۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

فلسفه ذهن در جهان سوم - قسمت پنجم

"روشنگری همانا به در آمدن انسان است از حالت کودکی‌ای که گناهش به گردن خود اوست. کودکی يعنی ناتوانی از به کار گرفتن فهم خود بدون راهنمايی ديگران و اگر علت اين کودکی نه فقدان فهم، که نبود عزم و شجاعت در به کارگيری فهم خود بدون راهنمايی ديگران باشد، گناه آن به گردن خود انسان است. شعار روشنگری اين است: Sapere aude!، جسارت آن را داشته باش که فهم خود را به کار گيری!" روشنگري چيست؟ - منسوب به ايمانوئل كانت

خبر رسيده است كه رئيس سازمان مطالعه و تدوين كتاب هاي علوم انساني دانشگاه ها در ايران از تجديد نظر محتوايي در هشتاد كتاب خبر داده است و اعلام كرده اين كتاب ها بايد بررسي شوند تا موارد ابتذال و سخناني برخلاف فرهنگ كشور ما در آن ها وجود نداشته باشند. من شخصاً اين خبر را به فال نيكو مي گيرم چون هميشه بر اين نظر بوده ام كه مواردي مبتذل (نظير يگانه انگاري غيره قاعده مند)، وقيح (نظير برهان اتاق چيني) و مستهجن (نظير توصيف جهان ممكني از ضرورت) اين روزها در كتب فلسفه مثل نقل و نبات يافت مي شود. به همين منظور دست به ويرايش مجدد مقاله روشنگري چيست زدم؛ مقاله اي كه كانت در آن در مورد رابطه تفكر و روشنگري صحبت مي كند. متن تصحيح شده به شرح زير است:

روشنگري چيست؟
جهل و غرور دلايل اصلي اين است كه چرا بخش بزرگي از مردم، كمي پس از آن كه طبيعت ايشان را به بلوغ طبيعي رسانده در طول زندگي شان هم به دنبال بلوغ فكري مي گردند، و اجازه نمي دهند ديگران براي ايشان تصميم بگيرند و به جايشان فكر كنند. هر بچه اي مي داند كه بهتر است بزرگترهايش برايش تصميم بگيرند، و عجيب است كه بعضي بزرگان به اندازه بچه ها هم نمي فهمند. به راستي آدمي چه راحت صفاي كودكي اش را از دست مي دهد. اگر كتابي داشته باشم كه همه حقايق را در خود داشته باشد، و مرشدي كه كار وجدان را انجام دهد و حكومتي كه خير و صلاح اين دنيا و آن دنياي مرا از خودم بهتر بداند، ديگر به جز لجبازي چه دليلي مي توانم ارائه كنم كه بگويم مي خواهم خودم براي خودم بفهمم، تصميم بگيرم و زندگي كنم. چه ابله است كسي كه وقتي ديگران مي توانند به جايش تصميم بگيرند وقت و انر‍ژي خود را در اين كار كسالت بار هدر مي دهد. وقتي مي دانيم تنها رفتن چه خطرها دارد باز هم عده اي مهجور، تهي مغزانه سعي دارند از زندان فراتر روند.
از اين رو آدمي بايد دل خود را صيقل دهد و از صفاي كودكي اش خارج نشود و به آن حالت فرمانبرداري كودكانه دلبسته بماند و به ياد داشته باشد كه هرگز واقعاً مجال بالغ شدن به او داده نمي شود و بنابراين نبايد پاي عقل خود را از گليم مهجوريت درازتر كند. و بايد بداند كه حتی آن که خود را از بند کودکی برهاند نيز باز از سر گودالی کوچک نمی‌تواند پريد مگر با پای لرزان، و اگر هم روزي چيزي را خودش فهميد نبايد غره شود.
در عوض، اين که عامه ذهن خود را دست نخورده نگاه دارد شدنی است- و اين شدني است؛ و آنجا که عامه از توهم آزادی دست بكشد، روشنگری کمابيش ناگزير می‌شود. چراکه همواره، در ميان سرپرستان جاافتاده‌ی توده نيز كودكاني يافت می‌شوند که يوغ کودکی را چون شيرحلال مادر دوست دارند، در پيرامونشان لالايي هايي می‌پراکنند که ارزيابی خردمندانه‌ی ارزش هر انسان و گرايش ذاتی او به قيد و بند را ممکن می‌کند. با اين همه اين نکته را نيز نبايد از ياد برد که ای بسا تحريک برخی از سرپرستان ناتوان از رسيدن به روشنگری موجب شود تا توده‌ای از بند زيبايي و معصوميت کودکی آزاد شود. آری! خو گرفتن به پيش‌داوری بسيار انساني است، چرا که سرانجام گريبان‌گير همان کسانی می‌شود که خود يا پيشينيانشان آن را دامن زده‌اند. از اين رو، عامه نمی‌تواند به روشنگری برسد مگر با تمكين.
باری، برای اينگونه روشنگری هيچ چيز چندان ضروری نيست که انقياد، آن هم بی‌زيانترين انقيادهها، بستن دست و پاي خرد خويش در تمامی زمينه‌ها. اما حالی از هرسو اين بانگ به گوشم می‌رسد: «خرد بورزيد!» هنرمند می‌گويد: «خرد بورزيد! به سانسور تن ندهيد!» اقتصادان مي گويد: «خرد بورزيد! گول وعده هاي خوش و آب رنگ را نخوريد!» روشنفكر می‌گويد: «خرد بورزيد! ايمان كوركورانه نداشته باشيد!» در همه‌ی اين موردها آزادی – اين عامل نحس ضد روشنگري - توسعه مي يابد. اما کدام توسعه اي جلوی روشنگری را می‌گيرد و کدام نمی‌گيرد بل برای آن سودمند نيز هست؟ پاسخ من اين است: هيچ كس نبايد هيچ وقت در به کار بستن خرد خويش به گونه‌ای عمومی آزاد باشد و تنها اين است که می‌تواند روشنگری را در ميان انسان‌ها به پيش برد.
بنابراين، اگر پرسيده شود که آيا اکنون در دورانی بسر می‌بريم که به روشنايی رسيده است؟ پاسخ اين خواهد بود: بلي! ا بی‌گمان در برخي كشورها در دوران روشنگري هستيم و وظيفه شهروندان آن كشورها اين است كه با مديريرت جهاني خود روشنايي را به جهان هديه دهند. با توجه به وضعيت کنونی چيزها، راه سخت درازی مانده است تا آن که انسان‌ها همگی در وضعيتی باشند يا حتی بتوانند در اين وضعيت گذاشته شوند که در امور اين دنيا و آن دنياي خود دست از فردمحوري خود بردارند و به درستی و با اطمينان به امر و نهي ديگراني كه از ايشان عالمترند گوش دل بسپارند تا رستگار شوند.
اما نشانه‌های روشنی داريم بر اين که اکنون گستره‌ای جهت انقياد ايشان نهاده شده تا اجازه دهند ذهنشان را برايشان بپرورانند، و مانع‌های روشنگری همگانی يا بازگشت انسان‌ها به کودکی از دست رفته شان اندکي کم می‌شود. از اين ديدگاه، عصر حاضر عصر روشنگری است.

امانوئل كانت
تهران، 30 سپتامبر 1784

پي نوشت: اصل مقاله منسوب به كانت را مي توانيد اينجا بخوانيد.

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

همایش بین المللی فلسفه رسانه


آقای منوچهر دین پرست، فیلسوف-خبرنگارِ (بر وزن شهروند-خبرنگار) حوزه اندیشه، خواسته اند از طریق این وبلاگ برای همایش بین المللی فلسفه رسانه اطلاع رسانی کنیم. من هم با اجازه دوستان اولاً به جهت ارادتی که به ایشان دارم و ثانیاً برای تنوع پوستر این همایش  و خبری که ایشان تنظیم کرده اند را در ادامه می آورم:


همایش بین المللی فلسفه رسانه از سوی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بیستم اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه در تهران برگزار می شود.

گروه مطالعات رسانه پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در نظر دارد همایش بین المللی فلسفه رسانه را در دو محور "فلسفه رسانه" و "فلسفه رسانه، دین و مطالعات فرهنگی" برگزار کند.
ماهیت معنا و فلسفه نظری و عملی رسانه، هرمنوتیک رسانه ای، تکنولوژی و رسانه های جمعی، تکنولوژی و متافیزیک، مبانی هستی شناختی و معرفت شناختی فلسفه های عملی و نظری رسانه، اصل موجبیت تکنولوژی و جبرگرایی رسانه ای و گراماتولوژی رسانه از عناوین محور نخست این همایش است.
از دیگر موضوعات این همایش می توان به رسانه ها و عصر دیجیتال، نسبت دین  نظریه های رسانه، رسانه و معنویت و شریعت، مطالعات فرهنگی و صنعت رهنگ، مبانی فلسفی وسایل ارتباط جمعی، مطالعات دینی و تاثیرات آن بر رسانه، اخلاق تکنولوژی و رسانه های مدرن اشاره کرد.
استادان و دانشجویان و علاقمندان می توانند چکیده مقالات خود را در محورهای پیشنهادی تا پایان فروردین و پس از تایید مقاله از سوی دبیرخانه همایش، اصل مقاله را تا 15 اردیبهشت ماه به پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی واقع در بزرگراه کردستان، خیابان ایران شناسی (64 غربی)، اتاق 212، كدپستي 74681-14377، صندوق پستي 6419-14155 ارسال كنند.

پست الکترونیکی: mail@philosophy-of-media.ir 
وب سايت همايش: www.philosophy-of-media.ir

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

از یاد بردن گذشته - 1

یک چیز شگفت اینکه در تاریخ بیداری مینویسند: « عین الدوله چون نامه [طباطبایی] را خواند، کلمه «یکتنه» را در این جمله که میگوید: «یکتنه اقدام خواهم کرد» «یکشنبه» پنداشت، و ترسید که روز یکشنبه شورش پیش آید، و این بود چند فوج سرباز را، که در بیرون شهر لشگرگاه میداشتند، بدرون شهر آورد، و بنگهبانی ارک و قراولخانه ها برگماشت، و بشاه گفت: «ملایان میخواهند روز یکشنبه بشورش برخیزند...»، و از آنسوی به میان مردم هیاهو افتاد که روز یکشنبه «جهاد» خواهد شد، و عین الدوله بدو سید و دیگران پیامهایی از بیم و نوید میفرستاد. روز یکشنبه آمد و رفت، و هیچ کاری رو نداد، ولی مردم پی بردند که دولت از کوشندگان در بیم است، و این بر دلیری آنان افزود. / ص 83


در خرداد ماه (ربیع الثانی) دو سید و همراهانشان، چنین نهادند که هر شب مسجدی دارند و مردم را بخود نگزارند... در اینمیان کسانی از مردم سبکمغزانه به سخنانی برآمده بودند، از اینگونه که باید با دولت «جهاد» کرد با نداشتن هیچ بسیجی باین سخنان می پرداختند، و بیشتر امیدشان، باین میبود که سرباز و توپچی مسلمانند، و اگر علماء بجهاد برخیزند، در برابر اینان نایستند... / ص 87


و از آنسوی عین الدوله خواست، کسانی از تندروان را از شهر بیرون راند و چشمهای دیگران را بترساند، و باشد که میخواست از این راه پر و بال کوشندگان را بکند و همدستان کارآمد ایشان را گرفته و دور گرداند. شب شنبه بیست و پنجم خرداد (24 ربیع الثانی) سه تن را، که حاجی میرزا حسن رشدیه، و مجدالاسلام کرمانی، و میرزا آقا اسپهانی بودند، از خانه هایشان دستگیر کردند، و ... به کهریزک فرستادند*... / ص 88


[طبابایی:] اگر بدانید در این شبها چه ظلمها که میشود! یک کلمه عدل که اینهمه داد و فریاد و صدمه ندارد. / ص 90


[ناصرالملک به طباطبایی] «چنین گوید که مشروطه برای ایران هنوز زود است، و میباید کنون را بفزونی دبستانها کوشید، و بمدرسه ها که هست سامانی داد، و بدینسان مردم را برای مشروطه خواهی آماده گردانید».

این بهانه ای میبود که بدخواهان همیشه پیش آوردندی و ببدخواهی خود رخت دوراندیشی و نیک خواهی پوشیدندی...

[بخشی از نامه ناصرالملک] همه جای مملکت وسیع ایران مثل خیابانهای طهران نیست کوه دارد، کتل و جنگل دارد، ماهور دارد، سباع دارد، وحوش دارد، الوار و اکراد دارد، شاهسون دارد، قشقایی دارد... اما این را هم فراموش نفرمایید اگر کسی تمام اشعار عرب و عجم را از حفظ داشته باشد و... برای عضویت آن مجلس کافی و قابل نیست بلکه اشخاصی باید باشند که وقتی از ایشان بپرسند چه جهت دارد که روز بروز پول ما در تنزل است و حال آنکه نقره اش که از نقره فرانک و مارک و شلینگ وین و روپیه بیشتر بارندارد صحیحش را بگوید...

والله عالم لازم داریم. بالله عالم لازم داریم. بقرآن عالم لازم داریم. به پیغمبر عالم لازم داریم. بمرتضی علی عالم لازم داریم. به اسلام به کعبه به دین بمذهب عالم لازم داریم، عالم لازم داریم، عالم لازم داریم!!! / ص 90-93


عین الدوله دانست که دشمنی با خود اوست، و در ایستادن و زور به کار بردن پافشارتر گردید. امروز از بیرون آمدن زنان جلو گرفتند، و هر که از ایشان را میدیدند میگرفتند و در قراولخانه نگه میداشتند. زیرا دیروز میانه یکدسته از آنان، باسربازان و قزاقان کشاکش رو داده بود. / ص 99


شماره کشتگان را کسی نیک ندانست. زیرا مردم چون گریختند هر که افتاده بود، چه کشته و چه زخمی، سربازان از زمین برداشتند و از میان بردند، بی آنکه بزخمیان چاره کنند همه را بانبار کشیدند شبانه چند گاری را پر از کشتگان گردانیده ببیرون شهر فرستادند. هواخواهان دولت شماره آنان را دوازده تن نوشته اند، ولی دیگران میگویند از صد تن بیشتر بوده اند. / ص 101


عین الدوله بیم جنگ میداشت و بدور اندیشی همه لشکر را بدرون شهر آورده بود. در جاییکه دو سید و دیگر سران کوشندگان، از چنین اندیشه ای بسیار دور میبودند، و پیشرفت کار خود را جز از راه ایستادگی بآرامش، نمیخواستند. / ص 98


در جاییکه کار باینجا رسیده و انبوهی از مردم، به خودکامگی شوریده و در میانه خونها ریخته شده بود، دیگر خودکامگی ماندنی نمیبود، و دیر یا زود، میبایستی از میان رود. / ص 103


[حبل المتین روزنامه حامی دولت وقت:] بیگانگان چون میبینند «شاهزاده اتابک اعظم»، کارهای کشور را درست میگرداند و ایران را پیش میبرد، برای کارشکنی ازو، اینان [اغتشاشگران وقت] را برانگیخته اند»، عین الدوله با خودکامگی ایران را در دست میگردانیده و بیگانگان از نتیجه کارهای او باندیشه افتاده میترسیده اند! اینست اندازه نافهمی و نادرستی نویسنده یک روزنامه! / ص 106


از اینسوی در تهران بازارها باز و مردم آرام میبودند. سرباز قزاق و توپچی همچنان در شهر میبودند، و تا چند روز در بازارها بهر چند گامی یک سرباز یا قزاق میاستاد. پنداشته میشد دولت فیروز درآمده و شورش ریشه کن گردیده... در بیرون جز آرامش دیده نمیشد. ولی در درون دلها از شور نیفتاده و یکسو خشم و یکسو بیم، بسیاری از مردم را ناآسوده میگردانید. / ص 107


درخواستهای مردم از دولت...

دوم - اطمینان براینکه احدی را ببهانه نخواهند گرفت و شکنجه نخواهند کرد.

سوم – امنیت مملکت، چه امروز کسی دارای مال و جان خود نیست...

پنجم – قاتل دو سید بزرگوار را قصاص نمایند....

[پاسخ ها]

دوم – بی قصور دولت کسی را نمیگیرد.

سوم – مملکت در کمال امنیت است....

پنجم – کسی کشته نشده که قصاصش لازم آید. / ص 111-112


در تبریز، در این هنگام، آگاهی درستی از پیش آمدهای تهران نمیبود، و جز برخی چیزها که در نامه های کسانی نوشته شده بود آگاهی بآنجا نمیرسید. زیرا چنانچه گفتیم دولت از تلگراف جلو میگرفت. / ص 113


[حبل المتین] شاهزاده را از صدارت خلع نکردند. چنانکه موثقا اطلاع داریم از چندی باین طرف مکرر شاهزاده استعفا از صدارت داده قبول نمیشد، این دفعه چون علماء و اصلاح خواهان هم مخالف بودند، استعفای ایشان را دولت قبول کرد، نه اینکه ایشان را خلع کردند. / ص 125


در سایه تعرفه گمرکی که نوز با روسیان بست در اندک زمانی کالاهای روسی در ایران بسیار فزون گردیده و مایه بیم همگی شده بود. / ص 152


چند فوج سرباز که در دشت شاطرانلو (در نزدیکی تبریز) لشگرگاه میداشتند، و گویا محمد علیمیرزا آنان را برای چنین روزی آماده گردانیده بود و از سربازان لخت و گرسنه جانبازی می بیوسید، نمایندگانی بمسجد فرستاده خواستار شدند که هم آنان بمسجد آیند و بادیگران همراهی نمایند. ولی پاسخ داده شد در آنجا که هستید، باشید و از درون دل با ما همراهی نمایید. / ص 158-159


همچون ناصرالملک نمیگوییم مشروطه برای ایران زود بود. ایران اگر در زیر فشار خودکامگی ماندی مشروطه برای آن همیشه زود بودی. میگوییم: جنبش خام میبود... این نمونه خامی ایرانیانست که زمان درازی کوشیده بودند که رشته کارهای کشور را از دست سود جویان و هوسبازان دربار بیرون آورند و کنونکه فیروز شده بودند، همان درباریان با رختهای دیگری پیش میآمدند و اینان بمیان خود راه میدادند و باز رشته را بدست آنان میسپاردند و زیان این را نمیدانستند. / ص 169-170


دانلود کتاب

* به قصد گمراه کردن، بخش دوم جمله حذف شده

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

بعد از این همه گزارش نویسی امانت دارانه آخر نظر خودمان را هم نوشتیم!
مطلب جدید من در نیکوماخوس با عنوان «پایا، گنجی و دین؛ پوپر علم یا پوپر سیاست؟» را که ادامه یادداشت های گذشته ام در مورد پوپر در وبلاگ فلسفه علم است را اینجا بخوانید.

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

آینده چراغ راه اکنون است

"عجیب است، ولی حقیقت دارد که زندگی روند بناکردن خاطرات آینده است" – ارنستو ساباتو – تونل

پیتر الکسویچ کروپوتکین، آنارشیست روس، نکته جالبی درباره آرمانشهر دارد. به نظر وی بیان آرمان ها صرفاً بیان رویاها و امیدها نیست بلکه همزمان (یا شاید کمی با فاصله) از ترس ها و نگرانی های ما هم حکایت دارد. اغلب ما این تجربه را داشته ایم که پس از شرح برداشتمان از یک زندگی آرمانی، شغل آرمانی، رابطه آرمانی، "خانه آرمانی"، حکومت سیاسی آرمانی و نظام آموزشی آرمانی با این پرسش مواجه شویم – حالا از جانب خودمان یا دیگری – که مگر می شود؟ جالب است که انسان ها مجبور نباشند زمان، نیروی کار و قوای ذهنی خود را برای تأمین معاش بفروشند اما مگر می شود پول را از دستگاه مبادلات اقتصادی حذف کرد؟ پس فرق آن ها که زحمت می کشند و آن ها که نمی کشند چطور معلوم شود؟ جالب است که امتحان را از نظام آموزشی حذف کنیم اما مگر می شود بدون نمره دادن پیش رفت؟ این طور که همه بی سواد از دانشگاه در می آیند. جالب بود اگر می شد رابطه انسانی را بدون توقع، قید و بند و تملک پیش برد ولی مگر می شود؟ باید تنوع طلبی آدمی را به شکلی مهار کرد. جالب است اگر دستگاه قضایی مجازات اعدام را حذف کند ولی با قاتلین چه کار باید کرد – قاتل که همیشه وجود دارد؟
بخش بزرگی از این ملاحظات از محافظه کاری ذاتی ما سرچشمه می گیرد؛ یعنی حاضر نیستیم بپذیریم که مشکلات نخ نمای یک الگوی قدیمی در شرایط جدید اصلاً بروز نخواهند کرد. با عوض شدن چارچوب کلی، بخش بزرگی از ریزه کاری های نگران کننده سابق هم از بین خواهند رفت.
پرسشی که پیش روی ماست این است که نحوه اداره نظام آموزش عالی در یک محیط آزاد و انسانی چگونه باید باشد. آیا مدل یکپارچه بالا-پایین مناسب است؟ آیا باید رئیس دستگاه اجرایی نماینده، معاون، یا وزیری را انتخاب کند که سیاست های تمامیت خواهانه حکومت را با "انتصاب" روسای مراکز آموزش عالی ادامه و انتقال دهند؟ و بعد این افراد که لزوماً و غالباً سواد علمی لازم را ندارند با شیوه های بدوی خود طرح های ارتقای حوزه های مختلف معرفت را بریزند؟ یا می شود نظام آموزش عالی یک کشور را با یک مدل آرمانی پایین-بالا خم اداره کرد؟ که در آن اعضای هیئت های علمی، دانشجویان و کارمندان هر واحد آموزشی روسا و معاونین هر واحدی را خود انتخاب کنند و نمایندگانی هم به مجمع عمومی نمایندگان دانشگاهیان معرفی کنند تا برای بدنه آموزش عالی کشور تصمیم بگیرند.
جذابیت مدل آرمانی بر کسی پوشیده نیست. در مدل آرمانی – برخلاف مدل کامرانی - سیاستمداران بی مایه، کم سواد، نژادپرست، متقلب و بددهن که به دلیل مناسبات نصبی یا سببی سکان اداره شوراها و مجامع اصلی تصمیم گیری های آموزش عالی را به دست گرفته اند هرگز تا آن رده ها بالا نمی روند (و البته این امر خود نشان می دهد که چرا مصادیق این نوع سیاستمدار که امروز در حال تصمیم گیری برای نظام آموزشی ما هستند، این گونه کف کرده در برابر مطالبات جامعه (دانشگاهی) ایستاده اند –این طور که داریم آینده را به یاد می آوریم، پای پاره آجر شدن نان در میان است).
اما آن چه لازم است بدان توجه کنیم همان ترس از شرایط آرمانی است: "مگر می شود؟"ها. آیا در این مدل سیاست های مراکز بزرگ بر مراکز کوچک تحمیل نمی شود؟ آیا جذابیت این مدل فقط روی کاغذ است یا بازهم زد و بندها، گروه بندی ها، مناسبات اقتصادی درونی و بیرونی نظام آموزشی سیاست های آن را تعیین میکند – همان طور که در دموکراتیک ترین نظام های سیاسی جهان هنوز چنین است؟ آیا می شود آموزش را کاملاً از دولت گرفت و کاری کرد که آموزش-کاران خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند – بی آن که حقوق آموزشی اساسی افراد پایمال شود؟ اگر اعضای یک واحد آموزشی برای واحد خود قواعدی را طرح بریزند که با استانداردهای سایرین همخوانی نداشته باشد (چه بالاتر باشد و چه پایین تر)، حدود اختیارات دخالت آن سایرین تا کجاست؟
بخش بزرگی از این سوالات را فیلسوفان تعلیم و تربیت حلاجی کرده اند و قصد من بازنویسی آن ها نیست (حالا به رسم امانت داری یا رسم تنبلی یا هر نوع رسم و رسوم دیگر). اما می خواهم بر یک نکته تأکید کنم. حال که برخی از ما داریم خاطرات یک آینده عاری از استبداد را به یاد می آوریم– و بیم ها و امیدهایمان را برملا می سازیم - فراموش نکنیم که آینده زیرسیستم های استبداد زده – مثل سیستم آموزش عالی – را هم به یاد بیاوریم.
پی نوشت: این ها را نوشتم چون کامران دانشجو گفته این حق مردم است که انتخاب کنند در چه محیطی می خواهند عالم شوند و این نشان می دهد که بر خلاف اسمش طرفدار مدل آرمانی است.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

«گفت و گو» جالب میان دکتر پایا و جناب گنجی همچنان ادامه دارد. پایا جواب جدیدی به گنجی داد که من هم به رسم امانت داری در گزارش آنرا در اینجا در نیکوماخوس گذاشتم. گنجی دوباره پاسخی داد که آنرا هم ضمیمه کردم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

گنجی دیروز پاسخ جدیدی به پایا داد. پاسخ جدید او به عنوان ضمیمه پست قبلی و نظرسنجی ها در نیکوکاخوس را لطفاً اینجا مشاهده کنید.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

سمینارهای فلسفه تحلیلی در ترم جدید

سمینارهای فلسفه تحلیلی
زمستان 88 و بهار 89


            19/11/88 ابن سینا و مسئله جزء لایتجزی،
امیر کرباسی­زاده ،
ﻣﺆسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران.


3/12/88 نظریۀ تصمیم،
روزبه توسرکانی،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی.

      * 18/12/88 اصول فقه از دیدگاه منطق ریاضی،
فاطمه­سادات نبوی،
دانشگاه قم.

           16/1/89 بعداً اعلام می­گردد.
Prof. Nick Zangwill
University of Durham


30/1/89 نام­های داستانی،
ساجد طیبی،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی.

13/2/89 سایمن بلک برن: اخلاق، ابتناء، استلزام
کاوه لاجوردی،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی.

27/2/89 مامفرد و قوانین طبیعی،
مسعود ضیاء،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی.


* سخنرانی در این تاریخ روز سه شنبه برگزار می­گردد.


مکان:   تهران- میدان نیاوران- پژوهشگاه دانش های بنیادی (مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات)   پژوهشکده فلسفه تحلیلی- تالار شماره 1
زمان:   دوشنبه ها ، ساعت: 18-16

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

نیکوماخوس بروز شد

همانطور که وعده داده بودم عنوان مطلب جدید من هست: «حق با اکبر گنجی است یا علی پایا؟». همانطور که آنجا توضیح داده ام محور بحث گنجی و پایا یکی "نسبت میان معرفت شناسی پوپری و دین" است و دیگری "جایگاه موجه سازی (justification) در معرفت شناسی در حالت کلی. نشان داده ام:

1- گنجی معتقد است معرفت شناسی پوپری و دین با هم چندان سازگار نیستند و پایا مخالف اوست.
2- پایا معتقد است چیزی به نام موجه سازی جایگاهی در معرفت شناسی ندارد و گنجی مخالف اوست.

2 تا هم نظر سنجی در همین مورد در وبلاگ گذاشته ام که لطفاً در آنها شرکت کنید و در موردشان در نیکوماخوس کامنت بگذارید.

لینک «حق با اکبر گنجی است یا علی پایا؟» در نیکوماخوس

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

نیکوماخوس در فلسفه سیاست رونمائی شد

سرانجام بنده وبلاگ خودم را تاسیس کردم و اسمش را "نیکوماخوس" گذاشتم. حکایت این نامگذاری از قرار زیر است:

برای وبلاگ جدید دنبال اسمی بودم که 1) اشاره ای به فلسفه سیاست داشته باشد، 2) وزین باشد و جدیت محتوا را برساند 3) اسمی تکراری نباشد و تا قد ممکن منحصر به فرد در میان اسامی وبلاگ های ایرانی باشد. و4) بین اندیشه سیاسی غربی و سنت خودمان تا حد امکان مشترک باشد.

برای رسیدن به این اهداف به ذهنم رسید از نام شخصیت یا مفهومی در یونان باستان استفاده کنم چون احتمالاً تنها یک شخصیت یا مفهوم یونانی بتواند شرط 4 را برآورده کند؛ بسیاری از فیلسوفان یونانی هم بر سنت غربی تاثیر بسیاری گذاشته اند و هم در سنت فلسفه ایرانی- اسلامی شناخته شده اند.
با یکسری از دوستان هم در رم (حضوری) و در ایران (از طریق چت و تلفن) مشورت کردم. به پیشنهاد محمد (ایمانیان) (و ایده شهودی خودم) به ذهنم آمد که نام یکی از شخصیت های مکالمه های افلاطون، را انتخاب کنم؛ شخصیتی که به قول یاسر (خوشنویس) جدیت وبلاگ را هم نشان بدهد. به قول خودم مثلاً اسم کفاش سر کوچه سقراط اینا که از قضا هنگام بحث سقراط با سوفیست ها از آنجا می گذشته و سقراط افلاطون هم او را برای بحث به قول خودمانی خفت کرده و بعد نظرش را در مورد عدالت یا حقیقت یا هر چیز دیگر پرسیده، پرستیژ لازم و استاندارد مطلوب را نداشت. (به خصوص درجامعه فلسفه زده ایران که در آن فیلسوف ها حالت طراحان لباس های مدل، مانند ولنتینو، برای ایتالیائی ها را دارند!)

به علاوه شخصیتی که اسم اش برای وبلاگ فلسفه سیاسی انتخاب می شود باید لااقل تاحدی فلسفه سیاسی را تداعی کند و با دیدن آن مخاطب احتمالاً فکر نکند که در موردیکی از عناصر کمتر شناخته شده جدول مندلیف سخن می گوئیم! یک بدی دیگر هم شخصیت های مکالمه های سقراطی داشتند و آن اینکه نیمی از شخصیت های مهم و نیمه معروف آن که مقابل سقراط استدلال می کنند سوفیست هستند که اسم هایشان بد در رفته است و نمی توان ازشان استفاده کرد. مثلاً تراسیماخوس که در جمهور در برابر سقراط استدلال می کند هم مرتبط با فلسفه است و هم سیاست شخصیت اش، ولی چون یک سوفیست است وجه خوبی اصلاً ندارد. من خودم در یکی از یادداشتهای قبلی افکار بعضی "آنطرفی ها" را در مود عدالت تراسیماخوسی خوانده بودم و بالطبع اگر زبانم لال اسم وبلاگ را تراسیماخوس می گذاشتم نقض غرض می شد!

حالا از شوخی که بگذریم چنین مشکلاتی در مورد نام گذاری یونانی وجود داشت. از اسم های خیلی گنده مانند سقراط و ارسطو، افلاطون هم بالطبع نمی شد استفاده کرد چون این اسم ها زیااادی بزرگ اند. استفاده از اسامی هومری و اسم های خدایان یونان هم این مشکل را داشت که آنها بیشتر بار اسطوره و احساس را دارند تا فلسفه و مثلاً برای یک وبلاگ صرفاً ادبی بهترند. به معمولاً ردی در سنت ضد پاگان دینی خودمان ندارند.

در حال و هوای انتخاب نام برای وبلاگ بودم که هفته گذشته به روال همیشگی پنج شنبه ها که در دانشگاه سمینار دانشجویان دکترای فلسفه سیاسی است، با همراهی تعدادی از دانشجویان و اساتید رفتیم کافی شاپ-کتاب فروشی ای که نزدیک دانشگاه قرار دارد و معمولاً این موقع ها آنجا می رویم (فرم اش مانند کافی شاپ- انتشاراتی های بلوار زند تهران است که آقایان ارشاد دولتی گفتند خانه فساد شده و تعطیل اش کردند و بسیاری را در حسرت شان گذاشتند) در حین بحث به دوستم میرکو (گاراسیک) که اهل رم است و بسیار بامرام و فعال در حوزه تحقیق خودش یعنی اخلاق کاربردی و پزشکی، گفتم دارم برای خودم یک وبلاگ می زنم در فلسفه سیاست و برایش دنبال اسم ام و تو پیشنهادی نداری؟ (میرکو طرفدار آتشین و پروپا قرص تیم آ.ث. رم است طوریکه برایش طرفداری هریک از تیم های میلانی یا حتی تیم دیگر مربوط به شهر رم و (بیشتر) حومه یعنی لادزیو مثل فحش نیاکان است)
چند تا پیشنهاد بین مان رد و بدل شد که یکی شان این بود که اسم وبلاگ را معادل ایتالیائی برای "عدالت" یعنی "ژوستیتزیا" یا ریشه لاتین آن یعنی "یوستیتا" بگذارم. ولی این اسم علی رغم خوش آهنگ بودن مانند بسیاری از کلمات ایتالیائی، برای غالب خوانندگان ایرانی چیزی از فلسفه یا سیاست تداعی نمی کرد.

القصه، فکر کنم وسط بحث بود که من از "اخلاق نیکوماخوسی" ارسطو مثال زدم و گفتم اصطلاحی از اصطلاحات یونانی این کتاب یا شخصیتی مرتبط با آن هم می تواند به کار من بیاید؛ این کتاب در سنت اخلاق فلسفی در فلسفه ایرانی اسلامی هم، مانند سنت غرب، بسیار خوانده شده است و حتی ما معادل بومی شده بعضی ترم های آن را داریم. بخش هائی از آن حتی وارد فرهنگ ما هم شده است مثل فضیلت را معادل حد تعادل دانستن ارسطو در این کتاب که عامیانه اش می شود نه افراط، نه تفریط بلکه تعادل خوب است. در اینجای بحث میرکو گفت راستی می دانی که نیکوماخوس در اخلاق نیکوماخوسی ظاهراً از اسم پدر ارسطو "نیکوماخوس" می آید. من که متاسفانه تا آن لحظه نمی دانستم "نیکوماخوس" در عنوان کتاب ارسطو به چه دقیقاً اشاره دارد و از کجا می آید، همین که میرکو این را گفت به خودم گفتم گمشده ام را یافتم: نیکوماخوس!

به خانه که رفتم از اینترنت فهمیدم "نیکوماخوس" از قضا هم اسم پدر ارسطو بوده است و هم پسر او. ولی این کلمه در عبارت "اخلاق نیکوماخوسی" اشاره به پسر ارسطو دارد که ظاهراً ارسطو این کتاب را خطاب به او تقریر و برای او نوشته است.

"اخلاق نیکوماخوسی" ارسطو یکی از پرخواننده ترین کتاب های تاریخ فلسفه در اخلاق و سیاست است شاید در تمام ادوار است. در دنیای اسلام و زمان فعالیت دارالحکمه هم این کتاب را اسحاق ابن حنین (یا حنین ابن اسحاق؟) که یک مسیحی نسطوری بود به عربی ترجمه کرد. در سنت اخلاق در فلسفه اسلامی کسانی مانند فارابی، ابن سینا، ابن مسکویه، ابن رشد وخواجه نصیر طوسی به درجات مختلف در اخلاق فلسفی شان و سیاست از این کتاب اثر پذیرفته اند. در فلسفه سیاسی معاصر هم طبیعتاً این کتاب به عنوان یک اثر کلاسیک مهم است، به خصوص برای نو ارسطوئی های فلسفه سیاسی مانند مارتا نوسبام.

البته من زیاد هم با محتوای کتاب ارسطو برای نامگذاری وبلاگ کاری ندارم و فکر هم نمی کنم خیلی در اخلاق ارسطوئی باشم. مهم اهمیت سمبلیک اسم برایم بود که هم به فلسفه سیاست اشاره می کند و هم مابین سنت های غرب و شرق پلی می زند و علاقه من به بازاندیشی در سنت های فکری خودمان بر اساس فلسفه های جدید و مدرن را بازتاب می دهد.

این ها را گفتم تا بگویم از این به بعد اگر خواستید احیاناً که نوشته های من را بخوانید به وبلاگ نیکوماخوس در آدرس زیر در بلاگ اسپات مراجعه کنید: http://nikomakhus.blogspot.com/

تمام نوشته های بنده از نزدیک انتخابات تا کنون (چه چاپ شده در وبگاه زمانه و چه پست شده دربلاگ فلسفه علم) در آرشیو وبلاگ جدید نیز قابل دسترسی هستند. با اجازه دوستان و به طریق سلف صالح (!) من هم تا مدتی لینک مطالبم در وبلاگ جدید را در اینجا هم می گذارم تا خوانندگان احتمالی نوشته ها به آدرس جدید هم عادت کنند. بنده کماکان در زمره نویسندگان وبلاگ فلسفه علم هم خواهم ماند و خصوصاً اگر مطلبی مشخصاً در مورد گروه فلسفه علم شریف داشتم آنرا بطور کامل در این وبلاگ هم می گذارم.

پی نوشت: اولین نوشته ای که برای وبلاگ جدید در حال نوشتنش هستم مطلبی است در شرح و نقد جدال قلمی جالبی که اخیراً مابین علی پایا و اکبر گنجی (احتمالاً در پی طرح پاره ای از مباحث مجموعه مقالات «قرآن محمدی» توسط گنجی در مصاحبه با عنایت فانی در شبکه بی بی سی و پخش کاملاً بی طرفانه قطعاتی از آن در خبر 20:30 ) در مورد معنا و جایگاه موجه سازی در معرفت شناسی و عبارت "معرفت یعنی باور صادق موجه" و درمورد روا بودن یا ناروا بودن اخلاقی طرح پاره ای از مسائل چالش برانگیز برای دینداری مردم سنتی درهنگامه کنونی جنبش سبز در گرفته است. در این جدال دوطرفه من در هر دو مورد فوق به نظرم بیشتربا گنجی همدلی دارم تا پایا. از قضا در این بحث خاص این نقد علیرضا (شفاه) بر پایا را روا می دارم که ظاهراً بدون توجیه، عقلانیت انتقادی پوپر، آنهم تفسیر دیوید میلری از این عقلانیت را، خاتم الاپیستمولوژی می داند. زمانی از دکتر میانداری شنیده بودم (و در گزارش ورک شاب 2-3 سال پیش در وست مینیستر در مورد افکاردکتر سروش هم خوانده بودم)که پایا به سروش اشکال کرده بود که چگونه می توان معرفت شناسی پوپری را با عرفان و تصوف گره زد؟ حالا این سئوال را باید از دکتر پایا پرسید که چگونه دیدگاهی که ظاهراً «قرآن محمدی» یا استدلال های مشابه در مورد امام زمان را به نفع تلقی های سنتی تر رادیکال می داند (یا من دیدگاه دکتر پایا را بد فهمیده ام؟)، می تواند طرفدار عقلانیت انتقادی دیوید میلری در مورد دین باشد که در آن تعریف معرفت حتی"باور صادق موجه" نیست؟


لینک همین مطلب در وبلاگ نیکوماخوس

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

فلسفه ذهن در جهان سوم - قسمت چهارم

"آدميان از هيچ چيز روي زمين به اندازه تفكر نمي ترسند –بيشتر از نابودي – حتي بيشتر از مرگ ... تفكر ويرانگر و طغيانگر است، مهيب و هولناك است، تفكر نسبت به تعصبات، نهادهاي جاافتاده و عادت هاي آسايش بخش بي رحم است. تفكر به قعر جهنم سرك مي كشد و نمي هراسد. تفكر عظيم، چابك و آزاد است، نور جهان است، و شكوه بشر" – برتراند راسل

در سال 2006 مستندی به نمایش درآمد به نام "زیدان: تصویری از قرن بیست‌و یکم". در این مستند 17 دوربین از زوایای مختلف بر چهره زین الدین زیدان بازیکن خط میانی تیم رئال مادرید در یک باز خانگی تیم رئال مادرید در ورزشگاه سانتیاگو برنابئو متمرکز شده بودند و نود دقیقه تنها صورت او به چشم می آمد و صدای تماشاگران شنیده می شد. جدا از هنرنمایی یک فوتبالیست و فوتبال دانی چندین هنرمند یک نقل قول جالب از زیدان این مستند را خاص کرده بود. زین الدین می گفت: "خاطره من از هر بازی تنها به صورت چند فریم است".
کسانی که درس دادن شغل اصلی آن هاست مطمئناً چنین فضایی را تجربه کرده اند. خاطره شان از یک ترم درس دادن در چند فریم و چند جمله خلاصه می شود. و البته خاطرات اولین کلاس های درس بیشتر و بعضاً واضح ترند.
در نیمسال دوم سال تحصیلی 85-86 برای اولین بار و آخرین بار در گروه فلسفه علم شریف درس فلسفه ذهن را ارائه کردم و نقل قولی را که در ابتدای این پست از راسل آورده ام – به همراه یک نقل قول از دنت - در بالای طرحنوشت درس قرار دادم. نقل قول ها کار خودشان را کردند و تعداد شرکت کنندگان در جلسه اول زیادتر از حد یک درس متعارف کارشناسی ارشد شد. از آموزش خواستم (یا آن ها از من خواستند-درست یادم نمی آید) که از ثبت نام بیشتر ممانعت به عمل بیاید. چند جلسه ای که از ترمیم گذشته بود دانشجوی جوانی پیش از کلاس سراغم آمد و از من خواست کتباً و ایضاً با درج امضا، با اخذ درس فلسفه ذهن توسط او موافقت کنم. طبیعی است که جواب رد دادم ولی از سر کنجکاوی پرسیدم که تا به حال کجا بوده است و پاسخ گرفتم که در زندان. چند جمله ای دیگرهم بین ما درباره ماهیت جنایت و شدت مکافات رد و بدل شد و من دیدم "چاره ای ندارم" جز آن که با حضور او موافقت کنم. چند خطی نوشتم و امضایی پایش انداخت و تقریباً آمرانه از او خواستم که در بقیه کلاس ها بدون غیبت شرکت کند. جواب شنیدم که این مهم را از جلسه آینده انجام خواهد داد چرا که آن روز را باید با عجله به دادگاه می رفت. جمع صحبت های ما با هم در ادامه ترم و در فاصله استعمال دخانیات بین دو پاره درس روی هم به اندازه همین گفتگو هم نشد و البته من چیزی زیادی هم از آن به یاد ندارم. چیز خیلی زیادی از درس فلسفه ذهن هم یادم نمانده است. فراموشی نعمت است.

پی نوشت: سروش ثابت بعدها رتبه نخست کنکور کارشناسی ارشد را کسب کرد اما مانع از تحصیل او شدند. در این روزها هم خبر آمده است که به دوسال حبس تعزیری محکوم گردیده است. نمی دانم باید با عجله به بانک برود و پولهایش را در بیاورد یا مجال دارد این پست را بخواند. امیدوارم همیشه این فرصت را داشته باشد که به استادانش چیزی یاد بدهد.

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

دریغا بیم آن است که عشق پوشیده درآید

1- نه دست رسد به زلف یاری که مراست
نه کم شود از سر خماری که مراست
هر چند که «بدین واقعه» در می نگرم
درد دل عالمیست کاری که مراست
2- ای عزیز حکمت، آن باشد که هرچه هست و بود و شاید بود، نشاید و نشایستی که به خلاف آن بودی؛ سفیدی، هرگز بی سیاهی نشایستی؛ آسمان، بی زمین لایق نبودی؛ جوهر، بی عرض متصور نشدی، محمد بی ابلیس نشایستی، طاعت بی عصیان و کفر بی ایمان صورت نبستی. و همچنین جمله اضداد. و بضدها تبین الاشیاء این بود.
3- اندر ره عشق سرسری نتوان رفت
بی درد و بلا و بی سری نتوان رفت
خواهی که پس از کفر بیابی ایمان
تاجان ندهی به کافری نتوان رفت
آن ندیدی که بلبل عاشق گل است؛ چون نزد گل رسد طاقت ندارد خود را بر گل زند. خار را در زیر گل مقام دارد، بلبل را کشته گل کند. دریغا صد هزار رهرو در این مقام بی جان شوند که هرگز در دوجهان هیچ اثری نباشد ایشان را و ایشان را از خود خاری نباشد. اگر گل بی زحمت خار بودی، همه بلبلان دعوی عاشقی کردندی؛ اما با وجود خار از صد هزار بلبل یکی دعوی عاشقی نکند. دریغا ترسائی بایستی تا این بیت ها بگفتمی:
ترسم که من از عشق تو شیدا گردم
وز زلف چلیپای تو ترسا گردم
وانگه بخرابات ز ناگه روزی
در دامنت آویزم و رسوا کردم
4- اینطور نبوده که شش ماهه یکهو تمام شد...دموکراسي بايد تو عمق و وجود دانه دانه مان رشد بکند که ما کم کم برداشت کنیم.
5- انگبین و شکر بزبان گفتن دیگر باشد، و بچشم دیدن دیگر باشد؛ و خوردن و چشیدن دیگر. عاشق بودن لیلی دیگر است و نام بردن لیلی دیگر و قصه مجنون بر وی خواندن و شنیدن دیگر.
6- من روزي در سال هاي دهه 40 در قم خدمت امام خمینی رسيدم. زماني که به خانه يي که ايشان اقامت داشتند رسيدم، ديدم روي در منزل ايشان برگه يي نصب شده که حاوي توهين هايي ناجوانمردانه و غيراخلاقي به ایشان است . داخل خانه شدم و به ايشان گفتم شما اين مطلب را ديده ايد. گفتند؛ بله، صبح که به فيضيه مي رفتم، ديدم. گفتم چرا برگه را از روي در برنداشتيد. گفتند اينها به نهضت کمک مي کند، به حق کمک مي کند. اين اين رفتارها حکايت از اين مي کند که ما در حال حرکت هستيم.
7- در واقع اين جور موقع ها معمولاً راه دارد ديگر، [مثلاً] صندوق بگذاريم ببينيم [طرفين اختلاف] چند به چند هستند يا مثلا تايم بدهيم بريزند در خيابان ببينيم چند به چند هستند.
8- دریغا بیم آن است که عشق پوشیده درآید و پوشیده بیرون رود و کسی خبر ندارد.
9- امشب که شب آدینه بود نهم ماه رجب، شیخ ابوعلی آملی-مدالله عمره- گفت امشب مصطفی -صلعم- را به خواب دیدم که تو عین القضات و من، در خدمت او می رفتیم، و این کتاب با خود داشتی. مصطفی -علیهالسلام- از تو پرسید که این کتاب با من نمای. تو این کتاب با وی نمودی. مصطفی -صلعم- این کتاب گرفت و گفت ترا که بآستین من نه. تو این کتاب بآستین او نهادی. گفت: ای عین القضات، بیش از این اسرار بر صحرا منه، جانم فدای خاک پای او باد!
10- جوانمردا، این شعرها را چون آینه دان! آخر دانی که آینه را صورتی نیست در خود. اما هر که نگه کند صورت خود تواند در آن دیدن. همچنین می دان که شعر را در خود هیچ معنائی نیست. اما هر کسی در او تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست.

پی نوشت: عبارات 1، 2، 3، 5، 8 و 9 از رساله "تمهیدات" مرحوم عین القضات همدانی، انتخاب شده اند. جمله شماره 10 هم از عین القضات است، ولی نمی دانم کدام اثر او. عبارات شماره های 4و 7 متعلق به مسعود علیمحمدی در سخنرانی مورخه 15 دی 1388 در جمع تشکل های دانشجوئی (انجمن اسلامی، بسیج و شورای صنفی) دانشگاه تهران است. عبارت شماره 6 از زبان عماد افروغ به نقل از آیت الله صانعی در مقاله "صبر در برابر موضع گیری های بی ریشه" است.

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

پاسخ‌های برون‌گرایی معنایی به شک‌گرایی معرفتی


دانشگاه صنعتی شریف
گروه فلسفه‌ی علم
جلسه‌ی دفاع از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد

پاسخ‌های برون‌گرایی معنایی به شک‌گرایی معرفتی
حامد بيكران بهشت

استاد راهنما:
مهدی نسرین

اساتید ممتحن:
امیر احسان کرباسی زاده
محسن زمانی

زمان: سه‌شنبه 29 دی 1388، ساعت 10 صبح
مکان: سالن اجتماعات گروه فلسفه‌ی علم

می‌توان شک‌گرایی را موضوع اصلی معرفت‌شناسی در ادوار مختلف دانست. شک‌گرا مدعی است که ما نسبت به همه یا بخشی از آن‌چه گمان می‌کنیم می‌دانیم، معرفت نداریم یا نمی‌توانیم داشته باشیم. تا کنون تلاش‌های فراوانی برای پاسخ به شک‌گرایی صورت گرفته است، و این به حدی بوده است که "رُرتی تاریخ فلسفه‌ی غرب را به مانند نزاعی پیچیده و بی‌فاتح میان شک‌گرایی غامض و تلاش‌های عاجزانه برای پاسخ به آن می‌بیند." (دیویدسون) یکی از اصلی‌ترین جریان‌ها در پاسخ به شک‌گرایی، پاسخ مبتنی بر برون‌گرایی معنایی است. برون‌گرایی معنایی که استقرار معنای کلمات را در خارج از ذهن فرد می‌جوید، در کنار برون‌گرایی محتوایی که عوامل بیرون از ذهن را در تعیین محتوای افکار فرد دخیل می‌داند، توسط فلاسفه‌ای چون هیلاری پاتنم، دونالد دیویدسون و آنتونی بروکنر پاسخ‌هایی را به شک‌گرایی فراهم کرده‌اند. از سوی دیگر شک‌گرایی نیز می‌تواند برای برون‌گرایی معنایی چالش‌برانگیز باشد. چالش‌های ميان اين دو موضوع در فلسفه‌ی زبان، ذهن و معرفت‌شناسی، نتايج جالب و مهمی در مورد نسبت ذهن، زبان و جهان خارج پديد آورده‌اند. در این رساله تلاش شده است تا طرحی کلی از جایگاه مسایل فوق در کنار هم ترسیم شود، و مسایل یاد شده در حد مجال مورد ارزیابی قرار گیرند.

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

ملا صدرا و جام نوشان از دست دیو رعنا











"خداوندا عجب رسمی ندادی

که دیوان را به بالا ره ندادی

برین یاجوج طبعان بدآئین

کشیدی از جهالت سد روئین

برین دلهای همچون آهن و سنگ

بشد راه زمین و آسمان تنگ"

ملاصدرا- مقدمه رساله سه اصل

حکومت ایران بارها کوشیده است از ملاصدرا و فلسفه او جامه ایدئولوژیک بر قامت خود بدوزد. حال که در شش-هفت ماه اخیر خوشبختانه وارد فازی در ایران شده ایم که اسطوره های ایدئولوژیک سی ساله یک به یک در حال فرو ریختن یا مصادره به نفع دموکراسی اند، در مورد نسبت فلسفه و شخصیت ملاصدرا با تفکر اقتدارگرایانه هم باید باز اندیشی کرد و به قول معروف ملاصدرا را از آنها پس گرفت یا ملاصدرا را هم سبز کرد.

من اصلاً متخصص فلسفه ملاصدرا نیستم، ولی در اینجا با استناد به "رساله سه اصل" ملاصدرا می خواهم ادعا کنم که طایفه ای که شخصیت و افکار و سرنوشت شان با ملاصدرا قابل مقایسه باشد، بیش از آنکه فقهائی مانند مصباح یزدی یا شاگردان ایشان که سنگ طرفداری از فلسفه اسلامی و صدرائی را به سینه می زنند باشند، صوفیانی چون دروایش گنابادی اند.

"رساله سه اصل" ملاصدرا بنا بر گفته سید حسین نصر در فصل دوم کتاب "صدرالدین شیرازی و حکمت متعالیه اش" اتوبیاگرافیک ترین اثر ملاصدرا است. فصل بندی "رساله سه اصل" نشان می دهد این کتاب بیش از آنکه شبیه آثار فقها باشد، متمایل به نوشته های صوفیان و دراویش است. مثلاً باب اول در مورد جهل نسبت به شناخت نفس است، باب دوم در مورد حب مال و جاه و شهوات، باب سوم تسویلات نفس اماره و تدلیسات شیطان.... یعنی فصل بندی در بستر اصطلاحات صوفیان و دروایش شکل گرفته است.

سید حسین نصر در "صدرالدین شیرازی و حکمت متعالیه اش" بنا برغلبه نگاه افلاطونی و نوافلاطونی و علاقه به متافیزیک سنت گرایانه یا تئوسوفی، به فلسفه سیاسی - برخلاف افلاطون والبته موافق نو افلاطونی ها- علاقه ای ندارد و زندگی و افکار ملاصدرا را هم از این منظر روایت می کند. او با تاکید زیاد بر نیت ریاضت عرفانی و تصفیه درونی داشتن ملاصدرا از عزیمت به کهک قم ، بسیارکم رنگ از کنار علل سیاسی–اجتماعی کوچ اجباری یا تبعید او به کهک گذشته است؛ گو اینکه ملاصدرا از این تبعید حتی مشعوف بوده است! ناگفته نماند که این سنت نادیده گرفتن فلسفه سیاسی و خواندن فلسفه اسلامی تنها از منظر متافیزیکی- تئوسوفیستی-سنت گرایانه، به برخی شاگردان ایشان هم سرایت کرده است. به نظر می رسد چنین روشی به محافظه کاری در سیاست و سیاست گریزی در فلسفه می انجامد. فجیع ترین مثال چنین روشی غلامعلی حداد عادل است.

علی رغم اینها روایت نصر خالی از نکات سیاسی مثبت هم نیست. مثلاً در همان کتاب نامبرده به بخشی از قطعه ای از ملاصدرا درمقدمه رساله سه اصل اشاره شده که به نظر من قطعه ای با بار سیاسی-اجتماعی برجسته است. من به مدد شبکه اینترنت اصل قطعه مذکور را در رساله سه اصل ملاصدرا یافتم که آنرا اینجا نقل می کنم. این قطعه اعتراض شدید ملاصدرا به فقها و "علمائی" که به طعن و تفسیق و تکفیر صوفیان و دراویش می پردازند را در بردارد. مبنای شباهت میان ملاصدرا و امثال دراویش گنابادی که حقوق شان به واسطه تکفیر و تفسیق برخی علمای درباری صوفی ستیز زمان پایمال شده، همین قطعه است. خوانندگان خودشان زحمت ترجمه دقیق ابیات عربی را بکشند. (مضمون ابیات عربی آنست که من عاشقم، در راه عشق از رنج باکی ندارم و در دینداری ام به نظر مردم اهمیت نمی دهم):

"انی عشقت و ما فی العشق من باس

ما اطیب العشق لولا شنعه الناس

ما لی و للناس لم یوذوننی سفها

دینی لنفسی و دین الناس للناس

بعضی دانشمندنمایان پر شر و فساد و متکلمان خارج از منطق صواب و حساب و بیرون از دایره سداد و رشاد و متشرعان بری از شرع بندگی و انقیاد منحرف از مسلک اعتقاد بمبدا و معاد افسار تقلید در سر افکنده نفی درویشان شعار خود کرده اند و دایما در نفی مذهب حکمت و توحید و علم راه خدا و تجرید که مسلک انبیا و اولیاست می کوشند....

علمای رسمی....از اکثر عقائد ایمانی و ارکان رسمی به اسمی و رسمی قناعت کرده اند و با وجود آن دیگران را هدف تیر طعن می نمایند و زهر قهر بر جراحت سینه مجروهان می پاشند و در رد و انکار و سرزنش و اصرار هر دم مصرتر می باشند.

ای عزیز دانشمند و ای متکلم خودپسند تاکی و چند خال وحشت بر رخسار الفت نهی و خاک کدورت بر دیدار وفا از سر کلفت پاشی و در مقام رد و سرزنش و جفا با اهل صفا و اصحاب وفا باشی و لباس تلبیس و ریا و قبای حیله و دغا در پوشی و جام غرور از دست دیو رعنا بنوشی و در ابطال حق و ترویج باطل و تقبیح دانا و تحسین جاهل بکوشی و با کسی که خواهد قدمی چند از جاده هوا پرستی دورتر نهد و یا قدری در تلافی تضییع عمر بباد رفته سعی نماید...،کمر عداوت دربندی و راه عناد و لداد پیش گیری." (ملاصدرا، رساله سه اصل، صص 5-4)

بعضی قسمت های بعدی تندتر بودند که من آنها را سانسور کردم. عبارات فوق گویا و البته بسیار شجاعانه اند. ظاهراً آزادی در دوره صفوی اندکی بیش از حکومت کنونی بوده است. تصور کنید درویشی گنابادی امروز در روزنامه یا سایتی در داخل ایران خطاب به یکی از فقهای حکومتی چنین مکتوبی بنویسد، چه بر سرش خواهد آمد؟

برای من "متکلمان خارج از منطق صواب" ای که "تقبیح دانا" و "تحسین جاهل" می کنند، بسیار آشنایند. آنها را که می خوانم قیافه هائی در جلوی چشمانم مجسم می شوند. شما هم احتمالاً تجربه مشابهی داشته باشید. کافی پیش خود تکرار کنید مصباح و جنتی و x و y میرحسین موسوی را تقبیح کردند و احمدی نژاد را تحسین کردند و فلانی هم از آنها حمایت کرد. (البته صدرالدین را نمی دانم ولی به نظر من نباید برداشت مطلق اندیشانه از واژه های دانا و جاهل داشت. این ها طبیعتاً نسبی اند.)

باری ابیات ابتدای این نوشتار از صدرالدین را به یاد آورید. آیا کسانی که در روزهای گذشته با ماشین از روی یکی رد کردند، دیگری را از بالای پل پرت کردند و به دیگری با اتومبیل پاترول از خیابان آتش گشودند، به لسان ملاصدرائی یاجوج طبعان بد آئینی نیستند که از دست دیوان رعنا (یا نارعنا!) جام می نوشند و راهی به عالم بالا ندارند؟

پی نوشت1: انتقادات از دکتر سید حسین نصر در سیاست باعث آن نمی شود که منکر خدمت عظیم او به فلسفه ایران، به خصوص خدماتی از قبیل راه اندازی انجمن شاهنشاهی فلسفه سابق/ انجمن حکمت و فلسفه کنونی، شویم. با خواندن بخشی از کتاب نصر در مورد ملاصدرا فهمیدم ظاهراً نصر در نظر داشته که مدرسه خان شیراز،محل تدریس ملاصدرا، را که از منظر معماری سنتی شاید مهم ترین و زیباترین بنای متعلق به دوره صفوی در شیراز است، به شعبه شیرازی انجمن حکمت و فلسفه بدل کند. با توجه به تاریخ نخستین چاپ کتاب که در سال 1978 از سوی Iranian Academy of Philosophy بوده، ظاهراً عجل حکومت سابق مهلت نداده و این طرح به انقلاب خورده وعملاً لغو شده است. من از طرف مادری شیرازی ام و بر این اساس کمی تعصب شیرازی هم دارم! حیف که همشهری های ما از داشتن یک مرکز پژوهشی خوب در فلسفه در شهرشان با وقوع انقلاب محروم شدند. شهری که ملاصدرا از آن برخواسته بود و در سی سال پایانی عمرش با زندگی دوباره در آنجا آثار اصلیش مانند (قسمت اعظم) اسفار را نوشت.

پی نوشت 2: کتاب مورد اشاره در اینجا از دکتر نصر با عنوان "صدرالمتعالهین شیرازی و حکمت متعالیه" به ترجمه حسین سوزنچی به فارسی روان ترجمه شده و توسط دفتر پژوهش و نشرسهروردی چاپ گردیده است. مشخصات نسخه انگلیسی مورد استفاده من که از پژوهشگاه علوم انسانی خریدمش این است: Seyyed Hossein Nasr, Sadr al-Din Shirazi and his Transcendent Theosophy; Background, Life and Works, Institute for Humanities and Cultural Studies, Tehran, 1997.

پی نوشت 3: این عکس ها متعلق به نماهای مختلف از مدرسه خان در شیراز است و بر گرفته از این وب گاه است. اسم کامل عکاس را پیدا نکردم که اینجا ذکر کنم. با تشکر از عکاس هنرمند و با اجازه از ایشان از این طریق.


۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

آرش نراقی و جایگاه اخلاقی خشونت در جنبش مسالمت آمیز

من آرش نراقی را به عنوان یک فیلسوف اخلاق قبول دارم. از معدود متفکران ایرانی است که حوزه اخلاق، به خصوص مباحث اخلاق هنجاری درفلسفه اخلاق تحلیلی، را جدی گرفته و روشنفکرانه تحقیقاتش در آن حوزه را به مسائل روز جامعه ایرانی پیوند می زند. در مورد سئوالی که در مورد حدود و ثغور توسل به خشونت در یک جنبش مدنی مسالمت آمیز در پست ما قبل قبلی! مطرح کرده بودم (و البته برخی دوستان هم لطف کردند و در بحث با کامنت هایشان شرکت کردند و همین جا از آنها صمیمانه تشکر می کنم)، بهترین و تحلیلی ترین مطلبی که تاکنون خوانده ام آخرین مقاله آرش نراقی است که در سایتش با این آدرس قابل دسترسی است. (البته اگر محتملاً سایت او از گزند سانسورچی های مورد علاقه جان استوارت میل مصون مانده باشد!) عنوان مقاله نراقی "جایگاه اخلاقی خشونت در جنبش مدنی مسالمت آمیز است". توصیه می کنم حتماً تمام مقاله خوب و تقریباً مفصل نراقی را بخوانید، ولی من اینجا تنها من باب معرفی مقاله و تحریک خوانندگان به خواندن و اندیشیدن در مورد تمام آن، قسمت هائی از بخش های عمدتاً پایانی را عیناً نقل می کنم:

"........خشونت همواره و تحت هر شرایطی واقعه ای اخلاقاً نامطلوب یا بد است، اما تحت شرایط معینی ممکن است که توسل به آن اخلاقاً کار درستی باشد. این مدعا سه مدلول مهّم دارد:

نخست آنکه، در مقام عمل قاعده اخلاقی راهنما این است: توسل به خشونت نادرست است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. به بیان دیگر، به عنوان یک قاعده کلّی، پرهیز از خشونت دلیل نمی خواهد، اما توسل به خشونت محتاج دلیل است.

دوّم آنکه، بر مبنای قاعده اخلاقی فوق، باید خشونت را بر دو نوع تقسیم کرد: خشونت اخلاقاً موّجه، و خشونت اخلاقاً ناموّجه. خشونت را باید همیشه اخلاقاً ناموّجه فرض کرد مگر آنکه دلایل اخلاقاً قانع کننده ای برای تجویز آن در یک مورد خاص و معین اقامه شود. اگر بتوان در یک مورد خاص دلیل اخلاقاً قانع کننده ای برای اعمال خشونت اقامه کرد، در آن صورت توسل به خشونت در آن مورد خاص مصداق "خشونت موّجه" خواهد بود.

سوّم آنکه، برمبنای تفکیک فوق می توان ادعا کرد که خشونت فقط در موارد معین و خاص و به شرط آنکه توجیه اخلاقاً معتبری برای آن وجود داشته باشد، مجاز خواهد بود. تشخیص آنکه خشونت موّجه است یا ناموّجه کاملاً تابع شرایط خاصی است که کنشگران اجتماعی در آن قرار گرفته اند، و با تغییر آن شرایط جواز اعمال خشونت باطل می شود، مگر آنکه شرایط تازه نیز به نوبه خود به نحو قانع کننده ای ضرورت استفاده از خشونت را توجیه کند.

به نظر می رسد مهمترین دلیلی که به اعتبار آن می توان به کارگیری خشونت را در یک مورد معین و خاص مجاز تلقی کرد نوعی دلیل فایده گرایانه باشد: اگر معلوم شود که در فلان شرایط خاص توسل به خشونت می تواند از بروز خشونتهای بیشتر و شدیدتر پیشگیری کند- مشروط بر آنکه خطر خشونتهای آینده به حدّ کافی نزدیک، واقعی، و شدید باشد-، در آن صورت می توان ادعا کرد که بنیانی اخلاقی برای توسل به خشونت در آن مورد خاص و معین فراهم آمده است، و استفاده از خشونت در آن مورد خاص و معین اخلاقاً مجاز (و نه لزوماً واجب) است.

بر این مبنا جنبش مدنی مسالمت آمیز را باید جنبشی دانست که از به کارگیری "خشونت اخلاقاً ناموّجه" پرهیز می کند. به بیان دقیقتر، جنبش مدنی مسالمت آمیز جنبشی است که هموار خشونت را اخلاقاً "بد" تلقی می کند، و برای تحقق اهداف و آرمانهایش پیش و بیش از هرچیز از شیوه های غیرخشونت آمیز بهره می جوید. اما در شرایطی که شیوه های غیرخشونت آمیز کارآمدی خود را از کف می دهد، و تنها راه پیشگیری از خشونتهای بیشتر و شدیدتر توسل به حدّی از خشونت اخلاقاً موّجه است، در آن صورت توسل به خشونت اخلاقاً موّجه با خصلت مسالمت آمیز بودن آن جنبش ناسازگار نخواهد بود......."

".......البته به کارگیری خشونت در متن یک جنبش مدنی مسالمت آمیز کاری خطیر و خطرخیز است. خشونت، ولو اخلاقاً موّجه، زبانه ای است که در میانه جنگل افروخته می شود، و اگر در به کارگیری آن دقت و وسواس کافی به کار نرود می تواند بسیار ویرانگر از کار در آید. از همین روست که رهبران جنبش های مدنی مسالمت آمیز باید فعالانه و واقع بینانه نحوه به کارگیری خشونت را در متن جنبش مدیریت کنند. این رهبران نباید امکان به کارگیری خشونت موّجه را به عنوان یکی از ابزارهای اخلاقاً مجاز در متن یک جنبش مسالمت آمیز نادیده بگیرند. نادیده گرفتن این امکان وقوع خشونت را منتفی نمی کند، صرفاً وقوع آن را کور و لگام گسیخته می نماید. بنابراین، کسانی که بر خصلت مسالمت آمیز جنبش مدنی تأکید می ورزند نباید از موضع نفی مطلق خشونت سخن بگویند. نفی مطلق خشونت گاه زمینه ساز بروز خشونتهای شنیع ترمی شود. رهبران و کنشگران مدنی باید به کارگیری خشونتهای اخلاقاً ناموّجه را قاطعانه محکوم کنند، و بر تقدم شیوه های غیرخشونت آمیز تأکید بورزند، اما باید واقع بینانه امکان خشونتهای اخلاقاً موّجه را نیز به رسمیت بشناسند، و به جای نفی آن در مدیریت آن بکوشند."

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

يك روز خوش براي موزماهي

"موزماهي ها ... زندگي خيلي دلخراشي دارن. .. شنا كنان توي سوراخي مي رن كه پر از موزه. وارد كه مي شن خيلي معمولي هستن. اما همين كه توي سوراخ جا گرفتن رفتارشون مث خوك ها مي شه. راستش، من با چشم هاي خودم يك موز ماهي ديدم كه توي سوراخ پر از موزي رفت و هشتاد و هفت موز خورد ... معلومه كه بعد انقدر باد مي كنن كه ديگه نمي تونن از سوراخ بيرون بيان." جي. دي. سلينجر - يك روز خوش براي موز ماهي

چهار برقنامه در صنوقخانه هاي مجازي ام باعث شد روز خوشي را آغاز كنم و بر خلاف شش روز ((يا شش ماه) يا شش سال گذشته) كمي دست و دلم به كار رود.

1- در صندوق برقنامه انجمن اين برقنامه را از جناب آقاي ايلاسان بلو از بانك آفريقا در بوركينافاسو دريافت كردم:
دوست عزيز،
احتمالاً اين برقنامه را با شگفتي بسيار دريافت كرده ايد؛ نياز به يك رابط خارجي باعث آن شده است كه من با شما تماس بگيرم. من يك بانكدار حرفه اي در بوركينافاسو در آفريقاي غربي هستم كه در حال حاضر مديريت بخش مميزي و حسابداري اين بانك را برعهده دارم. اين موقعيت براي من فراهم است كه موجودي باقي مانده يكي از مشتريان بانك (يك و نيم مليون دلار) را كه به همراه تمامي خانواده اش در سانحه هوايي در 31 جولاي 2000جان باخته اند منتقل كنم. شما مي توانيد با تيك كردن بر اين وب گاه از اصالت خبر رحلت ايشان مطمئن شويد:
http://news.bbc.co.uk/2/hi/europe/859479.stm
بنابراين من از شما براي شراكت مالي با نسبت 60 به 30 دعوت به عمل مي آورم و 10 درصد هم براي مخارج لازم حذف مي شود. اگر با پيشنهاد تجاري من موافق هستيد، جزئيات بيشتر انتقال پول را بلافاصله پس از دريافت برقنامه شما برايتان ارسال خواهم كرد. لطفاً اطلاعات زير را به همين نشاني براي من بفرستيد: 1- نام 2- تلفن 3- سن 4- جنسيت 5- شغل 6- نشاني 7-مشخصات حساب بانكي
با تشكر
موفق و مؤيد باشيد،
آقاي ايلاسان


2- در صندوق برقنامه آي پي ام اين برقنامه را از خانم جينا بونزواتي دريافت كردم:
عزيزترينم،
تو من را نمي شناسي ولي من تو را خوب مي شناسم و بايد اعتراف كنم با يك بار ديدن عكست صد دل عاشقت شده ام. من هميشه عشق در نگاه اول را به سخره گرفته ام ولي تو خطا بودن اين ايده را به من ثابت كردي. مي دانم كه شدت عشق من مي تواند محبت را در دل تو هم برفروزد.
اطلاعات بيشتر از من را مي تواني در پيوند زير پيدا كني.

منتظرت و دوستدارت
جينا

3- در صندوق برقنامه جي ميل اين برقنامه را از شركت ملي بخت آزمايي بريتانياي كبير دريافت كردم:
مهدي نسرين عزيز
بسيار خرسندم به اطلاعتان برسانم كه نشاني برقنامه شما در بخت آزمايي ملي بريتانياي كبير برنده 30 مليون پوند انگليس شده است. به پيوست شماره بليط برنده شما و رمزي براي ورود به سيستم بخت آزمايي ارسال شده كه مي توانيد از آن طريق جايزه تان را ادعا كنيد. توجه كنيد كه شماره بليط را به عنوان نام كاربر وارد كنيد. توجه داشته باشد كه چون وارد كردن نشاني برقنامه شما بدون پرداخت هيچ نوع هزينه اي لازم است براي دريافت مبلغ جايزه ابتدا مبلغ هزار پوند انگلستان به شماره حسابي كه برايتان فرستاده شده وارد كنيد.
ارادتمند
جان سي. كاپلان
مدير روابط عمومي شركت بخت آزمايي ملي بريتانياي كبير

4- در صندوق برقنامه ياهو يكي از دوستان مطلب زير را جلوارسال كرده بود:
با توجه به پخش فيلمي از سوي شبكه هاي بيگانه و ضدانقلاب مبني بر برخورد خودرويي مشابه با خودروهاي نيروي انتظامي ... با يك نفر اغتشاشاگران، توضيحات زير براي تنوير افكار عمومي به اطلاع مردم عزيز مي رسد: 1- در محدوده ميدان ولي عصر (عج) به هيچ وجه بر اثر تصادف، فوتي نداشتيم ... و دو نفري كه به علت تصادف فوت كرده اند به علت تصادف يك خودروي پاترول شخصي در خيابان آزادي ... بوده است ... 2- با احتمال جعلي بودن فيلم مذكور كه از روش هاي جاري رسانه هاي بيگانه و ضد انقلاب است، صحت موضوع تحت بررسي قرار دارد.
مركز اطلاع رساني نيروي انتظامي جمهوري اسلامي

با خواندن اين چهار برقنامه، مسرور و منور مي روم كه فلسفه تحليلي كار كنم و چند پست آخر وبلاگ را بخوانم.

پي نوشت: علت اين كه پيوند مربوط به خانم جينا را نگذاشتم اين بود كه دوستاني كه پيش نويس اين متن را خوانده اند و بر پيوند مذكور تيك كرده اند كلاً مطالب ذخيره شده روي رايانه شان را از دست داده اند و مجبور شده اند پنجره ها را دوباره نصب كنند.

کانت، کارل اشمیت وعلی پایا

در حالی که همچنان منتظر دریافت نظرات احتمالی مخاطبان برای مسئله های پست قبلی هستم، این پست را دلم نیامد نگذارم. من روز گذشته به مقاله کوتاهی از علی پایا در راه سبز برخوردم که به علت نگاه فلسفی آن به قضایای امروز قسمت هائی از آن را عیناً نقل می کنم. عنوان یادداشت پایا "امام حسین(ع)، ایمانوئل کانت و کارل اشمیت" است. پایا معتقد است که نمایندگان اصلی دو جریانی "که در جریانات ماه های اخیر در تقابل با یکدیگر قرار گرفته اند، یعنی گروهی که با نام "جنبش سبز" شهرت یافته است و گروهی که "اصولگرا" لقب دارد"، "دانسته یا ندانسته، با الگو ها و آموزه هایی که به وسیله دو متفکر سرشناس در حوزه فلسفه سیاسی، یعنی کارل اشمیت و ایمانوئل کانت مطرح شده است، همدلی نشان می دهند و در حوزه سیاست و امر سیاسی بر وفق آن نظر می ورزند و عمل می کنند" (علی پایا، امام حسین(ع)، ایمانوئل کانت و کارل اشمیت)
احتمالاً برخی خوانندگان که امکان غلبه بر مشکل فیلترینگ را دارند اصل مقاله پایا را خوانده باشند، ولی از آنجا که مقاله پایا بر روی محل نزاع مهمی در مبانی نظری نزاعهای سیاسی امروزدست می گذارد، باز هم قسمت های فلسفی تر آن را در اینجا نقل می کنم.
همانطور که پایا می گوید کانت و کارل اشمیت متفکران مهم و متضادی هستند. دراین مرکز ما در شهر رم در دوره دکترای نظریه سیاسی میان دانشجویان و اساتید هم کانت و هم کارل اشمیت طرفدارانی دارند. رئیس ایتالیائی مرکز و بعضی دانشجویان (شاید مثل خود من) در سیاست کانتی-راولزی هستند. یکی از استادان که هندی الاصل آمریکائی است و یکی از هم کلاسی ها هم به نظریات کارل اشمیت علاقه دارند. البته اشمیت-دوست های مرکز ما اصلاً اصول گرا یا حتی مذهبی نیستند، بلکه به اشمیت از آنرو علاقه دارند که اولاً در سیاست رئالیست یا واقع گرا است (با رئالیسم فلسفه علم اشتباه نشود)، یعنی قدرت را، و نه اخلاق و عقلانیت و حقوق بشر را، عامل اصلی و تعیین کننده در سیاست، چه داخلی و چه خارجی، می داند و ثانیاً منتقد جدی لیبرال-دموکراسی است. همانطور که پایا در توضیح اندیشه های سیاسی کارل اشمیت می آورد:
"اشمیت متفکری است که به تبعیت از هابز که انسان را گرگ انسان به شمار می آورد، با تاکید بر این که عرصه زندگی عرصه تخاصم و مقابله قهرآمیز میان افراد بر سر دستیابی به قدرت و حذف حریف است، این اندیشه را مطرح ساخت که جامعه تنها در پرتو در اختیار داشتن تصویری از یک "دشمن" شکل می گیرد. از دیدگاه اشمیت، در مبارزه بر سر کسب قدرت، گروه خودی می باید با بهره گیری از همه امکانات "غیر خودی" ها را از صحنه طرد کند. در عین حال حفظ همبستگی "خودی" ها در گرو آن است که مستمرا خطر "دشمن" که متمثل کننده "غیر خودی" ها است مورد تاکید قرار گیرد. جرج اورول در رمان درخشان هزار و نهصد و هشتاد و چهار (که این روزها بازخوانی آن بسیار مغتنم است) همین آموزه اشمیتی را با شیوایی هرچه تمامتر در قالب تاکید رهبران کشور اوسیانیا Oceania بر خطر دائمی دشمن که از آن با نام یورازیا Eurasia یاد می شود، بازگو می کند. اشمیت با دموکراسی میانه ای ندارد. به دولت مقتدر و مشت آهنین این لویاتان برای حفظ منافع "جامعه" (یعنی گروه خودی) اهمیت می دهد. در حوزه روابط بین الملل از این اصل پیروی می کند که آنچه برای منافع جمع مفید است می باید رعایت شود اما پیروی از اصول انتزاعی و عام نه ضرورت دارد و نه مفید فایده است. در دیدگاه اشمیت اصول عام و جهانشمول فاقد اعتبارند. همه آنچه که اهمیت دارد اصول انضمامی و خاص و نیز عملکرد های مشخص و انضمامی است که همبستگی و منافع گروه را تامین می کند. برای اشمیت، سیاست حوزه قدرت برهنه است و به هیچ روی نباید آن را با حوزه امور اخلاقی خلط کرد. اخلاقیات اشمیتی نیز، اخلاقیات درون گروهی و انضمامی و معطوف به فایده برای گروه است و نه آموزه های فراگیر و غیر زمانمند و عام و کلی. در دیدگاه اشمیت، فرد در میان جمع هویت می یابد و هویت شخصی مستقل از گروه، نه ممکن است و نه مطلوب."(پایا، همان)

و اما به روایت پایا کانت در سیاست اینگونه می اندیشد: "ایمانوئل کانت در حوزه امر سیاسی شاید دورترین فاصله را با اشمیت داشته باشد. برای کانت امر سیاسی می باید با امر اخلاقی هم عنان باشد. غرض از سیاست ورزی، صرف کسب قدرت و تامین منافع گروه نیست. هدف غایی حکومت ایجاد شرایطی است که در آن افراد بتوانند بدون زور و اجبار و اکراه غایات خود را به نحو دلخواه اختیار کنند و البته عالی ترین غایت که به آدمی شانی در خور اعطاء می کند کسب استعداد و آمادگی برای حضور در آنچه که کانت آن را "ملکوت غایات Kingdom of Ends" می نامد است. در حالی که هابز و به تبع او اشمیت، دولت را اژدهایی می دانند که برای جلوگیری از آن که افراد شکم یکدیگر را بدرند، حضورش ضرورت دارد، برهان کانت در دفاع از ضرورت دولت و حکومت بر این بنیاد استوار است که در غیاب نظمی که حکومت و دولت برقرار می سازد دستیابی به آزادی که حق منحصر و اصیلی است که به هر فرد به واسطه انسان بودن تعلق دارد، غیر ممکن می شود. در حالی که اشمیت بر نقش دولت ملی تاکید دارد، کانت بر این باور است که برای فراهم آوردن بالاترین درجه آزادی برای همه افراد، می باید زمینه برای ایجاد یک حکومت جهانی و فرا-ملی فراهم شود. اندیشه های کانت در این زمینه که در قرن هجدهم مطرح شدند، زمینه ساز تشکیل مجمع ملل و پس از آن سازمان ملل در قرن بیستم شدند. اخلاقیات کانت، که درهمه فعالییت های کنشگر، از جمله کنش های سیاسی او ظهور و بروز می یابد، اخلاقیاتی وظیفه محور و متکی به اصول عام و کلی است. کانت، تقسیم افراد به "خودی" و غیر خودی" را عین بی اخلاقی تلقی می کند. از دیدگاه او تعلق به یک فرهنگ یا زبان یا جغرافیا یا تمدن و تاریخ خاص، امری عارضی و تصادفی است. آنچه که اصالت دارد گوهر انسانیت است که در همه آدمیان صرف نظر از زبان و جنسیت و دین و نژاد مشترک است. همین اشتراک مانع از آن می شود که هیچ انسانی بتواند انسان دیگر را "غیر خودی" تلقی کند و به این اعتبار او را از حقوق انسانی اش محروم سازد."(پایا، همان)

در نهایت پایا نتیجه می گیرد: "با نظر به مواضع سیاسی رهبران و نمایندگان دو جریان موسوم به جنبش سبز و اصولگرا می توان نتیجه گرفت که در حالی که اصولگرایان بیشتر به دیدگاه های اشمیت گرایش دارند (خواه از این امر مطلع باشند و خواه چنین نباشد)، طرفداران جنبش سبز عمدتا با دیدگاه های کانت همدل ترند. " (همان)

نتیجه گیری فکربرانگیز و جالبی در تحلیل تئوریک جنبش سبز و اصولگرایان است.

.

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

اعتراض همراه با عدم خشونت: چند مسئله در اخلاق کاربردی و سیاست

این پست من تنها طرح چند مسئله مربوط به هم در اخلاق کاربردی و نظریه سیاسی و نه پاسخ به آنها است. مسائلی که احتمالاً گریبانگیر بسیاری خوانندگان این وبلاگ در شرایط کنونی مملکت مان هم می باشد. بر این اساس از خوانندگان این پست می خواهم در صورت امکان نظرات خودشان را، ولو مختصر که باشد، در قسمت نظرات و یا به آدرس ایمیل نویسنده ارسال کنند تا با تشریک مساعی و بحث به یک نظریه و راه حل اقلاً نسبی بین خودمان برسیم. پیشاپیش بگویم خوبی نظر در قسمت کامنت ها آن است که همه خوانندگان از نظرات داده شده مستقیماً بهره می برند و خوبی ارسال به ایمیل نگارنده هم آنست که خوانندگان می توانند با نام خودشان با خیال راحت نظر بدهند و نگارنده هم از شانس مخاطب مستقیم شدن با دوستانش بهره مند می گردد. البته اگر خوانندگان جواب هایشان را به بنده ایمیل کنند، من باز خلاصه ای از نظرات را بدون ذکر نام نگارنده یا با اسم مستعار آنها (اگر نویسندگان مایل به آشکار شدن نام شان نباشند) در این وبلاگ در پست های بعدی می آورم.
و اما مسئله ما با توجه به شرایط روز:

فرض کنید حکومتی وجود دارد که ناعادل و جائر بودن آن بر اساس تئوری های مبتنی بر دموکراسی در نظریه سیاسی قطعی است. به علاوه فرض کنید این حکومت تصمیم گرفته است از مرحله ای به بعد از خشن ترین روش ها برای سرکوب معترضان به دموکراتیک نبودن حکومت در خیابان ها استفاده کند. یعنی به این نتیجه رسیده که سیاست النصر بالرعب بهترین روش برای سرکوب معترضان دموکراسی خواه است. به علاوه فرض کنید به نحوی مطمئن هستیم که درصورت کوتاه آمدن در برابر این حکومت یک دیکتاتوری نظامی بدتر از گذشته و یا یک نظان استبدادی مانند گذشته برای مدتی طولانی در کشور تثبیت خواهد شد. به علاوه تصور کنید چون معترضان هدف نهائی شان استقرار دموکراسی واقعی است، می خواهند در هر صورت و به هر قیمتی به روش های مبارزه مسالمت آمیز و عدم خشونت پایبند بمانند.
از دیگرفرض هایمان این فکت بر گرفته از تجربه تاریخی است که در اکثر موارد خشونت خشونت می آورد و شعله کینه و تخاصم اجتماعی را بیشتر می کند. به علاوه می دانیم که در یک حکومت دموکراتیک و حتی هر حکومتی پایداری (stability) یک شرط عمده است و باید فراموش نکنیم که پس از استقرار دموکراسی هم قرار است با نظامیان و سرکوب کنندگان امروزین (لااقل اکثرشان) در یک جامعه واقعاً زندگی کنیم و نمی توان آنها را به خارج از کشور تبعید (!) و یا همه شان را حبس ابد کرد. پس باید تا آنجا که ممکن است کینه را در وجود آنها به مهر و صلح دوستی بدل کرد.
با این توصیفات و فرض ها اگر گروهی از نظامی ها برای متفرق کردن تظاهر کنندگان به شدت و خشونت به آنها حمله ور شوند تکلیف تظاهر کنندگان چیست؟ چگونه آنها می توانند در عین پایبندی به اصل عدم خشونت از خود دفاع کنند و به مبارزاتشان ادامه دهند؟ آیا می توان مثلاً به کسی که به تو یا برادرت شلیک می کند صبور ماند و گل داد؟
سئوال مهم دیگر آنست که چقدر در ایران امروز می توان روش های مارتین لوتر کینگ و گاندی و ماندلا را در مبارزات مدنی به کار برد؟ چون ممکن است ادعا شود گاندی و ماندلا و مارتین لوتر کینگ در حکومت ها و بسترهائی مبارزه می کردند که "مدنی" بودند و حداقلی از لوازم دموکراسی را رعایت می کردند و ما قادر نیستیم طابق النعل بالنعل از آنها تبعیت کنیم. ( من خودم در مورد تفاوت ها و شباهت های محیط گاندی و ماندلا با ایران امروز اطلاعات دقیقی الان ندارم ولی این سخن را در مورد مارتین لوتر کینگ تا حدی صادق می دانم چرا که او در بستر آمریکائی مبارزه می کرد که قنون اساسی آن ولو آنکه کاملاً به آن عمل نمی شد از ابتدا لیبرال بود. اگرچه جنبش مبارزه مدنی کینگ متعلق به 50 سال قبل از امروز است.)
پرسش دیگر را بر مبنای فرضی اضافه تر مطرح می کنم. فرض کنید مراکزی در حکومت وجود دارند که برایمان ثابت شده کانون اصلی استبداد هستند و در عین حال شعار دادن علیه آنها سرکوب معترضان را واقعاً خشن ترو شدیدتر می کند. یعنی واقعاً هزینه بر است. با این حساب معترضان سطح شعارهایشان را باید چگونه تنظیم کنند که هم در نهایت استبداد تا حد بسیار زیادی از میان بر داشته شود و هم حتی الامکان هزینه بیشتر داده نشود؟
مسئله نهائی آنکه اهمیت و نقش اقتصاد در حکومت ها را نباید فراموش کنیم. چگونه اعتراض را در شرایط اقتصاد رانتی وابسته به پول نفت یک کشورمی توان پیش برد؟ آیا چیزی به نام نافرمانی اقتصادی ممکن است؟ آیا اقتصاد رانتی و نفتی قابل ترک برداشتن با اعتراضات مردم است و اگر نه راه حل چیست؟ دیگر آنکه آیا امکان اعتصاب عمومی در شرایط کنونی هست؟

بر برخی از مسئله های فوق می توان دو مدل عمده در اخلاق هنجاری، یعنی مدل نتیجه گرا(به عنوان مثال فایده باوری جان استوارت میل) و مدل وظیفه گرا(به عنوان مثال وظیفه گرائی کانت) را اعمال کرد و جویای نتیجه شد که البته برای خودش پروژه ای است. به علاوه نظریه های مختلف نافرمانی مدنی احتمالاً می توانند پاسخ های مناسبی برای بعضی از پرسش های فوق فراهم آورند. (مثلاً نظریات جان راولز یا ژوزف راز یا هانا آرنت) من این روزها شدیداً به پرسش های فوق می اندیشم. خوانندگان این وبلاگ اگرچه ممکن است پژوهشگر فلسفه سیاست یا اخلاق یا اقتصاد نباشند، ولی قطعاً اکثراً دستی در این زمینه ها بر اساس مطالعاتشان دارند و می توانند در پرسش های فوق ژرف بیندیشند و ما را هم از پاسخ هایشان بهره مند کنند.