد عمیقتری از ماجرا مواجه خواهید شد و چون که صد آمد نود هم پیش ماست.
1- فایرابند در 1962 مقاله ای مینویسد و برای اولین بار کلمه Incommensurability را به کار می برد. نام این مقاله Explanation, Reduction and Empiricism است. پاپر ادعا میکند که همه این حرفها را قبلا خودش گفته و با هم دعوایشان می شود که برای تفصیلش نه تنها می توانید به پاورقی خود فایرابند درمقاله اش (مجموعه مقالات فلسفیش را ببینید زیرا در ورژن اول مقاله این پاورقی موجود نیست) رجوع کنید بلکه تفصیل خواندنی آن را می توانید در کتاب Feyerabend's Philosophy نوشته Eric oberheim و نیز زندگی نامه خودنوشت فایرابند (Killing Time) بخوانید.
به راستی چه چیزی باعث می شود خاتم الفلاسفه ادعا کند همه آنچه فایرابند گفته بود را گفته (نگذارید به پای دغل بازیش لطفا). فایرابند شاگرد پاپر بود و پایان نامه اش را زیر نظر پاپر نوشته. می توانید چکیده ای از آن را در مقاله مفصل فایرابند تحت عنوان An Attempt at a Realistic Interpretation of Experience بخوانید و تعجب کنید.[یادم آمد که می توانید از اینکه من زیر نظر دکتر نسرین درباره فایرابند پایان نامه نوشتم هم تعجب کنید. اما گمانم چیزی که مرا به سوی دکتر نسرین کشاند این بود که هیچکدام برخلاف پاپر در فلسفه محافظه کار نبودیم. به راستی اگر نسرین نبود هرگز عظمت پوزیتیویسم را درنمی یافتم.]

2- پاپر و نوپاپریهایی مثل فایرابند، پوزیتیویستها و نیز کوهن را متهم به ذات گرایی در کشف گوهر علم میکردند. مثلا:
«... ضابطه ای را که من برای تمییز علم از متافیزیک آورده ام باید پیشنهادی برای مصالحه یا یک مواضعه دانست. چه بسا درباره ی شایستگی چنین مواضعه ای عقیده ها مختلف باشد. بحث و گفتگوی معقول بر سر چنین مسایلی فقط در میان کسانی باید برود که اهدافی مشترک داشته باشند. انتخاب آن اهداف در تحلیل آخر،منوط به تصمیم و توافق است و به صرف احتجاج عقلنی حاصل نمیشود. کسی که غایت علم را نیل به دستگاهی از گزاره های مسلم بدیهی الصدق می انگارد، مسلما پیشنهاد مرا نمی پذیرد... اهدافی که من در ذهن خود برای علم قایلم، غیر از اینهاست. اما به هر حال نمی کوشم که برای توجیهشان، آنها را اهداف حقیقی و ذاتی علم قلمداد کنم. این کار یعنی طرح نادرست مطالب و افتادن در دام تعصب پوزیتیویستی...»
برای دیدن همین مضمون در معارضات کوهن و فایرابند رجوع کنید به نامه های فایرابند به کوهن که بعد از مرگ فایرابند توسط هوینینگن هون کشف و منتشر شد.

این فقره هم جالب است:
«قواعد روش علمی کدام است و فایده آنها چیست؟ آیا می توان نظریه ای مدون درباره روش شناسی ایجاد کرد و این قواعد را در آن جا داد؟
هر کس به این سوالات به نحوی جواب می دهد که با طرز تلقّیش از علم سازگار افتد. کسی که همچون پوزیتیویستها تصور می کند علم تجربی دستگاهی از گزاره هاست که باید به معیارهایی منطقی، از قبیل معناداری یا اثبات پذیری وفا کند، جوابی دارد بسیار متفاوت با جواب کسانی (همچون من)...من برآنم تا قواعد یا ضوابطی به دست دهم که در طریق پژوهش یا اکتشاف علمی (به معنایی که در اینجا مورد نظر است)، راهنمای دانشمندان باشد.»
3- چه باک که گفتم دو منبع معرفی میکنم (و تازه وقتی شروع کردم به نوشتن می خواستم دومی دعواهای پاپر باشد با کوهن که در دو مقاله که هر دو به فارسی ترجمه شده متجلی است. آنجا، هم کوهن و هم پاپر بر وجوه مشترک جالبی از افکار شان تاکید میکنند. حد صحت این شباهتها البته بحث دقیقتری می طلبد که در آن دو مقاله نیامده). میخواهم یک نشانی دیگر هم بدهم. تفاوت مهم پاپر با پوزیتیویستها و نیز فایرابند و کوهن این است که او عمدتا و در وهله اول میخواهد بداند کدام گزاره ها را باید رد کرد و کدام را بایستی پذیرفت. به همین خاطر شروع بحث او از سه راهی فریز است. سه راهی فریز(محسوسات بالذات، تسلسل، جزم) کلا مربوط به پذیرش و رد گزاره هاست و کاری با معنای گزاره ها یا مفاهیم و نیز تغییر این معانی در نظریه های مختلف (CONTEXTUALISM) ندارد. (منطق اکتشاف علمی، 1384، صفحه 120). در نتیجه علم برای او مجموعه ای از گزاره هاست که ما مطابق روش پیشنهادی او می پذیریم. از سوی دیگر این روش مطابق دو بند بالا وابسته یا متناسب با تصمیم و مصالحهجامعه علمی است. نتیجه مستقیم: مجموع گزاره های مذکور (من در مقاله روزنامه گفته بودم محتوای علم) وابسته به هنجارها و روشهایی است که ما پذیرفته ایم. معقولیت این روشها نیز (مطابق نقل قول اولی که آوردم) وابسته به هدفی است که ما برای علم بر میگزینیم.
اینها را نباید از توافقی بودن گزاره های پایه جدا دید. حرف خاتم الفلاسفه این است که هیچ گزاره ای حتی گزاره های پایه را نمی توان بر اساس مشاهدات و محسوسات بالذات پذیرفت یا رد کرد. آنها تنها می توانند مورد توافق جامعه علمی قرار گیرند.[به اشکالاتی که به این نظریه میتوان گرفت و گرفته ام فعلا کاری ندارم]. در همین زمینه:
«در همین آغاز اذعان میکنم که کسب "معرفت راجع به امور واقع"، فقط از راه مشاهده میسر است ... لیکن این دریافت ما، و معرفتی که کسب کرده ایم، مجوز تصویب یا تثبیتهیچ گزاره ای نیست.» (همان، ص125)
«پذیرش گزاره های پایه، منوط به توافق یا عزم عالمان یا قبول آنهاست: از این جهت گزاره های پایه ازجنس مواضعات به حساب می آیند». قاعده این مواضعه همان روش علمی نزد پاپر است که تابع هدف جامعه علمی است: «چنان عزمی از شیوه قاعده مند پیروی می کند ... در هر علمی، باید نظرگاه داشت و مسائل نظری .
اصولا توافق بر سر رد یا قبول گزاره های پایه، در اثناء کاربرد تئوریها حاصل می شود: بلکه نیل به توافق، خود بخشی از کاربرد و امتحان هر تئوری است. توافق بر سر گزاره های پایه، مانند دیگر افعال ارادی، فعلی است غایتمند که ملاحظات نظری بسیار مسیرش را رقم می زند. » (همان، ص135و136)
«(1) استعمال لفظ مبنا کنایت آمیز است: مبنا هیچگاه محکم نیست. (2) نظرگاهی که اختیار کرده ام واقع گرا و عینیت گراست: کوشیده ام تا امتحان آمیخته به نقد را به جای ادراکات، مبنا قرار دهم. (3) دریافتهای مشاهداتی ما هرگز ورای حد امتحان نیستند؛ و همیشه از تئوریها آبستند. (4) "گزاره های پایه" در نزد ما "گزاره های آزمونی" اند و همچون تمامی زبان از تئوریها آبستند (حتی زبانهای به اصطلاح "پدیداری" نیز که عباراتی از قبیل "اینک اینجا سرخ" را مجاز می شمارند، از تئوریهایی درباره زمان و فضا و رنگ آبستن اند.) (آخر فصل پنج)
دیگه خسته شدم، نصف شبه بریم بخوابیم.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

درباب مزخرف گويي

هري فرانكفورت يكي از مهمترين فلسفه اي است كه در اين سالها در باب اخلاق در سنت فلسفه تحليلي مطلب نوشته است. او دكترايش را از دانشگاه جان هاپكينز در سال 1945 دريافت كرده (لازم به تذكر است كه پيش از دريافت دكترا، ليسانس هم داشته) و پيش از بازنشستگي (واقعاً) در دانشگاه پرينستون مشغول به تدريس بوده است.
سنتاً دو شرط براي اسناد مسئوليت اخلاقي در انجام يك عمل به يك فرد ضروري به نظر مي رسيده است. اول اين كه آن فرد به راستي مسبب يا علت وقوع آن عمل باشد و ديگر اين كه در انجام آن عمل مختار بوده باشد. معمولاً نيز اختيار اين گونه توضيح داده مي شود كه شخص بتواند (يا مي توانست) جز آن عمل كار ديگري هم انجام دهد. فرانكفورت در مقاله اي كلاسيك كه به سال 1969 در ‍ژورنال فلسفه به چاپ رساند (و البته تا اين لحظه هم به سرقت آكادميك متهم نشده است) با طرح يك آزمايش فكري در ضرورت شرط دوم ترديد وارد مي كند. لب كلام او اين است كه حتي اگر شرايط به شكلي طراحي شوند كه خروجي رفتاري يك شخص، چه تصميم به كاري داشته باشد چه نداشته باشد، ثابت بماند، باز هم او در حالتي كه واقعاً تصميم به انجام عمل گرفته است مسئول است. براي روشن شدن بحث مثال مي زنيم. يك جامعه غيرآزاد را تصور كنيد (مي دانم براي ما كه در آزادترين كشور جهان زندگي مي كنيم، اين كار سختي است). فرض كنيد در اين جامعه انتخاباتي برگزار مي شود ، در حالي كه نتيجه آن از پيش تعيين شده است (بله، اين هم فرض طاقت فرسايي است، لطفاً تحمل كنيد). در واقع چه راي دهندگان به نامزد مورد نظر حكومت راي دهند چه ندهند او انتخاب مي شود. اما نكته فرانكفورت اين است كه در حالتي كه را ي دهندگان واقعاً به او راي دهند مسئول اين انتخاب هستند و اگر راي ندهند مسئول نيستند (هرچند خروجي در هر دو حالت يكي است). پس ممكن است شما چاره اي جز انجام آن عمل كه انجام داده ايد نداشته باشيد ولي اين موضوع لزوماً مسئوليت اخلاقي را از شما ساقط نمي كند.
فرانكفورت از آن دسته فلاسفه اي است كه (مانند كارل پاپر مشهور به خاتم الفلاسفه) اعتبار، شهرت و ثروتي براي خود در خارج از دانشكده ها و حلقه هاي فلسفه تحليلي كسب كرده است و البته مانند بسياري از فلاسفه و غيرهم اين موقعيت را مديون مزخرف گويي است. او مقاله اي درباره مزخرف گويي نوشت و سپس آن را در سال 2005به صورت كتابي منتشر كرد كه به يكي از پرفروش ترين كتاب هاي آن روزها تبديل شد. در اين كتاب-مقاله فرانكفورت مفهوم مزخرف گويي را معرفي و تحليل مي كند.
نكته اصلي فرانكفورت اين است كه گرچه دروغگو (منظور هيچ شخص يا روزنامه اي نيست) عامدانه حقيقت را وارونه جلوه مي دهد و از اين رو نوعي تعهد حداقلي به حقيقت دارد مزخرف گو كوچكترين توجهي به حقيقت ندارد و حتي لزومي ندارد همه حرف هايش نادرست باشند. همه هم و غم مزخرف گو تحت تأثير قرار دادن مخاطب، فتيله پيچ كردن مخاطب، ضربه فني كردن مخاطب، ناك اوت كردن مخاطب، مقهور و مرعوب و منكوب كردن مخاطب است.
مزخرف گويي يكي از برجسته ترين جنبه هاي فرهنگي است كه ما در آن زندگي مي كنيم (اين جمله نقل قول مستقيم از فرانكفورت است و مدلول "ما" در عبارت "فرهنگ ما"، افراد منحطي چون خود اوست. اما صفحه كليد من دچار مشكل شده است و علامت " را نمي زند در نتيجه مجبور شدم اين جمله را خارج از " قرار دهم). هريك از ما سهم خودمان را در مزخرف گويي ايفا مي كنيم و البته تقريباً همه مان معتقديم توانايي تشخيص اين را داريم كه چه كسي مزخرف مي گويد. اما با اين حال يك نظريه منسجم درباره اين كه شر و ور يعني چه، چه كارايي دارد و چگونه نقش خود را در مناسبات اجتماعي ايفا مي كند نداريم. به دست دادن چنين نظريه اي به كمك بصيرت هاي فلسفي، روان شناختي، اجتماعي و تاريخي كاري است كه فرانكفورت در اين كتاب كرده است (و از قبل آن هم پول خوبي نصيبش شده).
مزخرف گو آگاهانه قواعد حاكم بر گفتگو را تغيير مي دهد و آن را به صورتي در مي آورد كه ديگر بحث از درستي و نادرستي محلي از اعراب نخواهد داشت. حتي جايي براي صدق نسبي يا ساخت حقيقت هم نمي ماند و موضوع ديگر اين نيست كه چيزي كه براي فردي درست است شايد براي فرد ديگري درست نباشد. ماجرا اين است كه هنگام مزخرف گويي قرار نيست حقيقت براي هيچكس – و از جمله مزخرف گو – روشن شود.
پرسش مهمي كه فرانكفورت مطرح مي كند اين است كه شرح با كفايتي از مفهوم مزخرف گويي تا چه حد وابسته به حالات ذهني گوينده است. مطابق برخي نظريه ها، ابراز يك گزاره نادرست شرط لازم در دروغ گفتن است؛ اما نظريات ديگري هم هستند كه ادعا مي كنند اگر گوينده باور به درستي گزاره اي داشته باشد و نقيض آن را ادا كند (مستقل از اين كه گزاره يا نقيضش كدام واقعاً درست است) دروغ گفته است. آيا همين وضعيت درباب مزخرف گويي هم برقرار است. آيا آن چه گفته هاي فردي را تبديل به چرت و پرت مي كند حالات ذهني اوست؟ تلاش او در مجاب كردن ديگران به جاي درگير شدن در يك مكالمه واقعي براي روشن شدن حقيقت؟
فرانكفورت به نكته اي در نحوه نوشتن ويتگنشتاين اشاره مي دارد. ويتگنشتاين از قول شاعري نقل مي كند كه سابق بر اين، معماران در كار قسمت هاي خارج از ديد عمارات همان دقتي را به خرج مي دادند كه در سردر و نما، چون بر اين باور بودند اگر چه كسي آن جاها را نمي بيند خدا كه مي بيند (از قرار در بعضي بلاد تعداد خداترسان رو به نزول گذاشته است). ويتگنشتاين اين قطعه شعر را شعار خود قرار داده است. در يك مقاله، كتاب، فيلم، سخنراني يا گفتگو هدف تنها به كرسي نشاندن جمله آخر نيست. از مزخرف گويي در هر قسمتي از نوشته و كلام بايد پرهيز كرد. چنان كه زماني فانيا پاسكال به او مي گويد "من مانند سگي كه زيرش گرفته باشند حالم گرفته است" و ويتگنشتاين دلخورانه پاسخ مي دهد: "مزخرف نگو! تو كه نمي داني حال سگي كه زيرش گرفته اند چگونه است" (مثل اين كه كليد " دگرباره كار مي كند). ويتگنشتاين، فابيا رابه دروغگويي متهم نمي سازد بلكه به او گوشزد مي كند از چيزي كه نمي داند صحبت نكند. آسمان و ريسمان به هم نبافد. چيزهاي بي ربط را به هم گره نزند. راست و پوست كنده بگويد به چه فكر مي كند و دليلش براي اين ادعا چيست.

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

Surprise Test

فرض کنید در کلاس فلسفه علم 1 ثبت نام کرده اید . این کلاس هفته ای سه روز در روزهای شنبه ، دوشنبه و چهار شنبه تشکیل می شود . یکی از این روزها استاد تان به شما اطلاع می دهد که هفته آینده بدون اطلاع قبلی از شما امتحان خواهد گرفت ( بخوانیمش امتحان سورپرایز ) . بعلاوه شما را از اهمیت آن مطلع می سازد و به شدت توصیه می کند که برای امتحان آمادگی پیدا کنید . خوشبختانه فلسفیدن در این مورد به شما کمک خواهد کرد که اثبات کنید " امتحان سورپرایز " امکان ندارد و می توانید با نفس راحت به زندگی خود ادامه دهید . استدلال بدین گونه است :
امتحان سورپرایز نمی تواند در روز چهارشنبه باشد چرا که اگر از روز شنبه و دو شنبه جان سالم بدر برده باشید ( یعنی امتحان برگزار نشده باشد ) روز سه شنبه به طور قطع خواهید دانست که فردا امتحان دارید و بنابراین سورپرایز نخواهید شد .
اما امتحان سورپرایز در دوشنبه نیز نمی تواند باشد زیرا اگر از شنبه جان سالم به در برده باشید و با بخش اول استدلال موافق باشید ( مبنی بر اینکه امتحان سورپرایز در چهارشنبه نمی تواند باشد ) آنگاه روز یکشنبه خواهید دانست که فردا امتحان است و سورپرایزی در کار نخواهد بود .
اما اگر هر دو اطلاعات قبلی را داشته باشید امتحان در شنبه نیز سورپرایزتان نخواهد کرد چرا که با توجه به اینکه امتحان در دوشنبه و چهارشنبه نمی تواند امتحان سورپرایز باشد شنبه تنها گزینه ممکن است و آن هم سورپرایز کننده نیست .
تعداد روزهای مذکور( که در این مورد 3 بود ) را به هر عدد دلخواهی تعمیم دهید استدلال بر قوت خود باقی است ( کافی است به استقرا بر تعداد مذکور متوسل شوید )
من وشما بارها از امتحاناتی که به نوعی از آنها اطلاع کلی قبلی داشته ایم سورپرایز شده ایم .
کجای کار می لنگد ؟؟؟
پی نوشت : این یک مورد از پارادکسهای معرفتی ( در مقابل پارادکس منطقی ) است که به Surprise Test معروف است . می توانید به دایره المعارف استانفورد مراجعه کنید و کلی پارادکس از این دست ببینید . به این فکر کنید که چه تفاوتی بین این پارادکس و پارادکس راسل یا دروغگو وجود دارد ؟ وضعیت تناقض آمیز در امتحان سورپرایز از چه چیز ناشی می شود؟

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

مقاله ای از علیرضا شفاه

امروز مصطفی بهم خبر داد که علیرضا شفاه (از بچه های فارغ التحصیل فلسفه علم شریف) مطلبی رو تو روزنامه ایران درباره­ی عبدالکریم سروش نوشته و گفت که قصد داره اون رو تو وبلاگ بذاره تا مورد بحث قرار بگیره. موضوع ماله 8-9 روز پیشه، ولی من چون نه ارادتی به عبدالکریم سروش دارم و نه علاقه ای به روزنامه ایران، طبعاً از جریان بی خبر بودم. ولی چون به علیرضا هم ارادت دارم و هم علاقه، بلافاصله رفتم مطلب رو پیدا کردم و اون رو خوندم. قصد دارم چیزی دربارش بنویسم و رو وبلاگ بذارم ولی ترجیح دادم اول خودش رو اینجا بذارم تا بچه هایی هم که احتمالاً اون رو نخوندند بتونند بدون این که مجبور بشوند به سایت روزنامه ایران برند یه نگاهی بهش بیندازند:
----------------------
روزنامه ایران- علیرضا شفاه- سه شنبه 23 شهریور 1388

سخني با آموزگار از دست رفته، عبدالكريم سروش
راه رفتن مرد مرده
خوشم آمد به هوشت كه هنوز هم كه هنوز است نمي‌روي زير بار اينكه آنچه مي‌خواهي غير از آن چيزي است كه دينداران و مؤمنان مي‌خواهند. چنان گلوي قلمت را صاف مي‌كني و شق و رق مي‌نويسي كه بندگان خدا خيال مي‌كنند نسخه ايراني پاپر- حضرت آقاي سروش- واقع‌الامر پي مدينة‌النبي (و نه جامعه مدني) است و خب خودت مي‌گويي «جامعه اخلاقي» و چه اسم خوبي هم! بخصوص اگر به مرحمت سر و صداهاي اين ده ــ بيست ساله، پاپر خوانده باشيم و درست و درمان خوانده باشيمش، مي‌فهميم منظورت چيست. بايد در مايه‌هاي كانونشناليسم پاپر باشد آنجا كه «هنجارها» بنياد «وقايع»اند و نه برعكس!
اين يكي از آموزه‌هاي پاپر نيست، همه آموزه‌هاي پاپر است: ميان تجربه‌ها و گزاره‌ها فاصله‌اي است كه پر نمي‌شود. «دليل صدق هر گزاره، خود بايد گزاره باشد. پس معلوم نشد كه حسيات كجا به گزاره‌ها پيوند مي‌خورد» (منطق اكتشاف علمي، 1384، علمي- فرهنگي، صفحه159).
تجربه بنياد محكم باورهاي ما نيست. به جاي آن باورهاي ما بر گزاره هاي هنجاري ايستاده است. تجلي اجتماعي اين معنا، تقدم قرارداد اهالي اجتماع بر باورهايشان است و پاپر مي‌گويد اين باورها همان «علم عيني» است: «پذيرش گزاره‌هاي پايه، منوط به توافق يا عزم عالمان به قبول آنهاست» (همان، صفحه135) «پذيرفتن و كافي شمردن وخرسند بودن به گزاره‌هاي پايه معلول دريافت هاي ما- بويژه دريافت‌هاي دروني ما- است.
ولي ما اين دريافت‌ها را دليل صدق گزاره‌هاي پايه نخواهيم گرفت. دريافت‌ها انگيزه رد و قبول گزاره‌ها هستند» (همان). به عقيده من نسخه(هاي) ايراني پاپر نهان روشي ويژه‌اي در طرح افكار خود بروز داده‌اند كه تنها با اهداف سياسي (و نه فلسفي‌شان) هماهنگ بوده، برخي از افكارت را صريح مي‌گويي وبرخي را مضمر و حتي گاهي لازم است در اين باره از حد بگذراني. مثلاً همين بدگويي از پرداختن به انگيزه‌ها به جاي نقد محتواي كلام كه ديگر از «كفر ابليس» مشهورتر شده را در نظر بگيريد. يا انتقاد از ايدئولوژي را؛ در هر دو مورد- حضرت استاد!- طوري سخن رانده‌ايد كه گويي ايدئولوژي و انديشيدن در حوزه انگيزه‌ها و «اهداف» بد است و در عالم مورد اشاره خاتم‌الفلاسفه هيچ كس مبتني بر انگيزه و هدف و ايدئولوژي سخن نمي‌گويد و عمل نمي‌كند. اگر اينها را از سر صدق گفتي و خيال مي‌كني كه حضرت پاپر حسيات را به گزاره‌هاي پايه مربوط كرده و اينها را بنياد «علم عيني» گذارده كه رجوعتان مي‌دهم دوباره نگاهي به پاورقي صفحه 49منطق اكتشاف علمي بياندازيد: «البته در اسم‌گذاري مناقشه نيست. هنگامي كه اسم تازه «گزاره پايه» را وضع كردم، قصدم فقط آوردن لغتي بود كه معناي «گزاره ادراكي» را تداعي نكند. مايه تأسف است كه ديگران به سرعت آن را برگرفتند و دقيقاً براي القاي همان معنايي به كار بردند كه من از آن پرهيز داشتم.»
اما گمان نكنم قلم شما چندان روي سهو بچرخد. شما مي‌دانيد كه پاپر به حضور پررنگ هنجارها وايدئولوژي‌ها در هر معرفتي و در عمل انساني ما تأكيد مؤكد داشت و حتي محتواي علم را تابع «هدفي» مي‌دانست كه جامعه عالمان برمي‌گزيند.
شما بهتر از هر كسي مي‌دانيد كه پاپر در دوره‌اي حتي گفت‌وگو ميان آدم‌هاي با اهداف و اغراض متفاوت را ممكن نمي‌دانست. از اين صريح‌تر؟: «بي‌پرده مي‌گويم كه در تنظيم پيشنهادهاي ياد شده، در كنه ضمير خويش از بعضي داوريهاي ارزشي، متأثر بوده‌ام و جانب برخي مرحجات را نگه داشته‌ام» (همان، صفحه 52 و 53) و يا اين فقره: «بحث و گفت‌وگوي معقول بر سر چنين مسائلي فقط در ميان كساني بايد برود كه اهدافي مشترك داشته باشند. انتخاب آن اهداف در تحليل آخر منوط به تصميم و توافق است و به صرف احتجاج عقلاني حاصل نمي‌شود.» (همان، صفحه52)
نهان روشي شما تنها راهي است كه خود را با آن خالي از داوري‌هاي ارزشي و حق مطلق و مطلق حق جلوه دهيد و علي‌رغم سخن گفتن از تفكر انتقادي هر مخالفي را فاشيست و ديكتاتور و علم ناشناس و نادان خطاب كنيد. به علاوه با همين نهان روشي است كه افكار خود را هماهنگ با ايمان جا‌مي‌زنيد. در حالي كه نهايت و نقطه ثقل افكار مراد شما – جناب خاتم‌الفلاسفه، كارل ريموند پاپر را مي‌گويم – قراردادگرايي و در خوش‌بينانه‌ترين حالت «تفكر انتقادي» و تقابل با جزميت است. آري از جهتي سخن شما دروغ نيست و با دستگاه فكري پاپر هم سازگار است. همانگونه كه خود پاپر هم به ما مي‌آموزد اين ايمان به ارزش‌ها و اعتقاد به هنجارهاست كه پايه باورها و واقعيات علمي و اجتماعي و... را مي‌گذارد. پس بايد لااقل معلوم كرد ايماني كه شما مي‌گوييد، ايمان به چيست؟ ايمان به سكولاريته و آزادي به معناي مدرن آن يا ايمان به خدا به معنايي كه محمد(ص) هزار و چهار صد سال پيش از آن سخن گفت؟
شما به واسطه اين نهان روشي آدم‌هاي زيادي را فريفته‌ايد. آدم‌هايي كه گمان مي‌كردند با پيروي از اين افكار شما سر از دعاي سحر درمي‌آورند اما به كار ديگر افتادند و اين توهم من نيست برخي از اين آدم‌ها را من مي‌شناسم و با برخي از آنها هم دوست و رفيق بوده و هستم و اگر خواستيد محض نمونه مي‌توانم ليستي از اسامي افرادي كه چنين شدند برايتان ارسال كنم!
شما كار خود را كرده‌ايد و تا اندازه زيادي الهام‌بخش دوره جنيني سكولاريته ايراني بوده‌ايد. اكنون اين جريان دندان درآورده و نيازش از شير سينه‌هاي افكار شما برطرف شده است. اما شما مانند مادري كه پس از استقلال فرزندانش احساس بيهودگي مي‌كند، دست از سر اين طفل برنمي‌داريد. مي‌خواهم پيامي را كه سالياني نه چندان دور چند تا از رفقاي سكولار و در عين حال فرهيخته‌ام به گوش من خواندند، به گوش شما هم بخوانم: «سروش ديگر تمام شده». اين واقعيت تلخي است كه شما آن را بهتر از هر كس مي‌دانيد و اگر نمي‌دانيد به شما بگويم كه در ميان دوست و دشمنتان جمله معروفي است. تقريباً مي‌توانم به شما اطمينان بدهم كه هيچ روشنفكر سابقه‌داري ديگر نمي‌تواند از افادات و آموزه‌هاي فلسفي جنابعالي نشاطي بگيرد.
آموزه‌هاي شما براي جريان سكولار همان قدر خالي از برانگيختگي فكري شده (كاري به هيجانات سياسي و ادبي نوشته‌هايتان ندارم) كه مقالات مذهبي دهه شصت‌تان براي«امت شهيدپرور». حتي ديگر انگيزه‌اي براي بنيادگراها نمانده تا به كتاب قبض و بسط تئوريك، «ناسزا» بگويند.
به محض آنكه مجتهد شبستري در نشريه مرحوم مدرسه چيزهايي فلسفي– كلامي در باب وحي و قرآن گفت كه جنجالي آفريد و نام او را بر سر زبان‌ها انداخت، شما بلافاصله با خبرنگار هلندي گفت‌وگو كرديد و حرف‌هاي مشابهي (بدون ذكر مقدمات فلسفي – كلامي!) گفتيد كه از قافله عقب نمانيد. قبل‌ترش هم كه به اعتقادات مردمان درباره «مهدي(عج)» آويخته بوديد و بعدتر هم كه فضاي سياسي آماده جنجال شد، خود را طرفدار كانديداتوري «كروبي» كرديد (كه موضعي عجيب باشد!) و بعد هم به نظريه ولايت فقيه ناسزا گفتيد و حالا هم... آنچه شما از دست داده‌ايد – حضرت استاد! – با جنجال برنمي‌گردد. «شما ديگر آموزگار هيچ كس نيستيد، هرچند كه براي فراموش نشدن داريد خود را به فرمانده چريك‌ها تبديل مي‌كنيد.»

سلام

از این به بعد این وبلاگ جانشین وبلاگ فلسفه علم می شه که مطالبش توسط جمعی از بچه های گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف (اعم از استاد و فارغ التحصیل و دانشجو) به روز می شه. البته از نویسنده های وبلاگ درخواست می شه که تا اطلاع ثانوی مطالبی رو که روی این وبلاگ (که وبلاگ اصلیه) قرار می دهند، روی وبلاگ قدیم نیز به روز کنند. در ضمن نویسنده های وبلاگ قبلی اگه هنوز هم مایلند روی وبلاگ جدید مطلب بنویسند می تونند یه ایمیل به من بزنند تا براشون رو این وبلاگ هم اکانت درست بشه. ممنون